پسر چوپان و ستاره‌ها

قصه‌ی پسر چوپانی که با آرزو و تلاش به ستاره‌ها رسید، از دل کوه‌های پرو.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی از کشور دورِ پرو اومده، قصه‌ی یه پسر چوپون که یه آرزوی بزرگ تو دلش داشت و با تلاش و پشتکار تونست بهش برسه. بیا با هم بشنویم که چطور این اتفاق افتاد.

یکی بود یکی نبود، تو یه دهِ کوچیک و خوشگل، تو دل کوه‌های بلندِ پرو، یه پسر جوون و باهوش زندگی می‌کرد که اسمش «پاکو» بود. پاکو یه چوپون بود و هر روز صبح، گله‌ی گوسفندهاشو می‌برد لب رودخونه که آب بخورن و علف بخورن. اما پاکو مثل بقیه‌ی چوپون‌ها نبود. اون عاشق ستاره‌ها بود. هر شب، وقتی گوسفنده‌ها می‌خوابیدن، پاکو می‌رفت روی تپه و به آسمون نگاه می‌کرد. ستاره‌ها برق می‌زدن و پاکو دلش می‌خواست یه روزی برسه به اون‌ها.

یه شب، پاکو یه پیرمرد دانایی رو دید که کنار آتیش نشسته بود و به آسمون نگاه می‌کرد. پاکو جلو رفت و پرسید: «آقا جون، شما هم عاشق ستاره‌ها هستین؟» پیرمرد لبخندی زد و گفت: «آره پسرم، ستاره‌ها همیشه به من راه نشون می‌دن. ولی تو چرا این‌قدر به ستاره‌ها نگاه می‌کنی؟» پاکو گفت: «دلم می‌خواد یه روزی برم پیش اون‌ها، ببینم اون طرفش چیه.» پیرمرد خندید و گفت: «رسیدن به ستاره‌ها کار هر کسی نیست، ولی اگه آرزوت رو تو دلت نگه داری و تلاش کنی، شاید یه روزی بهش برسی.»

پاکو از اون شب به بعد، هر روز که گوسفندهاشو می‌چروند، به آسمون نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت: «من باید یه راهی پیدا کنم که برم بالا.» یه روز، یه پیرزنی از ده اومد پیش پاکو و گفت: «پسرم، من شنیدم که تو عاشق ستاره‌هایی. برو از کوه بلندِ شمالی بالا برو، اون‌جا اون‌قدر به آسمون نزدیک می‌شی که می‌تونی ستاره‌ها رو لمس کنی.» پاکو ذوق کرد و همون روز راه افتاد.

پاکو کلی راه رفت، از جنگل‌ها و رودخونه‌ها رد شد تا رسید به کوه بلندِ شمالی. کوه خیلی بلند بود و قله‌ش تو ابرها گم شده بود. پاکو نفس عمیقی کشید و شروع کرد به بالا رفتن. سنگ‌ها تیز بودن و باد سردی می‌وزید، ولی پاکو به ستاره‌ها فکر می‌کرد و ادامه می‌داد. یه جاهایی خسته می‌شد و می‌خواست برگرده، ولی یاد حرف پیرمرد می‌افتاد که گفته بود «تلاش کن». پس دوباره بلند می‌شد و می‌رفت.

بالاخره بعد از کلی سختی، پاکو رسید به قله‌ی کوه. اون‌جا هوا خیلی سرد بود و همه‌جا برف بود. پاکو به آسمون نگاه کرد، ولی ستاره‌ها هنوز دور بودن. پاکو ناراحت شد و نشست. یه دفعه یه پرنده‌ی سفید اومد کنارش و گفت: «چرا ناراحتی پسر جوون؟» پاکو گفت: «من کلی راه اومدم که به ستاره‌ها برسم، ولی اون‌ها هنوز خیلی دورن.» پرنده خندید و گفت: «ستاره‌ها همیشه دورن، ولی تو اگه بهشون نگاه کنی، توی دلت بهشون می‌رسی. برو پایین، ولی هر شب به آسمون نگاه کن و آرزوت رو یادت نگه دار.»

پاکو فهمید که شاید هیچ‌وقت نتونه ستاره‌ها رو لمس کنه، ولی می‌تونه با نگاه کردن بهشون، حس کنه که بهشون نزدیکه. پس برگشت به ده و هر شب به آسمون نگاه می‌کرد. یه شب، پاکو یه چیز عجیب دید. یه ستاره‌ی خیلی درخشان که از بقیه بزرگ‌تر بود و انگار بهش چشمک می‌زد. پاکو با خودش گفت: «این ستاره مال منه!» و از اون شب به بعد، هر شب به اون ستاره نگاه می‌کرد و باهاش حرف می‌زد.

روزها گذشت و پاکو بزرگ و بزرگ‌تر شد. اون دیگه چوپون نبود و یه کشاورز شده بود. ولی هر شب، هنوز به آسمون نگاه می‌کرد و به ستاره‌هاش فکر می‌کرد. یه شب، وقتی پاکو داشت به ستاره‌ها نگاه می‌کرد، یه پیرمردی اومد کنارش و گفت: «پاکو، من مدت‌هاست که تو رو می‌بینم که به آسمون نگاه می‌کنی. به نظر می‌رسه تو عاشق ستاره‌هایی.» پاکو گفت: «آره، این بزرگ‌ترین آرزوی منه که بهشون برسم، ولی می‌دونم که نمی‌تونم.» پیرمرد گفت: «آرزو فقط این نیست که به چیزها برسی. آرزو یعنی اینکه توی دلت همیشه به سمتشون حرکت کنی. تو با هر نگاه، یه قدم به ستاره‌ها نزدیک‌تر می‌شی.»

پاکو از اون شب فهمید که تلاشش بی‌فایده نبوده. اون هر روز با عشق به کارش می‌رسید و هر شب با عشق به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. یه شب، تو یه خواب دید که یه نردبون از آسمون اومده پایین و اون داره ازش بالا می‌ره. وقتی به بالاترین پله رسید، یه ستاره رو بغل کرد و حس کرد که گرم و نورانیه. صبح که بیدار شد، با خودش گفت: «من به ستاره‌ها رسیدم، توی قلبم.»

پاکو دیگه پیر شده بود، ولی هنوز هم هر شب می‌رفت روی تپه و به آسمون نگاه می‌کرد. یه شب، بچه‌های ده دورش جمع شدن و گفتن: «پاکو، تو چرا این‌قدر به آسمون نگاه می‌کنی؟» پاکو لبخندی زد و گفت: «چون این‌جا ستاره‌ها هستن و من عاشقشونم. هر کدوم از شما هم می‌تونه یه آرزو داشته باشه و با تلاش بهش برسه، حتی اگه به خود ستاره نرسی، نگاه کردن بهش هم خودش یه جور رسیدنه.»

بچه‌ها به آسمون نگاه کردن و ستاره‌ها رو دیدن که برق می‌زنن. از اون شب به بعد، بچه‌های ده هم عاشق ستاره‌ها شدن و هر شب با پاکو می‌رفتن روی تپه و به آسمون نگاه می‌کردن. پاکو بهشون یاد داد که آرزوهای بزرگ تو دل آدم می‌مونن و اگه آدم همیشه بهشون فکر کنه و تلاش کنه، یه جوری بهشون می‌رسه.

و پاکو تا آخر عمرش، هر شب به ستاره‌ها نگاه کرد و با خودش گفت: «من به آرزوم رسیدم، چون هیچ‌وقت از تلاش دست نکشیدم.» و بچه‌های ده هم یاد گرفتن که آرزو و تلاش، دو تا بال هستن که آدم رو به آسمون می‌رسونن، حتی اگه پاهاشون روی زمین باشه.

این قصه مال کشور پرو هست.

چی یاد گرفتیم؟ آرزو و تلاش

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه