قصهی امیدوارانهی دخترک کوچولویی که با مهربانیاش از همهی سختیها رد میشه و به خوشبختی میرسه.
این قصهی قشنگ و معروف «تامبلینا» یا همون «دخترک بندانگشتی» مال کشور دانمارکه و دربارهی یه دختر کوچولوی خیلی خیلی ریزهست که با امید و مهربونی، توی دلِ سختیها، آخرش به یه زندگی شاد میرسه. بیا با هم قصهش رو بشنویم!
یکی بود یکی نبود، توی یه دهِ قشنگ، یه زن تنها زندگی میکرد. این زن دلش یه بچه میخواست، ولی بچهدار نمیشد. یه روز رفت پیش یه جادوگر پیر و گفت: «دلم یه بچه میخواد، میشه کاری برام بکنی؟» جادوگر یه دونه جو بهش داد و گفت: «این دونهی جو رو بکار و ببین چی میشه!» زن خوشحال شد و دونه رو توی یه گلدون قشنگ کاشت و هر روز بهش آب میداد.
یه روز صبح که زن اومد به گلدون نگاه کنه، دید یه گل خیلی قشنگ از توش درومده. گل که شکفته شد، توی دلش یه دختر کوچولوی خیلی خیلی ریزهست نشسته بود. انگار که یه بند انگشت باشه! برای همین، زن صداش کرد «تامبلینا». تامبلینا قدش به یه بند انگشت هم نمیرسید، ولی چهرهش مثل یه فرشتهی کوچولو قشنگ بود. زن یه گردوی براق براش درست کرد که توش بخوابه و یه گلبرگ بنفشه هم شد لحافش.
تامبلینا با مامانش توی خونهی گرم و نرمشون خوشحال زندگی میکرد. ولی یه شب که پنجره باز بود، یه قورباغهی زشت و بدجنس از توی لجنزار اومد و تامبلینا رو که توی تختش خواب بود، با خودش برد. قورباغه گفت: «این دختر کوچولو میشه عروس پسرم!» و تامبلینا رو گذاشت روی یه برگ نیلوفر آبی که وسط آب بود. تامبلینا که از خواب بیدار شد و خودش رو وسط آب دید، کلی ترسید و گریه کرد. ولی قورباغهی کوچولو که پسر بود، فقط قورقور میکرد و بلد نبود حرف بزنه.
ماهیهای ریزهمیزهای که توی آب بودن، صدای گریهی تامبلینا رو شنیدن. اونا خیلی مهربون بودن و دلشون سوخت. گفتن: «ما نمیذاریم این دختر کوچولو زندگیش تباه بشه!» ماهیها اومدن و ساقهی برگ رو با دندوناشون جویدن تا برگ کنده بشه و تامبلینا با برگ توی آب راه بیفته. تامبلینا روی برگ شناور شد و از اونجا دور شد. قورباغهها هرچی دنبالش گشتن، پیداش نکردن.
تامبلینا روی برگ توی آب میرفت تا رسید به یه جنگل بزرگ. یه سوسکِ خیلی خوشگل اونجا اومد و تامبلینا رو دید. سوسک گفت: «وای چه دختر قشنگی! میشه عروس من باشی؟» و تامبلینا رو برد روی یه درخت. ولی بقیهی سوسکها اومدن و گفتن: «این دختر که شبیه ما نیست! خیلی زشته!» سوسک هم ناراحت شد و گفت: «پس من نمیخوامت!» و تامبلینا رو رها کرد و رفت. تامبلینا تنها توی جنگل موند و کلی گریه کرد.
تامبلینا که خیلی خسته و گرسنه بود، یه لونهی موش صحرایی پیدا کرد. موش صحرایی مهربون اومد بیرون و گفت: «وای بچهی کوچولو! بیا تو، اینجا گرم و امنه.» تامبلینا رفت تو خونهی موش و موش بهش غذا داد و جای خواب نشونش داد. تامبلینا گفت: «مرسی موش جون، تو خیلی مهربونی!» و از اون به بعد توی خونهی موش زندگی میکرد. یه روز موش گفت: «تامبلینا، یه همسایه داریم به اسم آقای موش کور. اون خیلی پولداره و خونهش بزرگه. بهتره بری عروسش بشی!»
تامبلینا که دلش نمیخواست بره خونهی موش کور، ولی جرئت نکرد حرف بزنه. موش کور اومد به دیدنشون و تامبلینا رو دید. اون از تاریکی خوشش میاومد و از نور خورشید بدش. ولی تامبلینا رو خیلی دوست داشت و گفت: «بیا خونهی من، من یه تونل بزرگ دارم که میشه باهاش رفت بیرون.» یه روز که تونل رو نشونشون میداد، تامبلینا یه پرندهی بیحال رو دید که توی یه گوشه افتاده بود. پرنده یه پرستو بود که از سرما ناتوان شده بود.
تامبلینا دلش سوخت و گفت: «وای، این پرستو یخ زده! باید نجاتش بدم.» موش کور گفت: «ولش کن، اینا فقط دردسرن!» ولی تامبلینا گوش نکرد. اون یه پتوی کوچولو از خودش به پرستو داد و هر روز براش غذا میبرد تا پرستو جون بگیره. پرستو که حالش خوب شد، گفت: «مرسی تامبلینا، تو خیلی مهربونی! من باید برم به کشورای گرم که هوا آفتابیه. اگه خواستی بیا با من!» تامبلینا گفت: «نه، من نمیتونم موش صحرایی رو تنها بذارم. اون به من کمک کرده.»
تامبلینا موند و موند تا یه روز موش صحرایی گفت: «تامبلینا، امروز باید بریم خونهی موش کور و عقد کنی!» تامبلینا که خیلی ناراحت بود، بیرون رفت تا برای آخرین بار آفتاب رو ببینه. همون موقع پرستو اومد و گفت: «تامبلینا، من دارم میرم به کشورای گرم. بیا با من، اونجا همه چی قشنگه و تو آزاد میشی!» تامبلینا این بار قبول کرد و سوار پشت پرستو شد. پرستو پرواز کرد و تامبلینا رو برد به یه باغ پر از گلهای قشنگ.
تامبلینا توی باغ یه گل سفید و قشنگ دید و پرستو گفت: «این گل خونهی توئه!» تامبلینا رفت روی گلبرگ و یهو دید یه پسر کوچولوی خیلی خوشگل با بالهای شفاف از توی گل اومد بیرون. اون شاهزادهی گلها بود. شاهزاده که تامبلینا رو دید، گفت: «تو خیلی قشنگی! میخوای عروس من بشی و ملکهی گلها باشی؟» تامبلینا که از مهربونی و خوشحالی ذوق کرده بود، قبول کرد. شاهزاده یه جفت بال شفاف بهش داد و تامبلینا هم شد یه پری کوچولو.
تامبلینا که دیگه اسمش «مایا» شده بود، با شاهزادهی گلها توی باغ قشنگ زندگی میکرد. اون همیشه به گلها کمک میکرد و مراقب پرندهها بود. هر کسی که میدیدش میگفت: «تامبلینا، تو نماد امید و مهربونی هستی!» و تامبلینا همیشه یادش میموند که با امید و مهربونی، هر سختیای تموم میشه و آدم به خوشبختی میرسه.
تامبلینا دیگه هیچ وقت تنها نبود، چون قلبش پر از عشق و امید بود و همهی گلها و پرندهها دوستش داشتن. اون فهمید که مهربونی توی دلِ سختیها، بهترین راهه و همیشه یه نور توی تاریکی پیدا میشه.
این قصه مال کشور دانمارک هست.
چی یاد گرفتیم؟ امید و مهربانی
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)