ملکه برفی

داستان دوستی و عشق دو کودک به نام‌های گرتا و کای که با قدرت محبت، طلسم سرد ملکه برفی را شکست می‌دهند.

این قصه‌ی قشنگ و معروف مال کشور دانمارکه و بهمون یاد میده که عشق و دوستی چقدر قدرتمنده. با هم قصه‌ی «ملکه برفی» رو می‌خونیم، پر از ماجراجویی و جادو!

یکی بود یکی نبود، تو یه شهر کوچولو و قشنگ، دو تا بچه‌ی صمیمی بودن به اسم گرتا و کای. این دوتا همسایه بودن و مثل برادر و خواهر همدیگه رو دوست داشتن. توی تابستون، کنار هم گل می‌کاشتن و زمستون‌ها، از پنجره‌شون برای هم قصه می‌گفتن. یه روز، کای یه ذره‌ی خیلی ریز از یه آیینه‌ی جادویی که پری شیطون شکسته بود، افتاد تو چشمش. اون ذره، قلب کای رو سرد کرد و دیگه هیچ چیزی براش قشنگ نبود، حتی گل‌ها و لبخند گرتا. کای بدجور عوض شده بود، فقط دوست داشت برف و یخ ببینه.

یه روز زمستونی، کای سوار سورتمه‌ش شده بود و توی میدون شهر بازی می‌کرد. یه سورتمه‌ی بزرگ و سفید از راه رسید که یه خانوم سرد و زیبا روش نشسته بود، با چشمانی درخشان مثل یخ. این خود ملکه برفی بود! کای که دلش به سورتمه‌ی بزرگش خوش اومد، طناب سورتمه‌ش رو بهش بست. ملکه برفی سورتمه‌ش رو کشید و اونقدر سریع رفت که کای از ترس جیغ زد، ولی ملکه فقط خندید. کای رو بغل کرد و باهاش به قصر یخی خودش برد، جایی که همه چی سرد و تاریک بود. گرتا که دید کای نیومده، حسابی ناراحت شد و گریه کرد. همه فکر می‌کردن کای مرده، ولی گرتا باور نداشت. یه شب، از خونه زد بیرون تا دنبال کای بگرده. توی راه، یه قایق کوچولو پیدا کرد و سوار شد، ولی قایق بی‌اختیار رفت تا رسید به خونه‌ی یه جادوگر پیر.

جادوگر پیر که دندوناش زرد و بلند بود، گرتا رو دید و گفت: «بیا پیش من بمون، اینجا گل و میوه هست.» ولی وقتی فهمید گرتا دنبال کای می‌گرده، کلاه شرش رو گذاشت و سعی کرد گرتا رو فراموش کنه. اما یه روز، گرتا چشمش به یه گل رز افتاد و یاد کای افتاد. از خونه‌ی جادوگر فرار کرد و رفت توی یه جنگل بزرگ. توی جنگل، یه کلاغ اومد و گفت: «من می‌دونم کجاست! ولی زبونم سنگینه، باید بیای با من به قصر شاهزاده.» گرتا که خسته بود، با کلاغ رفت. توی قصر، شاهزاده و پرنسس مهربون بودن، ولی کای نبود. اونها به گرتا لباس گرم و یه کالسکه‌ی طلایی دادن تا بره. توی راه، یه دزد کوچولو به اسم دختر دزد، گرتا رو گرفت و برد توی غارش. دختر دزد اولش بد بود، ولی وقتی دید گرتا چقدر مهربونه و از عشقش به کای می‌گه، دلش شور زد. یه گوزن شمالی که توی غار بود، گفت: «من می‌دونم قصر ملکه برفی کجاست!» دختر دزد گوزن رو آزاد کرد و گفت: «برو، ولی گرتا رو زود برسون به کای!»

گوزن شمالی گرتا رو برد به سرزمین یخ و برف. اینقدر سرد بود که نفس گرتا یخ می‌زد. رسید به قصر ملکه برفی که از بلورهای یخ ساخته شده بود، مثل یه قصر قشنگ ولی ترسناک. ملکه برفی رفته بود بیرون و قصر خالی بود. گرتا دوید توی قصر تا رسید به یه اتاق بزرگ که وسطش کای نشسته بود، با چشمانی خالی و دستایی سرد. کای داشت با تکه‌های یخ بازی می‌کرد و گرما رو حس نمی‌کرد. وقتی گرتا رو دید، لبخند نزد و گفت: «بیا اینجا، ببین چقدر این شکلک‌ها قشنگه!» گرتا گریه کرد و دوید سمت کای، بغلش کرد و گفت: «کای جون، منم گرتا! بیا خونه!» ولی کای یادش نمی‌اومد. ملکه برفی برگشت و دید گرتا اومده. با عصبانیت فریاد زد: «کی جرأت کرده بیاد اینجا؟!» و یه باد سرد فرستاد. ولی گرتا از ترس و عشق، محکم‌تر کای رو بغل کرد و اشکاش روی صورت کای ریخت.

همین‌طور که اشکای گرم گرتا می‌ریخت، یخ قلب کای آب شد. ذره‌ی جادویی که توی چشمش بود، مثل قطره‌ی اشک بیرون اومد و افتاد. کای یهو چشماش روشن شد و گفت: «گرتا! چرا گریه می‌کنی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود!» گرتا خندید و باهاش شروع کرد به خوندن یه آهنگ قشنگ. ملکه برفی که دید عشقشون از یخ سردش قوی‌تره، جیغ کشید و تبدیل به یه ابر سفید شد و رفت. کای و گرتا دست هم رو گرفتن و از قصر بیرون اومدن. گوزن شمالی منتظرشون بود و اونها رو برد به خونه‌ی دختر دزد که کلی جشن گرفت. بعد از کلی ماجراجویی، بالاخره رسیدن به شهر خودشون. همه خوشحال شدن و فهمیدن که عشق و دوستی، حتی سردترین قلب‌ها رو هم آب می‌کنه.

این قصه مال کشور دانمارک هست.

چی یاد گرفتیم؟ قدرت عشق و دوستی

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه