قصهی مهربونی و حسادت؛ سفیدبرفی با دل پاکش همه رو عاشق خودش میکنه، اما ملکهی بدجنس از حسادت میمیره!
معرفی داستان
یکی بود، یکی نبود. در یک روز سرد زمستانی، یک ملکهی مهربان کنار پنجرهی قصر نشسته بود و خیاطی میکرد. ناگهان سوزن به انگشتش زد و سه قطره خون روی برف سفید چکید. آرزو کرد که دختری داشته باشد با موهایی سیاه مثل شب، پوستی سفید مثل برف و لبهایی سرخ مثل خون. آرزویش برآورده شد و سفیدبرفی به دنیا آمد. اما پس از مرگ مادر، پادشاه دوباره ازدواج کرد و ملکهی جدید که زنی حسود بود، زندگی سفیدبرفی را به خطر انداخت. قصهای درباره مهربانی و پرهیز از حسادت...
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. در یک روز سرد زمستانی، یک ملکهی خوب و مهربان کنار پنجرهی قصر نشسته بود و داشت خیاطی میکرد. ناگهان، یک سوزن به انگشتش زد و سه قطره خون روی برف سفید چکید.
ملکه به برف نگاه کرد و با خودش گفت:
«ای کاش یک دختر داشته باشم که موهایش مثل شب سیاه، پوستش مثل برف سفید و لبهایش مثل خون قرمز باشد!»
چند وقت بعد، ملکه یک دختر کوچولوی قشنگ به دنیا آورد که دقیقاً همین شکل بود. به او گفتند «سفیدبرفی».
اما حیف که ملکه بعد از به دنیا آوردن سفیدبرفی از دنیا رفت و پادشاه دوباره ازدواج کرد. زن جدید پادشاه خیلی قشنگ بود، اما یک دل پر از کینه و حسادت داشت.
او یک آینهی جادویی داشت که همیشه از آن میپرسید:
«آینهی آینه، تو بگو، کی از همه قشنگتر است در این شهر؟»
و آینه همیشه جواب میداد:
«تو ملکه، تو از همه قشنگتری!»
ملکه از این حرف خیلی خوشحال میشد و فکر میکرد هیچکس در دنیا به قشنگی او نیست.
سفیدبرفی بزرگ و بزرگتر شد و هر روز قشنگتر میشد. تا اینکه یک روز که سفیدبرفی هفت سالش شده بود، ملکه مثل همیشه از آینه پرسید:
«آینهی آینه، تو بگو، کی از همه قشنگتر است در این شهر؟»
آینه جواب داد:
«ملکه جان! تو قبلاً قشنگترین بودی، اما حالا سفیدبرفی از تو قشنگتر است!»
ملکه از شنیدن این حرف حسابی عصبانی شد و رنگ از صورتش پرید. دلش میخواست هر طوری شده سفیدبرفی را از سر راهش بردارد.
پس یک شکارچی را صدا کرد و گفت:
«این دختر را ببر به جنگل و آنجا از شرش خلاص شو! ولی برای اینکه مطمئن شوم، قلبش را برایم بیاور!»
شکارچی بیچاره که خیلی دل رحم بود، سفیدبرفی را به جنگل برد، اما نتوانست به او آسیب بزند. با مهربانی به سفیدبرفی گفت:
«دختر جان! برو گمشو در جنگل و دیگر هیچوقت به قصر برنگرد!»
و به جای سفیدبرفی، یک بچه آهو را کشت و قلبش را برای ملکه برد.
سفیدبرفی در جنگل تنها ماند و خیلی ترسیده بود. شروع کرد به دویدن و دویدن تا اینکه یک کلبهی کوچولو دید. در زد، اما کسی جواب نداد. در را باز کرد و وارد شد.
دید همهچیز در کلبه کوچک و تمیز است. یک میز کوچک با هفت تا بشقاب، هفت تا لیوان، هفت تا قاشق و هفت تا چنگال. سفیدبرفی که خیلی گرسنه بود، از هر بشقاب یک کمی خورد و از هر لیوان یک قطره آب نوشید.
بعد که خیلی خسته بود، به طبقه بالا رفت و هفت تخت کوچولو دید. هر کدام را امتحان کرد؛ یکی بزرگ بود، یکی کوچک، تا اینکه تخت هفتمی برایش راحت بود. دراز کشید و خوابش برد.
شب که شد، صاحبهای کلبه به خانه آمدند. آنها هفت کوتوله بودند که در معدن کار میکردند. وقتی وارد شدند، دیدند چراغ روشن است و همهچیز به هم ریخته.
با تعجب گفتند:
«کی اینجا بوده؟»
بعد به طبقه بالا رفتند و سفیدبرفی را خوابیده دیدند. همگی تعجب کردند. اما سفیدبرفی آنقدر قشنگ و مهربان بود که کوتولهها دلشان برایش سوخت و نگذاشتند بیدارش کنند.
صبح که سفیدبرفی بیدار شد و کوتولهها را دید، اول ترسید، اما کوتولهها با مهربانی با او حرف زدند. سفیدبرفی قصهاش را برایشان تعریف کرد.
کوتولهها گفتند:
«اگر دوست داری، میتوانی پیش ما بمانی. فقط مواظب باش، وقتی ما سر کار هستیم، در را به روی هیچکس باز نکنی. ملکهی بدجنس شاید پیدایت کند!»
سفیدبرفی پیش کوتولهها ماند و هر روز برایشان غذا میپخت و خانه را تمیز میکرد. کوتولهها هم عاشقش شدند و هر روز از معدن که برمیگشتند، کلی برایش میوه و گل میآوردند.
سفیدبرفی خیلی خوشبخت بود و دیگر یاد قصر و ملکه افتاده بود.
اما یک روز، ملکه دوباره از آینه پرسید:
«آینهی آینه، تو بگو، کی از همه قشنگتر است در این شهر؟»
و آینه جواب داد:
«ملکه جان! سفیدبرفی هنوز زنده است و پیش هفت کوتوله در جنگل زندگی میکند و او از تو قشنگتر است!»
ملکه که حسابی کلافه شده بود، تصمیم گرفت خودش به سراغ سفیدبرفی برود.
یک سیب قشنگ و قرمز برداشت و نصفش را زهر کرد. بعد لباس یک پیرزن را پوشید و به کلبهی کوتولهها رفت.
سفیدبرفی تنها بود و داشت خانه را تمیز میکرد. پیرزن را دید و با مهربانی گفت:
«سلام مادرجان! چه کاری دارید؟»
پیرزن گفت:
«دخترم! این سیب قشنگ را بگیر و بخور. خیلی شیرین است!»
سفیدبرفی اول یاد حرف کوتولهها افتاد، اما پیرزن آنقدر مهربان حرف میزد که باورش کرد و یک تکه از سیب را خورد. همان لحظه، سفیدبرفی به زمین افتاد و از حال رفت.
وقتی کوتولهها به خانه آمدند، سفیدبرفی را دیدند که خوابیده و هیچ تکانی نمیخورد. همه گریه کردند و ناراحت شدند. اما سفیدبرفی آنقدر قشنگ بود که حتی در خواب هم انگار زنده بود.
کوتولهها نخواستند او را دفن کنند. به جای آن، یک تابوت شیشهای درست کردند و سفیدبرفی را در آن گذاشتند و همهجور گل دورش چیدند. هر روز یک کوتوله میآمد کنار تابوت و برایش گریه میکرد.
یک روز، یک شاهزاده از آن جنگل عبور میکرد. سفیدبرفی را در تابوت شیشهای دید. دلش از دیدن آن قشنگی لرزید و از کوتولهها خواست که بگذارند سفیدبرفی را با خود ببرد.
کوتولهها اول گفتند نه، اما شاهزاده آنقدر مهربان خواهش کرد که دلشان نرم شد.
وقتی سفیدبرفی را بلند کردند، همان تکه سیب زهر از گلویش بیرون پرید و سفیدبرفی عطسهای کرد و چشمهایش را باز کرد. همه از خوشحالی جیغ کشیدند!
سفیدبرفی که زنده شده بود، شاهزاده را دید و از او خوشش آمد. شاهزاده هم عاشقش شد. آنها تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند و سفیدبرفی را به قصر شاهزاده بردند.
ملکهی بدجنس هم که از حسادت میمرد، به عروسی دعوت شده بود. وقتی آمد و سفیدبرفی را دید که اینقدر خوشبخت است، از خشم و حسادت منفجر شد و دیگر هیچکس او را ندید.
سفیدبرفی و شاهزاده با هم خوشبخت زندگی کردند و هفت کوتوله هم هر روز میآمدند به دیدنشان.
سفیدبرفی هیچوقت یادش نرفت که مهربانی و دل پاک، همیشه آدم را خوشبخت میکند، نه حسادت و بدجنسی.
شخصیتهای داستان
سفیدبرفی: شخصیت اصلی داستان؛ دختری مهربان، زیبا و پاکدل که با محبت خود، همه را عاشق خود میکند.
ملکهی حسود: شخصیت بدجنس داستان که از حسادت خود، به سفیدبرفی آسیب میزند اما در نهایت شکست میخورد.
هفت کوتوله: شخصیتهای مهربان و کمککننده که از سفیدبرفی مراقبت میکنند.
شکارچی: شخصیتی که به سفیدبرفی رحم میکند و او را نجات میدهد.
شاهزاده: شخصیت عاشقی که با محبت خود، سفیدبرفی را بیدار میکند.
پیام آموزشی داستان
این داستان به طور غیرمستقیم به کودکان میآموزد که:
مهربانی و پاکدلی همیشه پیروز است.
حسادت و کینه انسان را نابود میکند.
خوبی کردن به دیگران، محبت آنها را به همراه دارد.
زیبایی واقعی در دل است، نه در ظاهر.
دوستی و همدلی ارزشمند است.
هیچوقت نباید به خاطر حسادت، به دیگران آسیب زد.
سوالهایی برای گفتگو با کودک
۱. آرزوی ملکهی مادر سفیدبرفی چه بود و چگونه برآورده شد؟
۲. چرا ملکهی جدید از سفیدبرفی متنفر شد؟
۳. شکارچی چطور به سفیدبرفی کمک کرد؟
۴. سفیدبرفی در جنگل با چه کسانی آشنا شد و آنها چگونه از او مراقبت کردند؟
۵. ملکهی حسود چه نقشهای برای سفیدبرفی کشید؟
۶. چه کسی سفیدبرفی را نجات داد و چگونه؟
۷. در پایان داستان، چه اتفاقی برای ملکهی حسود افتاد؟
۸. از این داستان چه چیزی یاد گرفتی؟
۹. چرا حسادت کار بدی است؟
۱۰. اگر تو جای سفیدبرفی بودی، چه کار میکردی؟
چی یاد گرفتیم؟
مهربانی و پاکدلی همیشه پیروز است.
حسادت و کینه انسان را نابود میکند.
خوبی کردن به دیگران، محبت آنها را به همراه دارد.
زیبایی واقعی در دل است، نه در ظاهر.
دوستی و همدلی ارزشمند است.
هیچوقت نباید به خاطر حسادت، به دیگران آسیب زد.
نتیجهگیری
داستان کهن و محبوب «سفیدبرفی» از برادران گریم، یکی از معروفترین قصههای آلمانی است که به کودکان میآموزد مهربانی و پاکدلی همیشه بر حسادت و بدجنسی پیروز است. سفیدبرفی با وجود همهی سختیها، هرگز مهربانی خود را از دست نداد و در نهایت به خوشبختی رسید.
این قصه به کودکان یادآوری میکند که هیچوقت نباید به دیگران حسادت کنند و همیشه باید با مهربانی و محبت با همه رفتار کنند.
پس بیایید مثل سفیدبرفی، مهربان باشیم، پاکدل باشیم و هیچوقت از خوبی کردن دست برنداریم. 👸🍎✨
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)