اوراشیما تارو و لاک‌پشت جادویی

داستان ماهیگیری به نام اوراشیما تارو که با نجات یک لاک‌پشت به قصر زیر دریا می‌ره و وقتی برمی‌گرده، می‌فهمه چقدر زمان و خانواده ارزشمندن.

این قصه‌ی قشنگ از کشور ژاپن میاد، یه قصه‌ی معروف به اسم "اوراشیما تارو" که به ما یاد می‌ده قدر زمان و خانواده‌مون رو بدونیم. با بچه‌ها بشینین تا براتون تعریف کنم.

یکی بود یکی نبود، تو یه روستای کوچیک ساحلی تو ژاپن، یه ماهیگیر مهربون به اسم اوراشیما تارو زندگی می‌کرد. هر روز صبح با قایقش می‌رفت توی دریا و ماهی می‌گرفت. یه روز که هوا خیلی قشنگ بود، تارو رفت لب ساحل دید یه عالمه بچه دور هم جمع شدن و دارن به یه لاک‌پشت کوچولو سنگ می‌زنن. لاک‌پشت بیچاره جونش به لبش رسیده بود.

تارو دلش سوخت. دوید پیش بچه‌ها و گفت: "بچه‌ها، بچه‌ها، این کار رو نکنین! لاک‌پشت هم مثل ما زنده‌ست. بذارین بره توی آب." بچه‌ها اول مخالفت کردن، اما تارو بهشون یه عالمه شیرینی داد تا ولش کنن. لاک‌پشت رو برداشت و آروم گذاشت توی آب. لاک‌پشت یه نگاهی به تارو کرد و رفت توی دل دریا.

چند روز گذشت. یه روز که تارو نشسته بود لب ساحل و به دریا نگاه می‌کرد، یه لاک‌پشت بزرگ از آب اومد بیرون و گفت: "تارو جان، من همون لاک‌پشت کوچولوی دیروزم. اومدم ازت تشکر کنم. میای با من بریم قصر زیر دریا؟" تارو تعجب کرد. گفت: "مگه قصر زیر دریا هم هست؟" لاک‌پشت گفت: "بله، قصر جادویی ریوگو-جو. سوار پشتم بشو." تارو که خیلی کنجکاو بود، سوار پشت لاک‌پشت شد.

لاک‌پشت رفت توی آب و تا اعماق دریا پایین رفت. تارو چشماش رو باز کرد و دید چه دنیای قشنگیه! ماهی‌های رنگی، مرجان‌های قشنگ و صدف‌های براق. بعد از چند دقیقه به یه قصر بزرگ و طلایی رسیدن. در قصر باز شد و یه پرنسس زیبا با لباس ابریشمی اومد بیرون و گفت: "خوش اومدی تارو جان. من دختر پادشاه دریا هستم. تو به لاک‌پشت من کمک کردی، حالا می‌خوام ازت پذیرایی کنم."

تارو وارد قصر شد. همه جا پر از جواهرات و غذاهای خوشمزه بود. پرنسس براش موسیقی زد، رقصید و غذاهای عجیب و غریب سرو کرد. تارو کلی خوش گذشت. اونجا موند و موند و موند. دیگه از روز و شب خبر نداشت. فقط می‌خندید و کیف می‌کرد. اما هر چی می‌گذشت، دلش برای خونواده و روستاش تنگ می‌شد.

یه روز به پرنسس گفت: "پرنسس جان، من خیلی خوشم اومده، اما دلم برای مامان و بابام و دوستام تنگ شده. باید برگردم خونه." پرنسس ناراحت شد، اما گفت: "باشه، اما قبل از رفتن، این جعبه رو بهت می‌دم. قول بده هیچ وقت درش رو باز نکنی. اگه بازش کنی، یه اتفاق بد می‌افته." تارو گفت: "قول می‌دم." و جعبه رو گرفت.

لاک‌پشت دوباره اومد و تارو رو سوار کرد و برد بالا. وقتی به ساحل رسید، تارو پرید بیرون و به سمت روستاش دوید. اما هر چی می‌دوید، روستا رو نمی‌دید. همه جا عوض شده بود. خونه‌ها جدید بودن، مردم لباس‌های عجیب پوشیده بودن. تارو به یه پیرمرد رسید و پرسید: "ببخشید، روستای ما کجاست؟ من اوراشیما تارو هستم."

پیرمرد با تعجب گفت: "اوراشیما تارو؟ مگه تو همون ماهیگیری نیستی که سیصد سال پیش گم شد؟ همه فکر کردن تو توی دریا مردی. عکس تو تو موزه‌ست!" تارو ماتش برد. سیصد سال؟! یعنی این همه مدت تو قصر زیر دریا بوده؟ دلش شکست. خونواده و دوستاش همه رفته بودن.

تارو نشست رو یه سنگ و گریه کرد. بعد یاد جعبه افتاد. با خودش گفت: "شاید تو این جعبه یه راهی باشه." اما یاد قولش افتاد. ولی انقدر غصه خورد که دیگه طاقت نیاورد. در جعبه رو باز کرد. یه دفعه یه دود سفید ازش بیرون زد و تارو رو پیچید. تارو حس کرد داره پیر می‌شه. موهاش سفید شد، صورتش چروک شد و ریشش دراز شد. تبدیل شد به یه پیرمرد نود ساله.

تارو فهمید که دیگه هیچ راهی برای برگشتن به گذشته نیست. اون قدر زمان رو از دست داده بود که نمی‌تونست جبران کنه. حالا تنها و غمگین، کنار ساحل نشسته بود و به خاطراتش فکر می‌کرد. مردم روستا که فهمیدن داستانش چیه، اومدن و ازش مراقبت کردن. اما تارو تا آخر عمرش از این غصه که قدر خانواده و لحظه‌هاش رو ندونسته، پشیمون بود.

این قصه مال کشور ژاپن هست.

چی یاد گرفتیم؟ قدر زمان و خانواده را دانستن

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه