شنگول، منگول و حبهانگور با کمک مادربزرگ، فریب صدای آشنا و وعدهی خوراکی رو نمیخورن؛ قصهای درباره مکث کردن و کمکخواستن.
معرفی داستان
شنگول، منگول و حبهانگور منتظر برگشتن مامانشون هستن، اما کسی پشت در سعی میکنه خودش رو جای او جا بزنه. توی این بازآفرینی ملایم از قصهی قدیمی، بزغالهها با کمک بزرگترها یاد میگیرن عجله نکنن و هر نگرانیای رو بگن.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
در خانهای کوچک و قشنگ کنار جنگل، مامانبزی با سه بزغالهی کوچولویش زندگی میکرد: شنگول، منگول و حبهانگور.
یک روز مامانبزی خواست برای خرید و آوردن خوراکی از خانه بیرون برود. قبل از رفتن، بچههایش را صدا زد و گفت:
«بچههای من، خوب گوش کنید. من میرم بیرون و زود برمیگردم. تا وقتی برنگشتم، در را برای هیچکس باز نکنید. گرگ بدجنس توی جنگل میچرخه و ممکنه خودش را جای من جا بزند.»
بزغالهها گفتند: «چشم مامان! در را برای هیچکس باز نمیکنیم.»
مامانبزی گفت: «اگر من برگشتم، از صدایم میفهمید که خودمم. صدای من نرم و مهربونه. ولی صدای گرگ کلفت و خشنه.»
بعد خداحافظی کرد و رفت.
مدتی نگذشته بود که گرگ از راه رسید. جلوی در ایستاد و با صدای کلفتش گفت:
«شنگول! منگول! حبهانگور! در را باز کنید، مامانتون برگشته!»
بزغالهها به هم نگاه کردند. شنگول گفت: «این صدای مامان نیست!»
منگول گفت: «صدای مامان ما نازک و مهربونه. تو گرگی!»
و هر سه با هم گفتند: «ما در را باز نمیکنیم!»
گرگ عصبانی شد و رفت. کمی بعد کاری کرد تا صدایش نازکتر شود و دوباره برگشت.
این بار با صدای نرم گفت: «بچههای نازم، من مامانتونم. در را باز کنید.»
بزغالهها کمی شک کردند. حبهانگور گفت: «اگر مامان ما هستی، دستت را از زیر در نشان بده.»
گرگ دست سیاه و پشمالویش را نشان داد.
بزغالهها فریاد زدند: «نه! مامان ما دست سفید داره. تو گرگی! برو!»
گرگ باز هم عصبانی شد. رفت و دست و پایش را با آرد سفید کرد و دوباره برگشت.
این بار با صدای نازک گفت: «شنگول، منگول، حبهانگور! مامانتون اومده. نگاه کنید، دستم هم سفیده.»
بزغالهها دست سفید را دیدند و فکر کردند مامانشان برگشته است. پس در را باز کردند.
اما تا در باز شد، گرگ با خندهای بلند داخل پرید.
بزغالهها ترسیدند و هرکدام به سمتی فرار کردند. شنگول پشت پرده پنهان شد، منگول رفت زیر تخت و حبهانگور خودش را توی جعبهی ساعت قایم کرد.
گرگ شروع کرد به گشتن. شنگول را پیدا کرد و خورد. بعد منگول را هم پیدا کرد و او را هم قورت داد. اما حبهانگور آنقدر خوب در جعبهی ساعت پنهان شده بود که گرگ نتوانست پیدایش کند.
گرگ که حسابی سیر شده بود، از خانه بیرون رفت و زیر درختی خوابید.
کمی بعد مامانبزی برگشت. تا وارد خانه شد، دید همهچیز بههم ریخته است.
با نگرانی صدا زد: «شنگول! منگول! حبهانگور! کجایید؟»
صدایی نیامد.
دوباره صدا زد: «بچههای من!»
این بار صدای گریهی حبهانگور از داخل جعبهی ساعت آمد: «مامان! من اینجام!»
مامانبزی در جعبه را باز کرد و حبهانگور را در آغوش گرفت.
حبهانگور با گریه گفت: «مامان، گرگ اومد. خودش رو شبیه تو کرد. ما در رو باز کردیم. شنگول و منگول رو خورد.»
مامانبزی خیلی ناراحت شد، اما زود خودش را جمع کرد و گفت: «بیا بریم دنبالش.»
مامانبزی و حبهانگور وارد جنگل شدند. بعد از کمی گشتن، گرگ را زیر درختی پیدا کردند که خوابیده بود و شکمش خیلی باد کرده بود.
مامانبزی فهمید بچههایش هنوز زندهاند.
آرام شکم گرگ را باز کرد. اول شنگول بیرون آمد، بعد منگول. هر دو سالم بودند.
مامانبزی بچههایش را بغل کرد و خیلی خوشحال شد.
بعد چند سنگ بزرگ آوردند و داخل شکم گرگ گذاشتند و شکمش را دوباره بستند.
مدتی بعد گرگ از خواب بیدار شد. خیلی تشنه بود. بلند شد و به سمت چشمه رفت.
اما شکمش آنقدر سنگین شده بود که وقتی خم شد آب بخورد، تعادلش را از دست داد و داخل آب افتاد.
مامانبزی و سه بزغالهاش به خانه برگشتند.
آن شب شنگول و منگول و حبهانگور قول دادند دیگر هیچوقت فریب ظاهر و صدای کسی را نخورند و بدون اطمینان در را باز نکنند.
و بعد از آن، همه کنار هم با شادی زندگی کردند.
قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خونهش نرسید.
شخصیتهای داستان
شنگول: پُرانرژیه و یاد میگیره قبل از عجله، مکث کنه.
منگول: با دقت قرار خونه رو یادآوری میکنه و نگرانیش رو میگه.
حبهانگور: سؤالهای خوبی دربارهی نشونهها و اعتماد میپرسه.
مامان بزی و مادربزرگ: بزرگترهایی که مسئول مراقبت و رسیدگی به خطر هستن.
گرگ: شخصیت خیالیای که سعی میکنه با تقلید صدا و وعدهی هدیه وارد خونه بشه.
پیام آموزشی داستان
وقتی کسی اصرار میکنه یا ما رو نگران میکنه، لازم نیست خودمون همهچیز رو حل کنیم. به بزرگتر قابلاعتماد خبر میدیم. مسئولیت رفتار فریبکارانه با کسیه که اون کار رو میکنه.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
قرار مامان دربارهی باز کردن در چی بود؟
شنگول چطور جلوی عجلهش رو گرفت؟
منگول وقتی ترسید از کی کمک گرفت؟
توی خانوادهی ما، موقع نگرانی به چه کسانی میتونیم خبر بدیم؟
چی یاد گرفتیم؟
قبل از باز کردن در، بزرگتر رو خبر میکنیم.
هدیه و صدای آشنا بهتنهایی نشونهی قابلاعتماد بودن نیستن.
حتی اگه اشتباه کردیم، میتونیم ماجرا رو بگیم و کمک بگیریم.
نتیجهگیری
عزیزم، قرار نیست همیشه همهچیز رو خودت تشخیص بدی. وقتی مطمئن نیستی، مکث کن و از بزرگتری که بهش اعتماد داری کمک بخواه. گفتنِ «ترسیدم» یا «نمیدونم» هم میتونه یه کار شجاعانه باشه.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (1)