داستان شنگول منگول حبه انگور؛ قصهای کهن از ایران درباره هوشیاری، شجاعت و گوش دادن به حرف بزرگترها. مناسب کودکان ۳ تا ۱۰ سال.
شنگول، منگول و حبهانگور
(قصهای کهن از سرزمین ایران)
معرفی داستان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی یک مزرعهی سبز و خوشگل، یک بز مامان مهربان با سه تا بچهاش زندگی میکرد: شنگول، منگول و حبهانگور. یک روز مامان بز به بازار رفت و به بچهها گفت مراقب گرگ باشند. اما گرگ حیلهگر سه بار آمد جلوی در و هر بار با ترفندی جدید سعی کرد بزغالهها را گول بزند. قصهای پر از ماجرا، هوشیاری و پیروزی...
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی یک ده قشنگ و سرسبز، یک بز مهربان با سه تا بچهاش زندگی میکرد.
بچهها اسمهای بامزهای داشتند:
شنگول که یک کمی شیطان و جسور بود.
منگول که یک کمی ترسو و محتاط بود.
حبهانگور که کوچکترین و نازترین بود.
یک روز، مامان بزی خواست به بازار برود تا برای بچهها غذا و لباس بخرد. قبل از رفتن، بچهها را دور خودش جمع کرد و با صدای جدی اما مهربان گفت:
«بچههای نازم، من میرم بازار. تا برنگشتم، شماها مواظب خودتون باشید. در رو محکم قفل کنید و برای هیچ غریبهای در رو باز نکنید! مخصوصاً اگه گرگ اومد، اصلاً جوابش رو ندید! اون خیلی بدجنسه و میخواد شما رو بخوره!»
شنگول با غرور گفت: «باشه مامان! من مراقب همه هستم!»
منگول با ترس گفت: «مامان، زود برگرد، من میترسم...»
حبهانگور هم با صدای نازکش گفت: «مامان، من در رو باز نمیکنم! قول میدم!»
مامان بز بچهها را بوسید و راه افتاد.
گرگ بدجنس، پشت بوتهها قایم شده بود و تمام حرفهای مامان بزی رو شنیده بود. با خودش خندید و گفت:
«هاها! بزک زنگولهپا فکر کرده با این حرفها میتونه جلوی من رو بگیره! !»
گرگ اول رفت و با دقت صدای مامان بزی رو با خودش تمرین کرد تا صداش شبیه مامان بزی کنه.
آومد جلوی در و با نرمترین صدایی که میتوانست، گفت:
«بچههای نازم! من مامانتون هستم! براتون علف تازه آوردم! در رو باز کنید!»
بچهها که صدایی شبیه مامان بزی شنیدند، با ذوق به سمت در دویدند. اما منگول که کمی محتاطتر بود، گفت:
«صبر کنید! مگه مامان نگفت که نباید به حرف غریبهها اعتماد کنیم؟»
شنگول گفت: «اما صداش که دقیقاً مثل مامانه!»
حبهانگور کوچولو با نگاهی دقیق گفت:
«نه! صداش یک کمی زمخته! مامان صدای نرمتری داره!»
بچهها با هم فریاد زدند:
«تو مامان ما نیستی! برو گمشو!»
گرگ عصبانی شد و با مشت به در کوبید و گفت:
«باشه! ولی من یه راه دیگه پیدا میکنم!»
نشان دادن پاها
گرگ فکر کرد و فکر کرد. با خودش گفت:
«باشه، اگه صدام رو تشخیص دادن، پاهام رو نشونشون میدم!»
گرگ رفت و پاهایش را با آرد سفید کرد تا شبیه پاهای سفید مامان بز بشه. برگشت جلوی در و با صدای نرم گفت:
«بچههای نازم! من مامانتون هستم! بیایید پاهای من رو ببینید!»
بچهها با احتیاط از لای درز در نگاه کردند. پاها سفید و قشنگ بود. شنگول با ذوق گفت:
«وای! پاهاش سفیده! شاید مامان باشه!»
اما حبهانگور که چشمهای تیزی داشت، با دقت بیشتری نگاه کرد و فریاد زد:
«نه! پاها سفیده، ولی پنجههاش سیاه و زشته! مامان پنجههای سفید و قشنگ داره! این گرگه!»
بچهها با هم فریاد زدند:
«تو مامان ما نیستی! برو گمشو!»
گرگ عصبانیتر شد و با لگد به در کوبید و گفت:
«باشه! ولی من یه ترفند دیگه هم دارم!»
نشان دادن دستها با حنا
گرگ رفت و یک کاسه حنا آورد. و هر دو دستش را با آن قرمز رنگ کرد. دستهایش شد دقیقاً مثل دستهای مامان بز که با حنا قرمز شده بود.
با خوشحالی به طرف خونهی بزغالهها برگشت.
تَق! تَق! تَق!
با صدای نرم و فریبندهای گفت:
«بچههای نازم! من مامانتون هستم! براتون علف تازه آوردم! در رو باز کنید!»
بچهها از پشت در پرسیدند:
«کیه؟ کیه؟ در میزنه؟»
گرگ با نرمی گفت:
«من مامانتون هستم!»
منگول با احتیاط گفت:
«اگه مامان ما هستی، دستت رو از لای درز در بیار توی خونه!»
گرگ دستش را از لای درز رد کرد و با خوشحالی گفت:
«ببینید! دستام قرمزه! من مامانتونم!»
بچهها نگاه کردند. دستها قرمز بود. شنگول با ذوق گفت:
«وای! دستاش قرمزه! مامان برگشته!»
منگول که هنوز شک داشت، گفت:
«اما مامان گفت که اگه دستش قرمز بود، اون خودشه...»
حبهانگور کوچولو با دقت نگاه کرد و گفت:
«دستاش قرمزه، ولی انگشتهاش یه کمی ضخیمتر از مامانه!»
اما شنگول که بیصبرانه منتظر بود، گفت:
«آخه حبهانگور! تو همیشه شکاکی! مامان گفته دست قرمز مال خودشه!»
و شنگول در را باز کرد...
همین که در باز شد، گرگ با یک حمله بچهها را گرفت و فریاد زد:
«هاها! من مادرتون نیستم! من گرگه هستم! حالا دیگه نمیتونید فرار کنید!»
شنگول و منگول را جلو انداخت و برداشت و گذاشت توی گونی. اما حبهانگور کوچولو که از همه زرنگتر بود، یک راست دوید و توی یک انبار کاه قایم شد.
گرگ گونی را برداشت و با خوشحالی به سمت خونهاش راه افتاد .
چند ساعت بعد، مامان بز از بازار برگشت. وقتی به خونه رسید، دید که در باز است و هیچکس توی خونه نیست. قلبش تند تند زد.
با نگرانی فریاد زد:
«شنگول! منگول! حبهانگور! کجا هستید؟!»
ناگهان، حبهانگور کوچولو از توی انبار کاه بیرون آمد و با گریه خودشو به مامان رسوند:
«مامان! مامان! گرگه شنگول و منگول رو دزدید! من قایم شدم و نجات پیدا کردم!»
مامان بزی اشکهاش رو پاک کرد و با قاطعیت گفت:
«نترس عزیزم! من میرم بچههات رو نجات بدم! پدر گرگه رو در میآرم!»
مامان بز با سرعت به طرف خونهی گرگ رفت. وقتی به آنجا رسید، از پشت بام، داخل حیاط را نگاه کرد. دید که گرگ مشغول پختن آش است و داره برای خودش آواز میخونه.
مامان بز با سمهایش شروع کرد به پاچیدن خاک و ریخت توی آش گرگ.
گرگ با عصبانیت فریاد زد:
«این کیه تاپ و تاپ میکنه؟
آش منو پر خاک میکنه؟»
مامان بز با شجاعت جواب داد:
«منم، منم، بزک زنگولهپا
ورمیجم دوپا دوپا
دو سم دارم روی زمین
دو شاخ دارم رو به هوا
کی برده شنگول من؟
کی برده منگول من؟
کی میآد به جنگ من؟»
گرگ با غرور جواب داد:
«من بردم شنگول تو
من بردم منگول تو
من میآم به جنگ تو!»
مامان بز فکری به ذهنش رسید. رفت پیش یک چاقوتیزکن و گفت:
«بیا شاخهای من رو تیز کن تا با گرگ بجنگم.»
چاقوتیزکن شاخهای بز را تیز کرد.
از آن طرف، گرگ هم رفت پیش یک دلاک (آرایشگر) و گفت:
«بیا دندونهای من رو تیز کن تا بز رو پاره کنم.»
دلاک که مرد زرنگی بود، یک (کیسه) برداشت و اونو باد کرد . یک نخود هم توش گذاشت. وقتی گرگ کیسه را باز کرد، باد با فشار بیرون زد و نخود به چشم گرگ خورد و یک چشمشو کور کرد! اما دلاک به روی خودش نیاورد و به جای دندانهای تیز گرگ، یک ردیف دندانهای چوبی توی دهانش گذاشت.
گرگ هیچی نفهمید و با خوشحالی به سمت مزرعه برگشت.
مامان بز و گرگ کنار یک جوی آب به هم رسیدند.
بز با مکر گفت:
«بیا اول آب بخوریم، بعد بجنگیم.»
مامان بز پوزهاش را فرو کرد توی آب، اما نخورد. گرگ اما تشنه بود و آنقدر آب خورد تا شکمش باد کرد و سنگین شد.
حالا نوبت جنگ بود.
مامان بز رفت عقب و با تمام قدرت دوید و شاخهای تیز خودش را فرو کرد توی شکم گرگ. گرگ خواست با دندانهایش پشت بز را گاز بگیرد، اما همهی دندانهای چوبیاش ریخت!
گرگ با ناراحتی غرش کرد و روی زمین افتاد. مامان بز با شاخهایش او را شکست داد و گرگ بدجنس از پا درآمد .
مامان بزی سریع رفت توی خونهی گرگ. شنگول و منگول را توی گونی پیدا کرد و آنها را بیرون آورد. بچهها با گریه خودشان را به مامان رساندند:
«مامان! مامان! ما خیلی ترسیدیم!»
مامان بز آنها را بغل کرد و بوسید و گفت:
«دیگه نترسید! گرگه رو شکست دادم و دیگه هیچوقت نمیتونه به شما آسیبی برسونه!»
بچهها با خوشحالی همراه مامان به خونه برگشتند.
مامان بز شنگول و منگول را بغل کرد و گفت:
«بچههای نازم، دیدید که چقدر بد شد که به حرف من گوش نکردید؟ اگه گوش میدادید، گرفتار گرگ نمیشدید. دفعهی بعد، حتی اگه دست کسی قرمز هم بود، باز هم شک کنید و مطمئن بشید!»
شنگول با شرمندگی گفت:
«ببخشید مامان... من اشتباه کردم. فکر کردم دست قرمز مال خودته... از این به بعد هیچوقت در رو به روی هیچ غریبهای باز نمیکنم، حتی اگه دستش قرمز باشه!»
منگول هم گفت:
«منم دیگه هیچوقت به حرف غریبهها گوش نمیدم!»
حبهانگور کوچولو با صدای نازکش گفت:
«مامان، من که در رو باز نکردم! من قایم شدم و نجات پیدا کردم!»
مامان بز خندید و او را بوسید و گفت:
«آفرین به تو، حبهانگور نازم! تو از همه زرنگتر بودی!»
از آن روز به بعد، شنگول و منگول و حبهانگور همیشه به حرف مامانشان گوش میکردند. آنها فهمیدند که هوشیاری در برابر غریبهها و گوش دادن به حرف بزرگترها چقدر مهم است.
و گرگ دیگر هیچوقت به آن مزرعه نزدیک نشد. بزها تا سالها در آرامش زندگی کردند و قصهی شنگول و منگول و حبهانگور، برای همیشه بین مردم آن ده نقل شد.
شخصیتهای داستان
شنگول: بزغالهی شیطان و جسوری که در ابتدا فریب گرگ را میخورد، اما از اشتباه خود درس میگیرد.
منگول: بزغالهی محتاط و کمرو که مراقب است اما باز هم فریب میخورد.
حبهانگور: کوچکترین و زرنگترین بزغاله که با قایم شدن، از دست گرگ نجات پیدا میکند و ماجرا را به مادرش میگوید.
مامان بز: مادری شجاع، قاطع و باهوش که با نقشهای دقیق، بچههایش را از چنگ گرگ نجات میدهد.
گرگ: حیوان حیلهگر و بدجنسی که سه بار با ترفندهای مختلف (صدا، پاها، دستهای حنا) سعی میکند بچهها را گول بزند.
دلاک (آرایشگر): مرد زرنگی که دندانهای چوبی به جای دندانهای تیز در دهان گرگ میگذارد.
پیام آموزشی داستان
این داستان به طور غیرمستقیم به کودکان میآموزد که:
به حرف بزرگترها و مادر گوش دهیم.
هوشیار باشیم و فریب ظاهر غریبهها را نخوریم (حتی اگر دستشان قرمز باشد!).
غریبهها ممکن است با ترفندهای مختلف (صدا، ظاهر، رنگ) سعی کنند ما را گول بزنند.
در را به روی غریبهها هرگز باز نکنیم.
شجاعت و تدبیر میتواند ما را از خطرات نجات دهد.
خانواده همیشه پناهگاه امن ما هستند و مادر همیشه از بچههایش محافظت میکند.
اشتباه کردن طبیعی است، اما باید از آن درس بگیریم.
سوالهایی برای گفتگو با کودک
۱. مامان بز به بچهها چه سفارشی کرد؟
۲. گرگ برای باز کردن در، چند بار تلاش کرد؟ هر بار چه ترفندی به کار برد؟
۳. در تلاش اول، بچهها چطور فهمیدند که گرگ مامانشان نیست؟
۴. در تلاش دوم، گرگ چطور سعی کرد بچهها را گول بزند و چطور فهمیدند؟
۵. در تلاش سوم، گرگ چه کرد و چرا بچهها فریب خوردند؟
۶. کدام بزغاله زرنگتر از همه بود و چطور نجات پیدا کرد؟
۷. مامان بز چطور بچههایش را نجات داد؟
۸. از این داستان چه چیزی یاد گرفتی؟
۹. اگر یک غریبه با ترفندهای مختلف جلوی در خانهات آمد، چه کار میکنی؟
۱۰. چرا نباید حتی به کسی که دستش قرمز است هم اعتماد کنیم؟
چی یاد گرفتیم؟
غرابتهها ممکن است با ترفندهای مختلف (صدا، ظاهر، رنگ) ما را گول بزنند.
هوشیاری و دقت در تشخیص جزئیات، ما را از خطرات نجات میدهد.
به حرف مامان و بابا همیشه گوش دهیم، حتی اگه فکر میکنیم خودمان میدانیم.
هیچوقت در را به روی غریبهها باز نکنیم، هرچند که خیلی اصرار کنند.
اشتباه کردن طبیعی است، اما باید از آن درس بگیریم و دیگر تکرارش نکنیم.
خانواده همیشه پناهگاه امن ما هستند و مادر همیشه از ما محافظت میکند.
نتیجهگیری
داستان کهن و پرطرفدار «شنگول، منگول و حبهانگور» یکی از زیباترین و آموزندهترین قصههای ایرانی است که نسلهاست بین مادرها و مادربزرگها نقل میشود. این نسخه از داستان با سه تلاش مختلف گرگ (تقلید صدا، نشان دادن پاهای سفید و دستهای حنا) بسیار جذاب و پرماجرا است و به کودکان نشان میدهد که غریبهها چقدر میتوانند حیلهگر باشند.
این قصه به کودکان میآموزد که هوشیاری و دقت در تشخیص جزئیات، آنها را از خطرات نجات میدهد. همچنین اهمیت گوش دادن به حرف بزرگترها و همدلی خانواده را به کودکان یادآوری میکند. حبهانگور با زرنگی خود، از گرگ فرار میکند و مامان بز با شجاعت و نقشهای دقیق، بچههایش را نجات میدهد.
پس بیایید مثل حبهانگور زرنگ باشیم، مثل مامان بز شجاع و مثل منگول محتاط. و همیشه یادمان باشد که به حرف بزرگترها گوش دهیم، از غریبهها دوری کنیم و هرگز فریب ظاهر فریبندهی آنها را نخوریم. 🐐🧒✨
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (1)