شنگول و منگول

قصه‌ی دو بزغاله‌ی بازیگوش که با گوش نکردن به حرف مامانشون، دم گرگ رو می‌بینند.

این قصه‌ی معروف ایرانیِ «شنگول و منگول» رو می‌خوایم برات تعریف کنیم. قصه‌ی دو تا بزغاله‌ی کوچولو که به خاطر بازیگوشی و گوش ندادن به حرف مامانشون، یه دردسر بزرگ براشون پیش اومد. بیا تا ببینیم چی شد!

یکی بود یکی نبود. توی یه دشت سبز و قشنگ، یه مامان بزی بود که دو تا بچه داشت به اسم شنگول و منگول. شنگول یه کم شیطون‌تر بود و منگول یه کم ترسو. مامان بز هر روز می‌رفت بیرون تا علف تازه و سبز براشون بیاره و بهشون می‌گفت: «بچه‌ها، مواظب خودتون باشید. در رو به روی هیچکس باز نکنید، مخصوصاً اگه گرگ اومد. گرگ صدايش کلفته و دست و پاهاش سیاهه.» شنگول و منگول سرشون رو تکون می‌دادند و می‌گفتند: «باشه مامان، باشه!»

یه روز مامان بز دوباره رفت بیرون. شنگول و منگول توی خونه مشغول بازی بودند. یه دفعه، صدای در اومد. یکی محکم زد به در و گفت: «بچه‌ها، بچه‌ها، من مامانتونم، در رو باز کنید!» شنگول که کمی زرنگ بود، گفت: «نه، تو مامان ما نیستی! مامان ما صدايش نازه، تو صدايت کلفته!»

خب، این کی بود؟ بله، گرگه بود. گرگ که دید نقشه‌ش جواب نداد، رفت پیش یه قناد و بهش گفت: «یه کم عسل و شیرینی به من بده تا صدام ناز بشه.» قناد هم عسل و شیرینی بهش داد. گرگ عسل رو خورد و صدايش نرم و ناز شد. بعد برگشت پشت در خونه و با صدای ناز گفت: «بچه‌ها، بچه‌ها، من مامانتونم، در رو باز کنید!»

منگول که صدای ناز رو شنید، خوشحال شد و گفت: «این دیگه صدای مامانه!» شنگول گفت: «صبر کن، ببینیم دست و پاهاش سیاهه یا نه؟» از لای در نگاه کردند و دیدند دست و پای گرگ سیاهه. شنگول گفت: «نه، تو مامان ما نیستی! مامان ما دست و پاش سفیده، تو دست و پات سیاهه!»

گرگ که دید بازم نقشه‌ش خراب شد، رفت پیش یه نونوا و گفت: «یه کم آرد به من بده تا دست و پام سفید بشه.» نونوا هم آرد بهش داد. گرگ آرد رو پاشید رو دست و پاش و سفید شد. بعد دوباره برگشت و با صدای ناز گفت: «بچه‌ها، من مامانتونم، در رو باز کنید! دست و پامم سفیده!»

این بار شنگول و منگول از لای در نگاه کردند و دیدند راست می‌گه! دست و پاش سفیده و صدايش هم نازه. با خوشحالی در رو باز کردند. اما به محض اینکه در باز شد، گرگ پرید توی خونه و شنگول و منگول رو گرفت. شنگول و منگول جیغ می‌زدند: «مامان! مامان! کمک!»

گرگ اونها رو گذاشت توی یه کیسه و برد سمت خونه‌ش. توی راه، گرگ خسته شد و زیر یه درخت بزرگ خوابش برد. شنگول و منگول که توی کیسه بودند، کلی ترسیده بودند. اما شنگول یه فکری کرد. آروم به منگول گفت: «بیا داد بزنیم که من از اینجا می‌رم بیرون، شاید یکی بیاد کمکمون کنه!»

شنگول شروع کرد بلند گفت: «من می‌رم بیرون، من می‌رم بیرون!» یه رهگذری که از اونجا رد می‌شد، صداش رو شنید و گفت: «کی می‌گه من می‌رم بیرون؟» شنگول گفت: «من! من توی کیسه‌ام! گرگ ما رو دزدیده!» رهگذر سریع کیسه رو باز کرد و شنگول و منگول رو آزاد کرد. بعد به جاشون چند تا سنگ بزرگ گذاشت توی کیسه و درش رو بست.

گرگ که بیدار شد، کیسه رو برداشت و رفت خونه‌ش. وقتی رسید، خونه‌ش رو باز کرد و خواست شنگول و منگول رو بپزه. اما همونطور که کیسه رو خالی می‌کرد، سنگ‌ها ریختند روی سر و پاش و کلی دردش گرفت. گرگ جیغ کشید و فهمید که بزغاله‌ها فرار کرده‌اند.

همون موقع، مامان بز که برگشته بود خونه و بچه‌هاش رو ندیده بود، نگران شده بود. اومد دنبالشون و بالاخره اونها رو پیدا کرد. شنگول و منگول با دیدن مامانشون، خودشون رو انداختند توی بغلش و گریه کردند. مامان بز گفت: «بچه‌ها، گفتم به حرف من گوش کنید. اگه گوش می‌دادید، این دردسر نیفتاد!»

شنگول و منگول قول دادند که دیگه همیشه به حرف مامانشون گوش کنند و در رو به روی هیچ غریبه‌ای باز نکنند. بعد مامان بز براشون یه عالمه علف تازه آورد و همه باهم توی خونه‌شون خوش و خوشحال زندگی کردند.

این قصه مال کشور ایران هست.

چی یاد گرفتیم؟ گوش دادن به حرف بزرگ‌ترها و هوشیاری در برابر غریبه‌ها

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه