داستانی درباره گربهای خجالتی که یاد میگیرد چگونه با دیگران دوست شود.
روزی روزگاری گربهای ملوس به نام نازک در یک روستای سرسبز زندگی میکرد. نازک خیلی دوست داشت با بچهگربههای دیگر بازی کند، اما خجالتی بود و نمیدانست چطور با آنها آشنا شود.
یک روز، مادربزرگ مهربانش به او گفت: «نازک جان، بهتره کمتر غصه بخوری و به جای فکر کردن، قدمی برداری!» نازک با نگرانی گفت: «اما مادربزرگ، نمیدونم چطور باید دوست پیدا کنم!»
مادربزرگ خندید و گفت: «شروع کن به لبخند زدن و همینطوری ساده سلام کن. خیلی از بچهگربهها مثل تو حس رو دارن و نیاز به یک نفر دارن تا این چرخه رو بشکنه.»
نازک تصمیم گرفت مادر بزرگ رو امتحان کنه و فردای آن روز با ترس و لرز به طرف جمع بچهگربههای دیگر رفت. او به آرامی سلام کرد و یک لبخند بزرگ زد. بچهگربهها با خوشحالی از دیدنش استقبال کردند.
یکی از بچهگربهها، به نام پیشی، گفت: «ما منتظر بودیم بیای و با ما بازی کنی!» نازک با تعجب گفت: «واقعا؟ من فکر میکردم شما من رو دوست ندارید!»
پیشی لبخندی زد و گفت: «چرا که نه؟ تو همیشه به فکر دیگران بودی و حتی برای ما هفته گذشته کلی نون شیرمالی آوردی!»
نازک با حسرت گفت: «ولی من خجالت میکشیدم ازتون بخوام با من دوست بشید.» بچهگربهها خندههای شاد سر دادند و گفتند: «ما هم همینطوری بودیم!»
از آن روز به بعد، نازک یاد گرفت که با سلام و لبخند میتواند دوستان جدیدی پیدا کند و بقیه بچهگربهها هم فهمیدند که هیچکس تنها نمیماند اگر قدم اول محبت رو برداره.
نازک حالا نه تنها دوستای زیادی داره، بلکه خودش رو هم بهتر شناخته و فهمیده که هر کسی ممکنه خجالتی باشه، ولی این مانع نمیشه که دوستای بزرگی پیدا کنه!
پیام داستان: خجالتی بودن طبیعی است، اما با محبت و لبخند میتوان دوستان خوبی پیدا کرد.