قصهی مردی که با سه پند عاقلانه، ارزش تجربه و فکر کردن قبل از عمل رو یاد میگیره.
این قصهی قشنگ و قدیمی مال کشور خودمون ایرانه. داستان مردی رو میگه که سه تا پند از یه مرد دانا میگیره و با این پندها کلی چیز مهم یاد میگیره. اسم این قصه «مرد دانا و سه پند» هست و به ما یاد میده که قبل از هر کاری خوب فکر کنیم و از تجربههای دیگران استفاده کنیم.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی یه شهر قدیمی و قشنگ، یه مرد جوون و سرزنده زندگی میکرد که خیلی دوست داشت به سفر بره و دنیا رو ببینه. یه روز تصمیم گرفت که از شهرش بره بیرون و بره دنبال کار و روزی. زن و بچههاش رو خونه گذاشت و گفت: «من میرم یه کم دور و برم، ببینم چیکار میتونم بکنم. دعا کنید که زود برگردم.»
مرد جوون راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یه جنگل بزرگ و تاریک. توی راه، یه پیرمرد رو دید که زیر یه درخت بزرگ نشسته بود و یه ریش سفید و بلند داشت. پیرمرد یه نگاهی به مرد جوون کرد و گفت: «عزیزم کجا داری میری؟» مرد جوون گفت: «رفتم دنبال روزی، میخوام یه کاری پیدا کنم.» پیرمرد گفت: «قبل از اینکه بری، بیا سه تا پند بهت بدم که خیلی به دردت میخوره. اگه به این سه تا پند گوش بدی، همیشه توی زندگیت موفق میشی.»
مرد جوون ایستاد و با دقت گوش کرد. پیرمرد گفت: «پند اول اینه که هیچوقت از راه راست و درست منحرف نشو. همیشه راهی رو برو که درست و امنه، حتی اگه طولانیتر باشه.» مرد جوون گفت: «باشه، قبول کردم. پند دوم چیه؟» پیرمرد گفت: «پند دوم اینه که هیچوقت دربارهی چیزی که نمیدونی قضاوت نکن. اول خوب نگاه کن، بپرس، و فکر کن. بعد اگه خواستی نظر بده.» مرد جوون گفت: «بسیار خوب، اینم قبول. حالا پند سوم رو بگو.» پیرمرد لبخندی زد و گفت: «پند سوم اینه که هیچوقت ناامید نشو. اگه یه بار زمین خوردی، دوباره بلند شو و ادامه بده. صبر و پشتکار همیشه جواب میده.»
مرد جوون از پیرمرد تشکر کرد و سه تا پند رو توی ذهنش سپرد. بعد راه افتاد و رفت. یه مدت راه رفت تا رسید به یه شهر بزرگ. توی شهر، یه کارگاه بزرگ دید که توش چوب میبریدن و میز و صندلی درست میکردن. مرد جوون رفت پیش صاحب کارگاه و گفت: «میتونم اینجا کار کنم؟» صاحب کارگاه یه نگاهی بهش کرد و گفت: «آره، میتونی. ولی باید خوب کار کنی و حرفهای منو گوش بدی.» مرد جوون قبول کرد و از فردای اون روز شروع به کار کرد.
چند روزی گذشت. یه روز صاحب کارگاه به مرد جوون گفت: «برو توی انبار، اونجا یه عالمه چوب خشکه. اونا رو بیار بیرون که بسوزونیم.» مرد جوون رفت توی انبار و دید یه گوشهش یه چوب خیلی قشنگ و صیقلی افتاده که انگار یه کسی روش کار کرده. به ذهنش رسید که «این چوب خیلی قشنگه، بذار یه چیزی باهاش درست کنم.» ولی یهو یاد پند دوم پیرمرد افتاد که گفت «اول نگاه کن و فکر کن، بعد عمل کن.» مرد جوون ایستاد و با دقت به چوب نگاه کرد. دید که یه گوشهش یه علامت کوچولو داره که انگار مال یه کارگاه دیگهست.
مرد جوون پیش صاحب کارگاه رفت و گفت: «استاد، توی انبار یه چوب قشنگ دیدم که فکر میکنم مال کارگاه دیگهست. مطمئنی میخوای بسوزونیمش؟» صاحب کارگاه نگاهی بهش کرد و گفت: «آفرین، تو خوب نگاه کردی. اون چوب رو یه شاگرد قبلی درست کرده بود که خیلی هنرمند بود. من میخواستم ببینم تو هم متوجه میشی یا نه. حالا که اینقدر باهوشی، بذار یه کار مهمتر بهت بدم.»
صاحب کارگاه یه نقشهی یه میز بزرگ و قشنگ رو به مرد جوون داد و گفت: «برو این میز رو بساز. ولی خیلی دقت کن که اندازههاش درست باشه. اگه یه اشتباه کوچولو بکنی، کل میز خراب میشه.» مرد جوون نقشه رو گرفت و رفت سراغ کار. اولش خیلی با عجله شروع کرد به بریدن چوبها. ولی بازم یاد پند اول افتاد که گفت «همیشه از راه راست برو.» مرد جوون ایستاد، یه نفس عمیق کشید، و با دقت اندازهگیری کرد و چوبها رو برید. کارش رو آروم و با حوصله انجام داد تا اینکه میز تموم شد.
وقتی میز رو برد پیش صاحب کارگاه، صاحب کارگاه خیلی تعجب کرد. میز فوقالعاده تمیز و درست بود. صاحب کارگاه گفت: «تو خیلی خوب کار میکنی. من میخوام یه چیز مهم بهت بگم. من همون پیرمردی هستم که توی جنگل با تو حرف زدم. میخواستم ببینم چقدر به حرفهای من گوش میدی و عمل میکنی. حالا فهمیدم که تو واقعاً سه تا پند رو یاد گرفتی و به کار میبری.»
مرد جوون خیلی تعجب کرد و خوشحال شد. گفت: «پس تو همون پیرمردی؟! وای، من فکر میکردم فقط یه رهگذر بودی.» صاحب کارگاه لبخندی زد و گفت: «آره، من بودم. میخواستم ببینم که تو چقدر با احتیاط و فکر راه میری. حالا که اینقدر خوب عمل کردی، من یه جایزه بهت میدم. این کارگاه رو به تو میسپارم که مدیریت کنی. من دیگه پیر شدم و میخوام برم استراحت کنم.»
مرد جوون از خوشحالی اشک توی چشماش اومد. از صاحب کارگاه تشکر کرد و گفت: «من هیچوقت این سه تا پند رو فراموش نمیکنم. این پندها نهتنها به من کمک کردن که کار درست رو انجام بدم، بلکه یه زندگی جدید هم بهم دادن.» مرد جوون چند سال توی کارگاه موند و خیلی خوب کار کرد. بعد یه روز تصمیم گرفت که برگرده پیش زن و بچههاش. با خودش گفت: «حالا که پول و تجربه دارم، وقتشه برگردم خونه.»
مرد جوون برگشت به شهر خودش. زن و بچههاش خیلی خوشحال شدن که دیدنش. مرد جوون براشون تعریف کرد که چه اتفاقهایی افتاده و چه چیزهایی یاد گرفته. از اون روز به بعد، مرد جوون همیشه قبل از هر کاری خوب فکر میکرد و از تجربههاش استفاده میکرد. اون یه مرد دانا و موفق شد و همیشه به بچههاش میگفت: «بچهها، همیشه یادتون باشه که قبل از هر کاری خوب فکر کنید و از تجربههای دیگران استفاده کنید. اینطوری هیچوقت ضرر نمیکنید.»
و مرد جوون تا آخر عمرش با خوشحالی و موفقیت زندگی کرد، چون یاد گرفته بود که ارزش تجربه و اندیشیدن قبل از عمل چقدر زیاده. قصهی ما به پایان رسید.
این قصه مال کشور ایران هست.
چی یاد گرفتیم؟ ارزش تجربه و اندیشیدن قبل از عمل
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)