سفیدبرفی و هفت کوتوله

قصه‌ی مهربونی و حسادت؛ سفیدبرفی با دل پاکش همه رو عاشق خودش می‌کنه، اما ملکه‌ی بدجنس از حسادت می‌میره!

این قصه‌ی قشنگ و معروف که مال کشور آلمانه، درباره‌ی یه دختر مهربون به اسم سفیدبرفیه که با همه مهربونیه و یه ملکه‌ی حسود که از حسادتش کلی دردسر درست می‌کنه. بیا ببینیم سفیدبرفی چطور با مهربونیش همه رو عاشق خودش می‌کنه و حسادت ملکه چی می‌شه!

یکی بود یکی نبود، تو یه روز سرد زمستونی، یه ملکه‌ی خوب و مهربون کنار پنجره‌ی قصرش نشسته بود و داشت خیاطی می‌کرد. یهو یه سوزن به انگشتش زد و سه قطره خون روی برف سفید چکید. ملکه به برف نگاه کرد و گفت: «ای کاش یه دختر داشته باشم که موهاش مثل شب سیاه، پوستش مثل برف سفید و لب هاش مثل خون قرمز باشه!»

چند وقت بعد، ملکه یه دختر کوچولوی قشنگ به دنیا آورد که دقیقاً همین شکل بود. بهش گفتن سفیدبرفی. اما حیف که ملکه بعد از به دنیا آوردن سفیدبرفی از دنیا رفت و پادشاه دوباره ازدواج کرد. زن جدید پادشاه خیلی قشنگ بود، اما یه دل پر از کینه و حسادت داشت. اون یه آینه‌ی جادویی داشت که همیشه ازش می‌پرسید: «آینه‌ی آینه، تو بگو، کی از همه قشنگ‌تره توی این شهر؟» و آینه همیشه جواب می‌داد: «تو ملکه، تو از همه قشنگ‌تری!»

ملکه از این حرف خیلی خوشحال می‌شد و فکر می‌کرد هیچ کس تو دنیا به قشنگی اون نیست. اما سفیدبرفی بزرگ و بزرگ‌تر شد و هر روز قشنگ‌تر می‌شد. تا اینکه یه روز که سفیدبرفی هفت سالش شده بود، ملکه مثل همیشه از آینه پرسید: «آینه‌ی آینه، تو بگو، کی از همه قشنگ‌تره توی این شهر؟» آینه جواب داد: «ملکه جان، تو قبلاً قشنگ‌ترین بودی، اما حالا سفیدبرفی از تو قشنگ‌تره!»

ملکه از شنیدن این حرف حسابی عصبانی شد و رنگ از صورتش پرید. دلش می‌خواست هر طوری شده سفیدبرفی رو از سر راهش برداره. پس یه شکارچی رو صدا کرد و گفت: «این دختر رو ببر توی جنگل و اونجا یه جایی بکشش! ولی برای اینکه مطمئن شم، قلبش رو برام بیار!» شکارچی بیچاره که خیلی دل رحم بود، سفیدبرفی رو برد توی جنگل، اما نتونست اون رو بکشه. به سفیدبرفی گفت: «دختر جون، برو گم شو توی جنگل، دیگه هیچ وقت برنگرد به قصر!» و به جاش یه بچه آهو رو کشت و قلبش رو برد برای ملکه.

سفیدبرفی توی جنگل تنها موند و خیلی ترسیده بود. اون شروع کرد به دویدن و دویدن تا اینکه یه کلبه‌ی کوچولو دید. در زد، کسی جواب نداد. در رو باز کرد و رفت تو. دید همه چی توی کلبه کوچولو و تمیزه. یه میز کوچولو با هفت تا بشقاب و هفت تا لیوان و هفت تا قاشق و چنگال. سفیدبرفی که خیلی گرسنه‌ش بود، از هر بشقاب یه کم خورد و از هر لیوان یه قطره آب نوشید. بعد که خیلی خسته بود، رفت upstairs و هفت تا تخت کوچولو دید. هر کدوم رو امتحان کرد، یکی بزرگ بود، یکی کوچیک، تا اینکه تخت هفتمی براش راحت بود. اون دراز کشید و یهو خوابش برد.

شب که شد، صاحب‌های کلبه اومدن خونه. اون ها هفت تا کوتوله بودن که توی معدن کار می‌کردن. وقتی اومدن تو، دیدم چراغ روشنه و همه چیز به هم ریخته. گفتن: «کی اینجا بوده؟» بعد رفتن upstairs و سفیدبرفی رو خوابیده دیدم. همگی تعجب کردن. اما سفیدبرفی انقدر قشنگ و مهربون بود که کوتوله‌ها دلشون براش سوخت و نذاشتن بیدارش کنن. صبح که سفیدبرفی بیدار شد و کوتوله‌ها رو دید، اول ترسید، ولی کوتوله‌ها با مهربونی باهاش حرف زدن. سفیدبرفی قصه‌ش رو براشون تعریف کرد و کوتوله‌ها گفتن: «اگه دوست داری، می‌تونی پیش ما بمونی. فقط مواظب باش، وقتی ما سر کاریم، در رو به روی هیچ کس باز نکنی. ملکه‌ی بدجنس شاید پیدات کنه.»

سفیدبرفی پیش کوتوله‌ها موند و هر روز براشون غذا می‌پخت و خونه رو تمیز می‌کرد. کوتوله‌ها هم عاشقش شدن و هر روز از معدن که برمی‌گشتن، کلی براش میوه و گل می‌آوردن. سفیدبرفی خیلی خوشبخت بود و دیگه یاد قصر و ملکه افتاده بود. اما یه روز ملکه دوباره از آینه پرسید: «آینه‌ی آینه، تو بگو، کی از همه قشنگ‌تره توی این شهر؟» و آینه جواب داد: «ملکه جان، سفیدبرفی هنوز زنده‌ست و پیش هفت کوتوله توی جنگل زندگی می‌کنه و اون از تو قشنگ‌تره!»

ملکه که حسابی کلافه شده بود، تصمیم گرفت خودش بره سراغ سفیدبرفی. یه سیب قشنگ و قرمز برداشت و نصفش رو زهر کرد. بعد لباس یه پیرزن رو پوشید و رفت به کلبه کوتوله‌ها. سفیدبرفی تنها بود و داشت خونه رو تمیز می‌کرد. پیرزن رو دید و گفت: «سلام مادر جون! چی می‌خوای؟» پیرزن گفت: «دخترم، این سیب قشنگ رو بگیر و بخور. خیلی شیرینه!» سفیدبرفی اول یاد حرف کوتوله‌ها افتاد، اما پیرزن انقدر مهربون حرف می‌زد که باورش کرد و یه تکه از سیب رو خورد. همون لحظه، سفیدبرفی به زمین افتاد و از حال رفت.

وقتی کوتوله‌ها اومدن خونه، سفیدبرفی رو دیدم که خوابیده و هیچ تکونی نمی‌خوره. همه گریه کردن و ناراحت بودن. اما سفیدبرفی انقدر قشنگ بود که حتی توی خواب هم انگار زنده‌ست. کوتوله‌ها نخواستن دفنش کنن. به جاش یه تابوت شیشه‌ای درست کردن و سفیدبرفی رو گذاشتن توش و همه‌جور گل دورش چیدن. هر روز یه کوتوله می‌اومد کنار تابوت و براش گریه می‌کرد.

یه روز یه شاهزاده که از اون جنگل رد می‌شد، سفیدبرفی رو توی تابوت شیشه‌ای دید. دلش از دیدن اون قشنگی لرزید و از کوتوله‌ها خواست که بذارن سفیدبرفی رو ببره. کوتوله‌ها اول گفتن نه، اما شاهزاده انقدر مهربون خواهش کرد که دلشون نرم شد. وقتی سفیدبرفی رو بلند کردن، همون تکه سیب زهر از گلوش پرید بیرون و سفیدبرفی عطسه‌ای کرد و چشماش رو باز کرد. همه از خوشحالی جیغ کشیدن!

سفیدبرفی که زنده شده بود، شاهزاده رو دید و ازش خوشش اومد. شاهزاده هم عاشقش شد. اون ها تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن و سفیدبرفی رو به قصر شاهزاده برد. ملکه‌ی بدجنس هم که از حسادت می‌مرد، به عروسی دعوت شده بود. وقتی اومد و سفیدبرفی رو دید که اینقدر خوشبخته، از خشم و حسادت منفجر شد و دیگه هیچ وقت کسی ندیدش.

سفیدبرفی و شاهزاده با هم خوشبخت زندگی کردن و هفت کوتوله هم هر روز می‌اومدن به دیدنشون. سفیدبرفی هیچ وقت یادش نرفت که مهربونی و دل پاک، همیشه آدم رو خوشبخت می‌کنه، نه حسادت و بدجنسی.

این قصه مال کشور آلمان هست.

چی یاد گرفتیم؟ مهربانی و پرهیز از حسادت

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه