کلوچهٔ بازیگوش توی گردش عجولانهش یاد میگیره قبل از هر کاری فکر کنه و برای ثابت کردن شجاعتش، خودش رو به خطر نندازه.
معرفی قصه
یه کلوچهٔ گرد و بازیگوش دلش میخواد دنیا رو ببینه. اما تند دویدن همیشه به معنی درست رفتن نیست! این بازآفرینی ملایم از قصهٔ کلوچهٔ فراری، یه پایان تازه دربارهٔ فکر کردن و کمک گرفتن داره.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. توی یه خونهٔ کوچیک کنار باغ، مامانبزرگ داشت کلوچه میپخت و بابابزرگ میز عصرونه رو آماده میکرد. وقتی کلوچهها پختن، مامانبزرگ سینی رو با دستکش بیرون آورد و روی میز گذاشت تا خنک بشن.
یهو یکی از کلوچههای گرد چشمهاشو باز کرد! دو تا پای کوچولو درآورد، نشست و گفت: «سلام! این بیرون چه بوی خوبی میده!» بابابزرگ عینکشو بالا داد: «سلام به تو! انگار امروز یه مهمون عجیب داریم.»
کلوچه از روی صندلی پایین اومد و تا در حیاط دوید. مامانبزرگ گفت: «اگه میخوای باغ رو ببینی، صبر کن با هم بریم.» اما کلوچه جواب داد: «من خیلی تندم! خودم بلدم!» و پیش از اینکه بقیه آماده بشن، از در باز بیرون رفت.
قلقلقل، از کنار باغچه گذشت. یه خرگوش داشت هویجهاشو توی سبد میچید. گفت: «چه عجلهای داری؟ مسیر جلو پر از سنگریزهست.» کلوچه آواز خوند: «من کلوچهٔ فراریام، تند و تیز و زرنگم!» بعد دوید و نوک پاش به یه سنگ خورد. نزدیک بود زمین بخوره، ولی کنار بوتهای وایساد.
خرگوش پرسید: «خوبی؟» کلوچه گرد و خاک پاشو تکوند: «آره. فقط این سنگ یهدفعه اومد جلو پام!» خرگوش لبخند زد: «سنگ همینجا بود. شاید تو حواست به آوازت بود.» کلوچه چیزی نگفت و این بار یهکم آرومتر رفت.
کمی جلوتر، خرس باغبون داشت یه تابلو رو صاف میکرد: «مسیر کنار جوی لغزندهست. از راه باغ برین.» کلوچه گفت: «ولی راه کنار جوی کوتاهتره!» خرس جواب داد: «کوتاهتره، اما لیزه. عجلهای نیست.» کلوچه نگاهی به کفشهای گِلی خرس انداخت، ولی باز فکر کرد خودش از پسش برمیاد.
کنار جوی که رسید، دید آب از چیزی که خیال میکرد تندتره. همونجا، دور از لبه، ایستاد. حالا دیگه آواز نمیخوند. روباهی از پشت بوتهها گفت: «بهبه! چه کلوچهٔ خوشصدایی! بیا از این تخته رد شو، راهش خیلی کوتاهه.»
یه تختهٔ باریک و خیس روی جوی بود. کلوچه پرسید: «مطمئنی محکم میمونه؟» روباه شونه بالا انداخت: «امتحان کن دیگه! تو که میگفتی خیلی زرنگی.»
کلوچه یه لحظه خواست جلو بره تا ثابت کنه میتونه. بعد به تخته نگاه کرد. یه سرش با موج آب تکون میخورد. نفسشو بیرون داد و گفت: «نه. برای اینکه زرنگ باشم لازم نیست از جای خطرناک رد بشم.»
روباه گفت: «پس میترسی؟» کلوچه جواب داد: «از افتادن توی آب میترسم. میتونم برگردم و کمک بگیرم.» از لبه دور شد و از همون مسیر خشک برگشت پیش خرس باغبون.
گفت: «راه خونه رو درست یادم نیست. میشه کمکم کنی؟» خرس کنار تابلو موند و گفت: «همینجا که امنه منتظر میمونیم. خرگوش خونهٔ مامانبزرگ رو میشناسه.» خرگوش رفت خبرشون کنه و کلوچه هم کنار خرس روی نیمکت نشست.
چند دقیقه بعد، مامانبزرگ و بابابزرگ همراه خرگوش رسیدن. مامانبزرگ کنارش نشست: «خوشحالم پیدات کردیم. نگران شده بودیم.» کلوچه آهسته گفت: «میخواستم نشون بدم همهچی رو بلدم. ولی بعضی جاها بلد نبودم.» بابابزرگ گفت: «آدم لازم نیست همهچی رو بلد باشه. خوبه که وایسادی و کمک خواستی.»
با هم از راه باغ برگشتن. این بار کلوچه وقت داشت پروانهها رو ببینه و صدای گنجشکها رو بشنوه. دم در گفت: «فردا با هم بریم گردش؟ یه راه تازه نشونم میدین؟» مامانبزرگ گفت: «حتماً. با هم برنامه میریزیم.»
سر میز، کلوچهٔ زنده روی صندلی کوچولوش نشست و بقیه عصرونهشون رو خوردن. بعد با خنده آواز تازهشو خوند: «من کلوچهٔ بازیگوشم، اول میبینم، بعد میکوشم!» بابابزرگ هم با قاشق آروم روی میز ضرب گرفت.
شخصیتهای قصه
کلوچهٔ فراری: بازیگوش و کنجکاوه و یاد میگیره قبل از تصمیم گرفتن مکث کنه.
مامانبزرگ و بابابزرگ: با مهربونی کمکش میکنن از اشتباهش یاد بگیره.
خرگوش و خرس باغبون: خطر مسیر رو توضیح میدن و کمک میکنن.
روباه: کلوچه رو به یه کار خطرناک تشویق میکنه، اما کلوچه پیشنهادش رو قبول نمیکنه.
پیام آموزشی
تعریف کردن یا گفتن «میترسی؟» دلیل خوبی برای انجام کار خطرناک نیست. میتونیم نه بگیم، از خطر فاصله بگیریم و از یه بزرگتر مطمئن کمک بخوایم.
سؤالهایی برای گفتوگو
کلوچه از کجا فهمید تخته امن نیست؟
اگه کسی بگه «میترسی؟»، چه جوابی میتونیم بدیم؟
کلوچه کدوم تصمیمش رو عوض کرد؟
تو برای یه گردش امن چی آماده میکنی؟
چی یاد گرفتیم؟
باور داشتن به خودمون خوبه؛ گوش دادن، پرسیدن و عوض کردن تصمیم اشتباه هم نشونهٔ یاد گرفتنه.
حرف آخر
کلوچه هنوز هم بازیگوش بود؛ فقط حالا میدونست لازم نیست برای اثبات شجاعتش، خودش رو به خطر بندازه.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)