قصهی پرماجرای یه پشهی فضول که با یه دروغ کوچیک، یه عالمه دردسر درست کرد و یاد گرفت شایعه چقدر بده!
این قصهی قشنگ و قدیمی مال آفریقای غربیه و بهمون یاد میده که شایعهپراکنی و دروغ گفتن چه عواقب بدی میتونه داشته باشه. با هم ببینیم پشهی قصهمون چطوری با یه حرف نسنجیده، همهچی رو به هم ریخت!
یکی بود یکی نبود، توی یه جنگل بزرگ و سرسبز توی آفریقای غربی، یه پشهی کوچولو زندگی میکرد که اسمش هیچکس یادش نیست. این پشمه مثه همهی پشهها، یه خرطوم دراز داشت و عاشق این بود که هر روز بره پیش بقیهی حیوونا و براشون از چیزایی که دیده و شنیده تعریف کنه. اما یه مشکلی داشت: اونقدر فضول بود که بعضی وقتا چیزایی رو که ندیده بود یا درست نمیفهمید، براشون تعریف میکرد!
یه روز آفتابی، پشمه داشت توی جنگل پرواز میکرد که یهو چشمش به یه خونهی گِلی افتاد. دید که یه مامانایگوانا نشسته جلوی در خونهش و داره یه کاسهی پر از غذای خوشمزه میخوره. پشمه که حسابی گرسنهش بود، با خودش گفت: «وای، چه بوی خوبی! کاش میتونستم یه ذره از این غذا بچشم.» اما یهو یه فکر دیگه به سرش زد. گفت: «برم جلو و یه کم باهاش حرف بزنم، شاید یه لقمه هم به من بده.»
پشمه اومد نشست روی دیوار خونه و گفت: «سلام مامانایگوانا! چه غذایی میخوری؟» مامانایگوانا که حواسش به غذا بود، با خوشرویی جواب داد: «سلام پشمو کوچولو! داری یه سوپ سبزیجات میخورم که با عشق درستش کردم. بیا یه کم بخور.» پشمه که خوشحال شده بود، پرید روی لبهی کاسه و یه کم از سوپ رو چشید. سوپ اونقدر خوشمزه بود که پشمه با خوشحالی گفت: «وای! این که از عسل هم شیرینتره! مامانایگوانا، تو که اینقدر غذای خوشمزه درست میکنی، حتماً قویترین حیوون جنگلی!»
مامانایگوانا که از تعریف پشمه خوشش اومده بود، خندید و گفت: «نه عزیزم، من که قوی نیستم. اون مار بزرگ رو دیدی که اون پایین، کنار رودخونه لونه داره؟ اون خیلی قویتر از منه.» پشمه که یهو یه فکری به سرش زد، پرسید: «اِ! اون ماره؟ اون که اینقدرها هم قوی به نظر نمیاد. من میتونم برم بالای سرش سوار شم و حرکتش بدم!» مامانایگوانا که از این حرف پشمه تعجب کرده بود، گفت: «نه بابا، مگه تو دیوونه شدی؟ اون مار میتونه یه لقمهات کنه!»
پشمه که حسابی لاف زده بود، گفت: «باشه، باشه، حالا میبینی!» و پرید و رفت سمت لونهی مار. مار بزرگ که داشت زیر آفتاب میخوابید، صدای وزوز پشمه رو شنید و چشمهاش رو باز کرد. پشمه اومد نشست روی یه سنگ جلوی مار و گفت: «سلام مار بزرگ! میدونی مامانایگوانا چی گفت؟ گفت که تو از من قویتری، ولی من باور نمیکنم! من میتونم برم بالای سرت و سوارت بشم!» مار که از این حرف پشمه عصبانی شده بود، با صدای خشدارش گفت: «چی گفتی؟ مگه اون ایگوانای احمق چی گفته؟ من که اصلاً باهاش کاری ندارم. برو گمشو وگرنه یه لقمهات میکنم!»
پشمه که دید مار عصبانی شده، یه کم ترسید ولی بازم ادامه داد: «باشه، باشه، ولی اینو بدون که مامانایگوانا گفته تو فقط یه مار پوچی!» مار که دیگه حسابی کفری شده بود، گفت: «صبر کن ببینم! حالا میرم ببینم این ایگوانای بیادب کجاست که به من اهانت کرده!» و شروع کرد به خزیدن به سمت خونهی مامانایگوانا. پشمه هم که فکر میکرد کار باحالی کرده، با خوشحالی پشت سر مار پرواز میکرد.
مار رسید جلوی خونهی مامانایگوانا و داد زد: «هی ایگوانا! بیا بیرون! شنیدم داری به من توهین میکنی و میگی من پوچم!» مامانایگوانا که از این حرف مات مونده بود، گفت: «من؟ من که هیچی نگفتم! من فقط به پشه گفتم که تو قویتر از منی. این پشهی دروغگوست که داره شایعه میکنه!» مار که حرفش باور نمیکرد، گفت: «نه، پشه گفت تو گفتی من پوچم! پس حتماً تو پشت سر من حرف میزنی!» و شروع کرد به غر زدن و داد و بیداد کردن.
همین موقع، یه خرگوش کوچولو که از اونجا رد میشد، صدای داد و بیداد مار رو شنید و ایستاد تا ببینه چی شده. مار که خرگوش رو دید، گفت: «تو بیا شاهد باش! این ایگوانا به من توهین کرده!» خرگوش که اصلاً نمیفهمید چی به چیه، گفت: «من که چیزی نشنیدم. من تازه اومدم اینجا.» ولی مار که حسابی عصبانی بود، با دمش محکم به زمین کوبید و یهو یه سنگ بزرگ از بالای تپه کنده شد و اومد پایین و درست افتاد روی لونهی یه جوجهتوی کوچولو که اون پایین توی یه لونهی زیرزمینی خوابیده بود.
جوجهتوی کوچولو که ناگهان بیدار شد و دید خونهش خراب شده و سنگ روش افتاده، ترسید و با داد و فریاد پرید بیرون و شروع کرد به گریه کردن. مامان جوجهتوی که صدای جوجهش رو شنید، دوید اومد و دید که جوجهش کبود و زخمیه. مامان جوجهتوی خیلی ناراحت شد و گفت: «کی این کار رو کرده؟ کی به جوجهی من صدمه زده؟» جوجهتوی که هنوز گریه میکرد، گفت: «خونهم خراب شد! یه سنگ بزرگ اومد!» مامان جوجهتوی که خیلی عصبانی بود، تصمیم گرفت بره پیش جغد دانا که بزرگ جنگله و ازش شکایت کنه.
جغد دانا که همهی حیوونا بهش احترام میذاشتن، نشسته بود روی یه شاخهی بلند و به حرفهای مامان جوجهتوی گوش داد. مامان جوجهتوی گفت: «یه مار بزرگ سنگ انداخت رو خونهی بچهی من و بچهم رو زخمی کرد!» جغد دانا که خیلی عاقل بود، گفت: «صبر کن، اول ببینیم قضیه از کجا شروع شد.» بعد مار رو صدا زد و ازش پرسید: «مار جان، چرا سنگ انداختی؟» مار گفت: «چون ایگوانا به من توهین کرد!» ایگوانا هم گفت: «من که هیچی نگفتم! پشه گفت من گفتم!» پشه هم که اونجا بود، با خونسردی گفت: «بله، من شنیدم که ایگوانا گفت مار قوی نیست!»
جغد دانا که همهی حرفها رو شنیده بود، فکر کرد و گفت: «پس تقصیر همهش از توئه پشه! تو یه حرفی رو که ندیده بودی و درست نمیدونستی، به بقیه گفتی و باعث شدی یه عالمه دردسر درست بشه. از این به بعد، تو و همهی نسلهات باید همیشه وزوز کنید و نتونید راحت حرف بزنید، تا یادتون بمونه که شایعهپراکنی چه بلاهایی سر آدم میاره!»
از اون روز به بعد، پشهها دیگه هیچوقت نتونستن مثل بقیهی حیوونا حرف بزنن. اونا فقط میتونن وزوز کنن: «وزوزوزوز...» و همیشه یادشون میاد که با یه حرف نسنجیده، چقدر میتونن به بقیه صدمه بزنن. و جوجهتوی کوچولو هم خوب شد و خونهش رو دوباره ساخت، ولی همیشه یادش موند که بعضی وقتا حرفهای پشهها چقدر میتونه خطرناک باشه!
این قصه مال کشور آفریقای غربی هست.
چی یاد گرفتیم؟ عواقب شایعهپراکنی
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)