داستان جوجهاردکی که به خاطر زشتیاش طرد میشه، اما بعد از بزرگ شدن به قویترین و زیباترین پرنده تبدیل میشه.
این قصهی معروف و قدیمی مال کشور دانمارکه و نویسندهش هانس کریستین اندرسن هست. داستان یه جوجهاردک زشت رو میگه که همه مسخرهش میکنن، اما آخرش میفهمه ارزش واقعی خودش چقدر زیباست. با هم بشنویم!
یکی بود یکی نبود، توی یه مزرعهی قشنگ و بزرگ، یه مرغابی مامان روی لونهاش نشسته بود و تخمهاش رو گرم میکرد. هوا بهاری بود و همه جا پر از گل و سبزه. مامان مرغابی خیلی ذوق داشت که بچههاش به زودی از تخم دربیان. یه روز، یه کم که گذشت، تخمها ترک خوردن و یکی یکی جوجههای کوچولو سرشون رو از تخم درآوردن. همهشون زرد و پفپفی بودن و خیلی ناز.
اما یه تخم بزرگتر از بقیه هنوز سر جاش بود. مامان مرغابی نشست و نشست تا بالاخره اونم ترکید. از توش یه جوجهی درشت و خاکستری و زمخت درومد. جوجهها همه بهش نگاه کردن و یهو زدن زیر خنده. یکی گفت: «ای وای، این چه شکلیه؟ اصلاً به ما نمیخوره!» مامان مرغابی که اولش یه کم ناراحت شد، بعد گفت: «آخه بچهها، شاید بزرگتر بشه قشنگ بشه. بذارید ببینیم.»
خلاصه، مامان مرغابی همهی جوجهها رو برد لب حوض تا شنا یادشون بده. جوجههای دیگه خیلی راحت رفتن توی آب و شروع کردن به پارو زدن. جوجهی زشت هم پرید توی آب و دید که از بقیه هم بهتر شنا میکنه! مامان مرغابی خوشحال شد و گفت: «ببینید، خوب شنا میکنه، پس حتماً بچهی منه.» ولی جوجههای دیگه و مرغابیهای بزرگتر دست بردار نبودن. هر روز بهش میگفتن: «تو زشتی، تو به درد ما نمیخوری، برو گمشو!»
جوجهی بیچاره خیلی دلش شکست. یه روز تصمیم گرفت از مزرعه فرار کنه. از حصار پرید و رفت توی یه جنگل بزرگ. اونجا یه عالمه پرندهی وحشی زندگی میکردن. جوجه بهشون نزدیک شد، ولی پرندهها هم بهش گفتن: «برو بابا، تو زیادی زشتی!» جوجه گریون و ناراحت رفت یه گوشهای نشست.
چند روزی گذشت، جوجهی زشت رسید به یه کلبهی کوچولو. توی کلبه یه پیرزن با یه گربه و یه مرغ زندگی میکردن. پیرزن که چشماش ضعیف بود، فکر کرد جوجه یه مرغابی بالغه و میتونه براش تخم بذاره. جوجه رو برد تو خونه. اما گربه و مرغ خیلی مغرور بودن. گربه گفت: «من میتونم پشت خودمو قوس بدم و خرخر کنم، تو میتونی؟» جوجه گفت: «نه.» مرغ هم گفت: «من میتونم تخم بذارم، تو میتونی؟» جوجه بازم گفت: «نه.» گربه و مرغ بهش گفتن: «پس تو به هیچ دردی نمیخوری!»
جوجهی زشت دوباره دلش گرفت. دید که هیچکس قدرش رو نمیدونه. پس از کلبه بیرون زد و رفت توی یه مرداب. اونجا با مرغابیهای وحشی آشنا شد. مرغابیها اول مهربون به نظر میاومدن، اما یه روز شکارچیها اومدن و شروع کردن به تیراندازی. جوجهی زشت جونش رو به زحمت نجات داد و لرزان و ترسیده خودش رو رسوند به یه کلبهی دیگه.
توی اون کلبه یه دهقون زندگی میکرد. دهقون جوجه رو دید و گفت: «بیا تو، هوای سرده، میخوای یخ بزنی؟» جوجه رو برد تو خونه. زن دهقون و بچههاش اولش خوشحال شدن، اما یه روز جوجه ترسید و از ترس یه ظرف شیر رو شکوند. زن دهقون عصبانی شد و جوجه رو از خونه انداخت بیرون. جوجه دوباره موند توی سرما و برف و بارون.
بهار که رسید، جوجهی زشت بزرگتر شده بود. یه روز رفت لب یه برکهی قشنگ. توی آب دید چند تا قوی سفید و زیبا دارن شنا میکنن. دلش سوخت و گفت: «ای کاش منم مثل اونا بودم.» اما خجالت کشید بره پیششون، چون فکر میکرد اونا بهش میخندن. چند تا بچه اومدن کنار برکه و نگاه کردن. یه بچه گفت: «ببینید! یه قوی جدید اومده! از همه قشنگتره!»
جوجهی زشت با تعجب به خودش نگاه کرد. دید دیگه اون جوجهی خاکستری و زشت نیست. پرهای سفید و درخشانی درآورده بود، گردنش بلند و کشیده شده بود و مثل قوها قشنگ شده بود. قوهای دیگه اومدن پیشش و بهش گفتن: «سلام، خوش اومدی. تو هم مثل مایی.» جوجه تازه فهمید که اصلاً اردک نبوده، بلکه یه قوی زیباست.
از اون روز به بعد، جوجهی زشت توی برکه موند و با قوهای دیگه زندگی کرد. دیگه هیچکس بهش نمیخندید. همه میاومدن تماشاش کنن و بگن: «چه قوی قشنگی!» جوجه هم دیگه غصه نمیخورد. فهمید که هر کسی یه روزی به وقت خودش قشنگ و ارزشمند میشه، حتی اگه اولش همه مسخرهش کنن.
این قصه مال کشور دانمارک هست.
چی یاد گرفتیم؟ همه به وقتش زیبا و ارزشمند میشوند
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)