قصهی عشق و فداکاری یه خواهر کوچولو که برای نجات برادرهای هفتگانهش دست به هر کاری میزنه.
این یه قصهی قدیمی و معروف از کشور آلمانه، به اسم «هفت کلاغ». توی این قصه یاد میگیریم که عشق یه خواهر به برادراش چقدر میتونه قوی باشه و چطور یه دختر کوچولو حاضر میشه برای نجات دادن برادرهای هفتگانهاش از جونش مایه بذاره.
یکی بود، یکی نبود. تو یه دهی قشنگ، یه مرد و زن مهربون زندگی میکردن که هفت تا پسر داشتن. هفت تا پسر قشنگ و بازیگوش که مثل هفت تا ستاره تو خونه میدرخشیدن. اما یه روز، زن دوباره باردار شد و یه دختر کوچولوی قشنگ به دنیا آورد. دختر کوچولو که چشماش مثل ستاره میدرخشید، جونش به جون همه افتاد. مامان و بابا که از دیدن دخترک ذوق زده شده بودن، یه کم از پسرها غافل شدن.
پسرها که دلشون گرفته بود، یه روز تصمیم گرفتن برن گردش. گفتن: «ما میریم تا ببینیم دختر کوچولو کدومقدر قشنگه!» اما وقتی رفتن، یه چیزی پیش اومد و دیگه برنگشتن. مامان و بابا که خیلی نگران شده بودن، تا شب منتظر موندن، ولی خبری از پسرها نشد. بابا که خیلی ناراحت بود، داد زد: «این بچهها رو نفرین! کاشکی همهشون تبدیل به کلاغ میشدن!»
همون لحظه، یه صدای عجیب از آسمون اومد. هفت تا کلاغ سیاه از آسمون رد شدن و پرواز کردن به سمت کوههای دوردست. مامان و بابا که فهمیدن حرف بابا اثر کرده، زار زار گریه کردن. مامان گفت: «وای، ما بچههامون رو از دست دادیم!» بابا هم پشیمون بود، ولی دیگه فایده نداشت.
دختر کوچولو بزرگ شد و بزرگتر شد. تا اینکه یه روز از مامانش پرسید: «مامان، چرا من خواهر ندارم؟ چرا همهی دوستام خواهر و برادر دارن، ولی من تنهام؟» مامان اولش حرفی نزد، ولی بالاخره قضیه رو تعریف کرد. گفت: «دخترم، تو هفت تا برادر داشتی که همهشون به خاطر یه حرف بابا تبدیل به کلاغ شدن.» دخترک که داغون شده بود، تصمیم گرفت برادراش رو پیدا کنه.
دخترک گفت: «مامان، بابا، من میرم تا برادرهام رو پیدا کنم و نجاتشون بدم.» مامان و بابا اولش گفتن: «نه دخترم، این راه خیلی خطرناکه!» ولی دخترک محکم گفت: «من میرم، حتی اگه جونم رو هم بذارم.» مامان و بابا که دیدند عشق خواهرش به برادراش چقدر قویست، بهش یه انگشتر طلا دادن و گفتن: «این رو بهشون بده تا بفهمن کی هستی.» دخترک انگشتر رو برداشت و راه افتاد.
دخترک رفت و رفت، تا رسید به یه کوه بزرگ. از کوه بالا رفت و رسید به یه کلبهی کوچولو. تو کلبه رو زد. یه زن مسن در رو باز کرد. دخترک پرسید: «خانوم، شما هفت تا کلاغ ندیدید؟» زن گفت: «بله دخترم، اونا برادرهای تو هستن. ولی تو برای نجاتشون باید یه کار سخت انجام بدی. باید هفت سال سکوت کنی. هیچ حرفی نزنی و هیچ نخندی. اگه یه کلمه حرف بزنی، همه چیز خراب میشه.»
دخترک با تمام وجودش گفت: «من حاضرم هر کاری بکنم!» بعدش سکوت کرد و دیگه هیچی نگفت. هفت سال گذشت. دخترک هیچ حرفی نزد و هیچ نخندید. ولی یه روز، یه شکارچی اومد و از دیدنش خوشش اومد و باهاش ازدواج کرد. دخترک که نمیتونست حرف بزنه، فقط سرش رو تکون میداد.
زن شکارچی که حسود بود، شروع کرد به بدگویی کردن از دخترک. گفت: «این زن حرف نمیزنه، حتماً جادوگره!» شکارچی هم که حرف زنش رو باور کرده بود، تصمیم گرفت دخترک رو بکشه. دخترک رو به صحرا بردن تا اعدامش کنن. ولی همون لحظه، هفت سال تموم شد.
دخترک یهو دید که هفت تا کلاغ دارن از آسمون میآن پایین. کلاغها که رسیدن زمین، تبدیل به هفت تا پسر جوان شدن. برادرها که فهمیدن خواهر کوچولوشون چه فداکاری کرده، بغلش کردن و بوسیدش. دخترک که هفت سال سکوت کرده بود، بالاخره حرف زد و همه چیز رو برای شوهرش توضیح داد.
شوهرش که فهمید اشتباه کرده، از دخترک عذر خواست و زن حسود رو از خونه بیرون کرد. دخترک و برادرهای هفتگانهش برگشتن پیش مامان و بابا. همه دور هم جمع شدن و از خوشحالی گریه کردن. از اون روز به بعد، دیگه هیچ وقت از هم جدا نشدن.
این قصه مال کشور آلمان هست.
چی یاد گرفتیم؟ عشق خواهرانه و فداکاری
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)