سندباد به جزیرهای میرسه که چراغ بندرش خاموش شده؛ یه ماجرای تازه دربارهٔ همکاری، برنامهریزی و کمک گرفتن از آدمهای باتجربه.
معرفی قصه
این یه ماجرای تازه و خیالانگیز با الهام از شخصیت سندباده، نه بازگویی هفت سفر قدیمی. این بار سندباد به جزیرهای میرسه که چراغ راهنمای بندرش خاموش شده و کشتیها برای رسیدن به ساحل به کمک نیاز دارن.
داستان کامل
سندباد روی عرشه ایستاده بود و بوی دریا رو نفس میکشید. کشتیشون پارچه و چند صندوق ابزار برای یه جزیره میبرد. ناخدا گفت: «قبل از تاریکی میرسیم. چراغ بالای تپه راه بندر رو نشون میده.»
اما نزدیک غروب، هرچی نگاه کردن، نوری ندیدن. سندباد به نقشه اشاره کرد: «بندر باید همینطرف باشه.» ناخدا سرعت رو کم کرد: «باید مطمئن بشیم. از روی حدس بین صخرهها نمیریم.» کشتی رو توی جای امنی نگه داشت تا هوا روشن بشه.
صبح، راهنمای بندر با قایقش رسید و کشتی رو از مسیر شناختهشده به اسکله برد. سندباد پرسید: «چراغ بالای تپه چی شده؟» راهنما گفت: «باد دیشب قابش رو خراب کرده. نگهبان چراغ منتظر ابزار مناسبه.»
سندباد گفت: «ما ابزار آوردیم! شاید همون چیزیه که لازم دارین.» اول بارها رو طبق فهرست تحویل دادن، بعد با اجازهٔ صاحب صندوق ابزار، همراه تعمیرکار جزیره رفتن بالای تپه.
نگهبان چراغ، خانمی به اسم دریا بود. در رو باز کرد و گفت: «خوش اومدین. چراغ سالمه، ولی قابش شکسته و باد خاموشش میکنه.» تعمیرکار قاب رو بررسی کرد و گفت: «میتونم درستش کنم. اما یه شیشهٔ هماندازه کم داریم.»
سندباد از پنجره به بندر نگاه کرد. قایقها کنار اسکله آروم تکون میخوردن. گفت: «توی کشتی چند تا شیشه داریم. شاید یکی اندازه باشه.» دریا گفت: «قبل از آوردنش اندازه بگیریم؛ وگرنه دوباره باید برگردی.»
سندباد خندید: «درست میگی. داشتم عجله میکردم.» تعمیرکار اندازهها رو روی کاغذ نوشت. سندباد و یکی از ملوانها با هم برگشتن بندر و با مسئول بار صحبت کردن. شیشهٔ مناسب پیدا شد و اون رو توی جعبهٔ محافظ گذاشتن.
وقتی به برج رسیدن، پسربچهای به اسم سام کنار در نشسته بود و پرچم کوچیکی توی دستش داشت. گفت: «منم میخوام کمک کنم، ولی نمیذارن نزدیک شیشهٔ شکسته برم.» سندباد کنارش نشست: «اون کار مال تعمیرکاره. بیا از دریا بپرسیم چه کمک دیگهای لازمه.»
دریا گفت: «باید به مسئول اسکله خبر بدیم که تعمیر تا عصر طول میکشه. سام، با پدرت میتونی این پیغام رو ببری؟» سام لبخند زد. حالا یه کار مشخص داشت که میتونست همراه پدرش انجام بده.
تا عصر، قاب درست شد و شیشه سر جاش قرار گرفت. سندباد گفت: «خب، تموم شد!» دریا جواب داد: «یه مرحله مونده. باید ببینیم نور از سمت دریا هم درست دیده میشه.»
راهنمای بندر با قایق کاریش رفت تا از فاصلهٔ مناسب چراغ رو بررسی کنه. بقیه توی برج منتظر خبر موندن. پیام که رسید، معلوم شد یه شاخه جلوی بخشی از نور رو گرفته. باغبون جزیره اومد و شاخه رو مرتب کرد. این بار نور روشن و واضح بود.
سندباد آروم گفت: «اگه فقط روشن بودن چراغ رو میدیدیم، فکر میکردیم همهچی درست شده.» دریا گفت: «برای همین نتیجهٔ کار رو هم بررسی میکنیم.»
شب، مردم از کنار بندر به نور بالای تپه نگاه میکردن. سام همراه پدرش برگشت و گفت: «پیغام رو رسوندیم!» سندباد جواب داد: «همین کمک باعث شد مسئول اسکله بدونه چه خبری به قایقها بده.»
صبح روز بعد، کشتی آمادهٔ رفتن شد. دریا برای خداحافظی اومد و یه نقاشی از برج به سندباد داد؛ سام کشیده بود. سندباد اون رو توی دفتر سفرش گذاشت و نوشت: «این بار گنج ما، یه چراغ روشن و کاری بود که با هم تمومش کردیم.»
وقتی کشتی از بندر فاصله گرفت، سندباد به تپه نگاه کرد. دلش گرم بود؛ نه چون همهچیز رو خودش بلد بود، چون یاد گرفته بود از آدمهای باتجربه بپرسه و کمکها رو کنار هم بذاره.
شخصیتهای قصه
سندباد: دریانوردی کنجکاو که برای کمک کردن، اول مسئله رو میفهمه.
دریا: نگهبان دقیق چراغ بندر.
تعمیرکار و راهنمای بندر: هرکدوم با مهارت خودشون کمک میکنن.
سام: کودکی که همراه پدرش یه مسئولیت مناسب انجام میده.
پیام آموزشی
برای کمک مؤثر، اول میپرسیم چه چیزی لازمه. هرکس کاری متناسب با توان و مهارتش انجام میده و آخرش نتیجه رو بررسی میکنیم.
سؤالهایی برای گفتوگو
چرا ناخدا شب از روی حدس وارد بندر نشد؟
اندازه گرفتن شیشه چه کمکی کرد؟
سام چطور بدون نزدیک شدن به شیشهٔ شکسته کمک کرد؟
چرا روشن شدن چراغ بهتنهایی کافی نبود؟
چی یاد گرفتیم؟
عجله نکنیم، از آدم باتجربه کمک بگیریم، مسئولیت روشن داشته باشیم و بعد از انجام کار مطمئن بشیم مشکل حل شده.
حرف آخر
بعضی ماجراها با پیدا کردن گنج تموم نمیشن؛ با خیال راحت آدمهایی تموم میشن که میتونن راه خونهشون رو پیدا کنن.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)