باد و خورشید میخوان قدرتشون رو امتحان کنن، اما یه مسافر بهشون یاد میده توجه به حال دیگران از بردن مسابقه مهمتره.
معرفی داستان
یه روز باد و خورشید سر اینکه کدومشون قویتره بحثشون شد. یه مسافر هم با کت قرمزش از جاده میگذشت و خبر نداشت اون بالا چه خبره! این بازآفرینی از حکایت باد و خورشید، دربارهی آرامش و احترام به انتخاب دیگرانه.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. صبح یه روز بهاری، باد لابهلای شاخهها میپیچید و برگها رو تکون میداد. به خورشید گفت: «دیدی چهکار کردم؟ یه فوت کوچولو کردم و همهی برگها تکون خوردن!»
خورشید از پشت یه ابر سفید سرک کشید و گفت: «آره، دیدم.» باد چرخی زد و گفت: «فکر کنم من از تو قویترم!» خورشید لبخند زد: «هر کدوممون یه توانایی داریم. لازم نیست حتماً یکی از اون یکی قویتر باشه.»
اما باد دلش مسابقه میخواست. همون موقع یه مسافر از جاده رد شد. کت قرمزش رو پوشیده بود و یه کیف کوچیک همراهش داشت. باد گفت: «بیا ببینیم کدوممون میتونه کاری کنه که این مسافر کتش رو دربیاره!»
خورشید گفت: «فقط نباید اذیتش کنیم.» باد با عجله جواب داد: «باشه، تماشا کن!» و شروع کرد به وزیدن. هووو! گوشهی کت مسافر تکون خورد. مسافر یقهش رو گرفت و گفت: «اوه، هوا سرد شد!»
باد یه کم تندتر وزید. برگهای خشک روی جاده قل خوردن و رفتن کنار بوتهها. مسافر دکمههای کتش رو بست و اون رو محکمتر دور خودش پیچید.
باد تعجب کرد: «چرا درش نمیاره؟ من که بیشتر فوت کردم!» خورشید گفت: «به خودش نگاه کن. سردشه. کت داره گرمش میکنه.» باد تازه دید مسافر شونههاش رو جمع کرده و دنبال یه جای آرامتر میگرده.
باد وزیدنش رو کم کرد و گفت: «پس ادامه نمیدم. نمیخوام بیشتر سردش بشه.» رفت پشت تپهها و برگها هم آروم گرفتن.
حالا خورشید از پشت ابر بیرون اومد. نور ملایمش روی جاده افتاد. مسافر سرش رو بالا گرفت و لبخند زد. چند قدم که رفت، گرمتر شد و یکی از دکمههاش رو باز کرد.
خورشید همونطور آروم میتابید. خبری از گرمای تند و آزاردهنده نبود. مسافر رسید به درختی کنار جاده و گفت: «چه هوای خوبی! یه کم اینجا استراحت کنم.» نشست روی نیمکت، کتش رو درآورد و تا کرد و گذاشت کنارش.
باد از پشت تپه نگاه کرد و گفت: «اِ! کتش رو درآورد! تو که هلش ندادی و چیزی هم بهش نگفتی.» خورشید گفت: «آره. هوا براش راحتتر شد و خودش تصمیم گرفت کتش رو دربیاره.»
باد یه دور کوچیک دور ابر زد: «من فقط به مسابقه فکر میکردم. اصلاً حواسم نبود اون چه حسی داره.» خورشید گفت: «همین که متوجه شدی و وایستادی، خوبه. قرار نیست برای بردن، کسی رو ناراحت کنیم.»
مسافر یه جرعه آب خورد و به شکوفههای درخت نگاه کرد. باد پرسید: «حالا میتونم یه نسیم کوچولو بفرستم؟» خورشید گفت: «امتحان کن، آروم.»
باد خیلی نرم از بین برگها گذشت. مسافر نفس راحتی کشید. نه سردش بود، نه گرمش. کتش رو برداشت، کیفش رو روی شونه گذاشت و راه افتاد.
باد گفت: «اینجوری بهتر بود. هم برگها تکون خوردن، هم مسافر راحت بود.» خورشید خندید: «دیدی لازم نبود یکیمون برنده باشه؟»
از اون روز، هر وقت باد میخواست زود و با عجله کاری رو پیش ببره، یه لحظه مکث میکرد. به جای اینکه فقط به زور خودش فکر کنه، به چیزی که پایین روی زمین میگذشت هم نگاه میکرد.
شخصیتهای داستان
باد: پرانرژیه و یاد میگیره قبل از اصرارکردن، به حال بقیه توجه کنه.
خورشید: آرومه و به انتخاب مسافر احترام میذاره.
مسافر: با توجه به گرما و سرما، خودش تصمیم میگیره کتش رو بپوشه یا دربیاره.
پیام آموزشی داستان
دادزدن و اصرارکردن، جای گوشدادن رو نمیگیره. خواستهمون رو آروم میگیم و به جواب طرف مقابل احترام میذاریم. مهربونی هم تضمین نمیکنه که دیگران همیشه با خواستهمون موافقت کنن؛ اونها هم حق انتخاب دارن.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
چرا مسافر موقع وزیدن باد، کتش رو محکمتر گرفت؟
باد از کجا فهمید باید وزیدنش رو کم کنه؟
اگه دوستت نخواست بازی مورد علاقهت رو انجام بده، چه پیشنهادی میتونی بدی؟
وقتی کسی بهت زور میگه، از کدوم بزرگتر میتونی کمک بگیری؟
چی یاد گرفتیم؟
قبل از اصرار، به احساس و نیاز دیگران توجه میکنیم.
میتونیم مؤدبانه درخواست کنیم و جواب «نه» رو هم بپذیریم.
اگه کسی اذیتمون میکنه، مجبور نیستیم با لبخند تحمل کنیم؛ از موقعیت دور میشیم و کمک میخوایم.
نتیجهگیری
عزیزم، لازم نیست برای شنیدهشدن صدات رو بلندتر کنی. آروم حرفت رو بزن، به جواب بقیه گوش بده و اگه راه اول جواب نداد، دنبال یه راه منصفانهتر بگرد.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)