کوسه و خرگوش باهوش

قصه‌ی بامزه‌ی یه خرگوش کوچیک که با هوش خودش یه کوسه‌ی گنده رو حسابی دست می‌گیره!

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی مال کشور آفریقای شرقی‌ست و به ما یاد می‌ده که همیشه با زور و زوربازها نمی‌شه کاری کرد؛ گاهی یه ذره هوش و زرنگی از هر قدرتی بهتره. حالا بشینین تا واستون تعریف کنم.

یکی بود یکی نبود، توی یه جنگل بزرگ و سرسبز، یه خرگوش کوچولوی بازیگوش زندگی می‌کرد که اسمش رو گذاشته بودن «خرگوشک تیزهوش». خرگوشک هر روز صبح از لونه‌ش می‌اومد بیرون و توی علف‌های خوشگل و سبز می‌پرید و دنبال هویج می‌گشت. اون خیلی باهوش و زرنگ بود و همه‌ی حیوونای جنگل دوستش داشتن.

یه روز که خرگوشک داشت کنار ساحل دریا بازی می‌کرد، یهو چشمش به یه کوسه‌ی گنده و ترسناک افتاد که از توی آب اومده بود بیرون و روی شن‌ها دراز کشیده بود. کوسه که اسمش «کوسه‌ی زورگو» بود، دهنش باز بود و دندونای تیزی داشت که مثل چاقو برق می‌زد. خرگوشک اول یه کم ترسید، ولی بعد با خودش گفت: «نترس، من که ازش کوچیک‌ترم، بذار ببینم چیکار می‌خواد بکنه.»

کوسه‌ی زورگو که خرگوشک رو دید، با یه صدای خیلی درشت گفت: «هی، خرگوش کوچولو! بیا اینجا که ببینمت!» خرگوشک با ترس و لرز جلو رفت و گفت: «بله، آقای کوسه؟ چکار دارین؟» کوسه خندید و گفت: «من گشنمه! می‌خوام تو رو بخورم! ولی یه کم صبر کن، بذار اول یه کم استراحت کنم. بعد می‌ام سراغت.» خرگوشک دلش از ترس ریخت، ولی به روی خودش نیورد و گفت: «باشه، باشه. ولی راستشو بخوای، من یه چیز مهم بهت بگم.»

کوسه با تعجب پرسید: «چی می‌خوای بگی؟» خرگوشک گفت: «آقای کوسه، تو که اینقدر قوی و گنده‌ای، چرا می‌خوای منِ کوچیکه رو بخوری؟ این که برات آبرومندی نداره. بذار یه کاری برات بکنم که خیلی بهتر باشه.» کوسه که یه کم کنجکاو شده بود، گفت: «خب، بگو ببینم چه کاری؟» خرگوشک گفت: «من یه رازی رو می‌دونم. اون طرف جنگل، یه باغ پر از میوه‌های خوشمزه‌ست که مال یه غوله. اگه تو بیای با من، من راه رو بلدم و می‌تونیم بریم اونجا و هرچقدر دلمون خواست میوه بخوریم. اون غول هم که قدرت نداره جلوی تو رو بگیره، چون تو ازش قوی‌تری!»

کوسه که عاشق میوه بود و یه کم هم احمق بود، با خوشحالی گفت: «آفرین خرگوش! پس بیا بریم.» خرگوشک گفت: «ولی یه مشکل هست. تو که اینقدر گنده‌ای، نمی‌تونی از توی جنگل رد شی. همه‌ی درختا به هم چسبیدن و راه تنگه. من یه راه دیگه بلدم که از ته دریا می‌ره، ولی تو باید بیای دنبال من.» کوسه گفت: «ته دریا؟ یعنی چی؟» خرگوشک گفت: «من یه قایق دارم که اونجا پارک کردم. بیا سوار شو، من پارو می‌زنم و می‌برمت اونجا. فقط یه کاری باید بکنی.»

کوسه پرسید: «چه کاری؟» خرگوشک گفت: «باید چشمات رو ببندی و دهنت رو باز کنی تا باد توی دهنت بره و خنک شی. اگه چشمات باز باشه، ممکنه آب بره توشون و کوری. اگه دهنت بسته باشه، نمیتونی نفس بکشی و خفه می‌شی. پس همین کارو بکن تا برسیم.» کوسه که هیچی از این حرفا سر در نمی‌آورد، گفت: «باشه، هرچی تو بگی.»

خرگوشک یه قایق چوبی کوچولو پیدا کرد و کوسه رو سوار کرد. کوسه که چشماشو بسته بود و دهنشو باز کرده بود، هی می‌گفت: «کی می‌رسیم؟» خرگوشک می‌گفت: «صبر کن، نزدیکه!» ولی خرگوشک قایق رو پارو می‌زد و می‌بردش به سمت یه جزیره‌ی دور که هیچ‌کس اونجا نبود. وقتی به وسط دریا رسیدن، خرگوشک یهو قایق رو نگه داشت و گفت: «آقای کوسه، حالا وقتشه!»

کوسه چشماشو باز کرد و دید که هیچ خبری از باغ میوه نیست. همه‌جا آب و دریا بود. با عصبانیت گفت: «این کجاست؟ تو که گفتی باغ میوه!» خرگوشک خندید و گفت: «آخه آقای کوسه، من که گفتم راه بلدم، ولی تو که انقدر گنده‌ای و زورت به همه می‌رسه، چرا باید من به یه زورگو کمک کنم؟ تو می‌خواستی منو بخوری، حالا من هم نشونت دادم که با یه ذره هوش می‌تونم از دستت فرار کنم.»

کوسه که خیلی عصبانی شده بود، خواست خرگوشک رو بگیره، ولی خرگوشک یهو پرید توی آب و شناکنان رفت سمت ساحل. کوسه هم که نمی‌تونست توی آب کم عمق بره، موند و موند تا بالاخره فهمید که خرگوشک ازش باهوش‌تره. کوسه با خودش گفت: «راست می‌گه، من با زور نمی‌تونم هیچ کاری بکنم. باید یه کم فکر می‌کردم.»

خرگوشک که به ساحل رسید، خیس و خسته بود، ولی خیلی خوشحال بود که تونسته بود با زرنگی از دست کوسه خلاص بشه. اون رفت پیش بقیه‌ی حیوونا و براشون تعریف کرد که چطور کوسه‌ی زورگو رو دست گرفته. همه‌ی حیوونا خندیدن و گفتن: «آفرین خرگوشک! دیدی که زور و زوربازی هیچ دردی رو دوا نمی‌کنه؟»

از اون روز به بعد، کوسه دیگه هیچ‌وقت به حیوونای کوچیک زور نگفت. اون یاد گرفت که همیشه قدرت بدنی مهم نیست، بلکه هوش و فکر کردن می‌تونه از هر زوری قوی‌تر باشه. و خرگوشک تیزهوش هم با خیال راحت توی جنگل زندگی می‌کرد و هر روز بازی می‌کرد و هویج می‌خورد.

این قصه مال کشور آفریقای شرقی هست.

چی یاد گرفتیم؟ هوش در برابر قدرت

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه