گرگ و هفت بزغاله

قصه‌ی بزغاله‌های باهوش و مامان بزی که یاد می‌گیرن هوشیار باشن و حرف مادرشون رو گوش کنن.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی، از کشور آلمان اومده و داستان یه مامان بزی و هفت تا بزغاله‌ی بامزه‌ست که باید خیلی هوشیار باشن تا فریب گرگ بدجنس رو نخورن. توی این قصه یاد می‌گیریم که چرا اطاعت از مادر و حواس جمع بودن اینقدر مهمه.

یکی بود یکی نبود، توی یه خونه‌ی دنج و قشنگ کنار جنگل، یه مامان بزی با هفت تا بزغاله‌ی کوچولو و ناز زندگی می‌کرد. بزغاله‌ها مثل همه‌ی بچه‌های دنیا، عاشق بازیگوشی و شادی بودن و هر روز صبح با صدای جیک جیک پرنده‌ها از خواب بیدار می‌شدن و توی حیاط خونه می‌دویدن و بازی می‌کردن.

یه روز صبح، مامان بزی که می‌خواست برای خرید غذا به بازار بره، همه‌ی بزغاله‌ها رو دور خودش جمع کرد و گفت: «بچه‌های نازم، من الان می‌رم بازار تا یه عالمه سبزی و میوه‌ی خوشمزه براتون بخرم. مواظب خودتون باشین و حرفم رو خوب گوش کنین! توی جنگل، همون گرگ بدجنس و گرسنه‌ست که همیشه دنبال یه لقمه‌ی چاق و چله می‌گرده. اگه اومد دم در خونه، هیچ جوره در رو باز نکنین!»

بزغاله‌ها با همون صدای نازشون گفتن: «باشه مامان، نگران نباش! ما حرفات رو گوش می‌کنیم. تو برو و زود برگرد.» مامان بزی که از این حرف‌ها خیالش راحت شده بود، لبخندی زد و گفت: «یادتون باشه، گرگ همیشه با صدای کلفت و زمخت حرف می‌زنه، ولی صدای من ناز و خوشگله. اگه کسی اومد و صداش مثل من نبود، بدونین که اون گرگه!»

مامان بزی خداحافظی کرد و رفت. بزغاله‌ها یه کم توی حیاط بازی کردن، ولی وقتی خسته شدن، اومدن توی خونه و در رو قفل کردن. یه ساعت نگذشته بود که یهو صدای تق تق به در خونه اومد. یکی با صدای کلفت و بلند گفت: «باز کنین بچه‌ها! من مامانم! یه عالمه خوراکی خوشمزه براتون آوردم!»

بزغاله‌ها اول که صدای کلفت رو شنیدن، یه کم تعجب کردن. ولی کوچیکه‌ترینشون که همیشه تیزهوش بود، گفت: «صبر کنین! این که صدای مامان نیست! صدای مامان مثل بلبله، نازه و خوشگله، ولی این صدا مثل غرشه! این حتما گرگه!» بزغاله‌ها با هم گفتن: «آره، آره! تو گرگ بدجنس هستی! ما در رو باز نمی‌کنیم!»

گرگ که دید نقشه‌ش عملی نشد، عصبانی شد و رفت پیش یه مغازه‌دار و یه تکه گچ بزرگ گرفت. اون گچ رو خورد تا صداش ناز بشه. بعد دوباره اومد دم در خونه و با صدای ناز و لطیف گفت: «بچه‌های گلم، در رو باز کنین! من مامانم! اینا دستامه که پر از خریدهای قشنگه!»

این بار صداش خیلی شبیه مامان بزی بود. بزغاله‌ها که هنوز شک داشتن، گفتن: «خب، اگه مامان ما هستی، بذار پات رو ببینیم! مامان ما پاش سفیده، ولی پاهای گرگ تیرست!» گرگ که خیلی بدجنس بود، رفت و آرد سفید روی پاش پاشید تا سفید بشه. بعد اومد و پاش رو گذاشت لب پنجره و گفت: «ببینین، من مامانم! پام سفیده!»

بزغاله‌ها که پاهای سفید رو دیدن، باور کردن و در رو باز کردن. اما به محض اینکه در باز شد، گرگ با یه خنده‌ی شیطانی پرید توی خونه و گفت: «هاهاها! بالاخره گیرتون انداختم! حالا نوبت شام منه!» بزغاله‌های بیچاره ترسیدن و هر کی یه گوشه قایم شدن. یکی زیر تخت، یکی توی کمد، یکی پشت پرده، یکی توی تنور و کوچیکه‌ترینشون هم رفت توی جعبه‌ی ساعت دیواری.

گرگ که خیلی گرسنه بود، همه‌ی بزغاله‌ها رو پیدا کرد و یکی یکی قورت داد. فقط کوچیکه‌ترینشون که توی جعبه‌ی ساعت قایم شده بود، جون سالم به در برد. گرگ که شکمش پر شده بود، خسته و کسل از خونه بیرون رفت و رفت زیر یه درخت و خوابش برد.

عصر که شد، مامان بزی خسته و خوشحال برگشت خونه. اما وقتی در رو باز کرد، دید خونه چقدر بهم ریخته‌ست! همه جا شلوغ و پلوغ بود. بزغاله‌های کوچولو هیچ کدوم دیده نمی‌شدن. مامان بزی دلش مثل سیر و سرکه جوش می‌زد. با ناراحتی صدا زد: «بچه‌ها! کجایین؟» هیچ جوابی نیومد. تا اینکه صدای نازکی از توی جعبه‌ی ساعت اومد: «مامان، من اینجام!»

بزغاله‌ی کوچیکه از توی جعبه اومد بیرون و با گریه گفت: «مامان، گرگ بدجنس اومد و با صدای ناز و پاهای سفیدش ما رو گول زد و همه‌ی خواهرا و برادرام رو خورد!» مامان بزی که خیلی ناراحت بود، ولی دلش رو قوی کرد و گفت: «نترس بچّه‌م! زود باش بریم دنبال گرگ!»

مامان بزی و بزغاله‌ی کوچیکه رفتن توی جنگل. یهو دیدن گرگ زیر درختی خوابیده و شکمش باد کرده و داره خر و پف می‌کنه. مامان بزی گفت: «ببین شکم گرگ چقدر باد کرده! معلومه بچه‌هام توی شکمش هستن!» بعد با قیچی شکم گرگ رو شکافت. یه بزغاله پرید بیرون، دوتا، سه تا... تا اینکه هر شش تا بزغاله جون سالم به در آوردن. همه دور مامانشون جمع شدن و ذوق کردن.

بعد مامان بزی گفت: «حالا بیایین یه نقشه بکشیم!» بزغاله‌ها رفتن کلی سنگ جمع کردن و توی شکم گرگ پر کردن. مامان بزی با نخ و سوزن شکم گرگ رو دوخت. وقتی گرگ از خواب بیدار شد، تشنه‌ش بود و خواست بره کنار چشمه آب بخوره. اما سنگ‌ها اونقدر سنگین بودن که وقتی خم شد تا آب بخوره، افتاد توی چشمه و غرق شد.

بزغاله‌ها از خوشحالی پریدن و رقصیدن. مامان بزی گفت: «بچه‌ها، دیدین چه بلایی سر ما اومد؟ اگه گوش به حرف من می‌دادین و هوشیار بودین، هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد. از این به بعد همیشه حرف مامان رو گوش کنین و مواظب باشین!» بزغاله‌ها سرشون رو تکون دادن و گفتن: «بله مامان، دیگه هیچ وقت بی‌احتیاطی نمی‌کنیم!» و از اون روز به بعد، همه با هم شاد و خوشحال زندگی کردن.

این قصه مال کشور آلمان هست.

چی یاد گرفتیم؟ هوشیاری و اطاعت از مادر

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه