سه بز کوهی با یک پل خراب و یک ترول اخمو روبهرو میشن؛ با گفتوگو و کمک گرفتن، راهی برای عبور پیدا میکنن.
معرفی قصه
سه تا بز میخوان از یه پل رد بشن، اما یه ترول اخمو جلوشون رو گرفته. این نسخه، بازآفرینی ملایم قصهٔ سه بز کوهیه؛ با ماجرایی تازه دربارهٔ همکاری و حل اختلاف، بدون درگیری.
داستان کامل
یه روز سه تا بز، کوچیکه و وسطیه و بزرگه، کنار رودخونه رسیدن. اون طرف، علفهای تازه زیر آفتاب برق میزد. کوچیکه گفت: «بریم اونور؟» بزرگه نگاهی به پل چوبی انداخت: «اول ببینیم راهش امنه.»
هنوز نزدیک پل بودن که صدایی از زیرش بلند شد: «تقتق نکنین! کسی حق نداره رد بشه!» یه ترول با موهای آشفته از کنار پل بیرون اومد و دستهاشو باز کرد.
کوچیکه عقب رفت و کنار بقیه ایستاد. وسطیه پرسید: «چرا راه رو بستی؟» ترول اخم کرد: «صدای سمهاتون نمیذاره بخوابم. تازه یکی از تختهها لق شده. دیروز وسایلم از لرزش پل ریختن زمین!»
بزرگه گفت: «لق بودن تخته مهمه. تا بررسی نشده، از پل رد نمیشیم. ولی ترسوندن بقیه هم درست نیست. میتونستی همینو بگی.»
ترول یه چیزی زیر لب گفت و نگاهشو انداخت پایین. کوچیکه از همون فاصله پرسید: «جای خوابت درست زیر پله؟» ترول سر تکون داد. «آره. سایه داره. ولی هر کی رد میشه، خونهم میلرزه.»
وسطیه گفت: «پس دو تا مشکل داریم: پل خرابه و جای استراحتت هم خیلی پرسروصداست.» بزرگه گفت: «بیاین از خانم سگآبی که پل رو ساخته کمک بگیریم.»
کوچیکه نخواست تنهایی بره. هر سه با هم از مسیر کنار رود، دور از لبهٔ آب، رفتن سراغ خانم سگآبی. اون جعبهٔ ابزارشو برداشت و همراهشون برگشت. پل رو دید و گفت: «درست کردین که رد نشدین. این تخته باید عوض بشه.»
تا تعمیر تموم بشه، بزها پشت نشونهای که خانم سگآبی گذاشت منتظر موندن. کوچیکه دوست داشت زودتر بره سمت علفها، اما وسطیه گفت: «میدونم گرسنهای. همینجا یهکم استراحت میکنیم.»
ترول کنار رود به یه سنگ تکیه داده بود. بزرگه بهش گفت: «اون گوشه، کنار درخت بید، جای خشکی هست. از پل هم دوره. دوست داری برای جابهجا کردن زیراندازت کمک بگیری؟»
ترول آهسته گفت: «دوست دارم. ولی وسایلم سنگینه.» وسطیه جواب داد: «قرار نیست یکی همهشو برداره. هر کدوم یه چیز سبک میبریم.»
کوچیکه بالشت کوچولو رو برداشت، وسطیه سبد خالی رو و بزرگه یک سر زیرانداز رو گرفت. ترول هم سر دیگهشو بلند کرد. چند قدم که رفتن، کوچیکه گفت: «صبر کنین! میخوام بذارمش زمین و دستمو عوض کنم.» همه وایسادن. کسی نگفت عجله کن.
وقتی جا مرتب شد، ترول نشست و گوش داد. صدای رود میاومد و خشخش برگها. خبری از تقتق بالای سرش نبود. گفت: «اینجا خیلی بهتره.»
خانم سگآبی صداشون کرد: «پل آمادهست. بررسیش کردم. آروم و یکییکی رد بشین.» ترول راه رو باز کرد و گفت: «ببخشید که ترسوندمتون. باید میگفتم چه مشکلی دارم.»
بزرگه گفت: «ممنون که گفتی. دفعهٔ بعد هم میتونی حرف بزنی و کمک بخوای.» بعد کنار پل منتظر موند تا کوچیکه و وسطیه با فاصله رد بشن. خودش هم آروم دنبالشون رفت.
اون طرف رود، سه بز کنار هم مشغول خوردن علف شدن. کوچیکه گفت: «فکر میکردم فقط زور بزرگه به دردمون میخوره!» وسطیه خندید: «سؤال تو هم کمک کرد. فهمیدیم ترول چرا عصبانیه.» بزرگه گفت: «و کمک خانم سگآبی بود که پل رو امن کرد.»
زیر درخت بید، ترول سرشو روی بالشت گذاشت. این بار وقتی صدای دور سمها رو شنید، فقط لبخند زد و چشمهاشو بست.
شخصیتهای قصه
سه بز کوهی: هرکدوم با یک توانایی متفاوت به حل مشکل کمک میکنن.
ترول: موجود خیالیای که یاد میگیره ناراحتیش رو با حرف زدن بگه.
خانم سگآبی: سازندهٔ پل که خرابی رو بررسی و تعمیر میکنه.
پیام آموزشی
همکاری فقط زور داشتن نیست؛ خوب گوش دادن، سؤال پرسیدن و کمک گرفتن از آدم باتجربه هم مهمه. برای رسیدن به خواستهمون لازم نیست کسی رو اذیت کنیم.
سؤالهایی برای گفتوگو
چرا بزها از پل خراب رد نشدن؟
ترول بهجای داد زدن چی میتونست بگه؟
کوچیکه چطور به گروه کمک کرد؟
وقتی کاری از توانمون خارجه، از کی کمک میگیریم؟
چی یاد گرفتیم؟
کنار هم بمونیم، به خطر توجه کنیم، مسئولیتها رو به اندازهٔ توانمون تقسیم کنیم و برای حل اختلاف دنبال راه بیدردسر بگردیم.
حرف آخر
سه بز به علفزار رسیدن، چون قبل از عجله کردن، مشکل رو فهمیدن و کمک گرفتن. شجاعتشون این بود که هم مراقب خودشون بودن، هم دنبال راهحل گشتن.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)