قصهی جذاب و پندآموز کوتولهی ریسنده از آلمان که به بچهها یاد میده صداقت و وفای به عهد چقدر مهمه.
این قصهی قشنگ و معروف از کشور آلمان میاد و بهمون یاد میده که هیچوقت برای دروغ گفتن و قول دادنِ الکی عجله نکنیم. بیا قصهی دختر آسیابون و کوتولهی عجیب و غریب رو با هم بشنویم.
یکی بود یکی نبود، تو یه دهی کوچیکه، یه آسیابون فقیر زندگی میکرد. این آسیابون یه دختر داشت که خیلی قشنگ و خوشگل بود. یه روز آسیابون رفت پیش پادشاه شهر و از سرِ فخر فروشی گفت: «قربون شما، دختر من طوری کاه رو میریسه که تبدیل به طلا میشه!»
پادشاه که این حرف رو شنید، ذوق کرد و گفت: «آره جون خودم؟ این که عالیه! دخترتو بیار قصر من تا ببینمش.» آسیابون که از حرفی که زده بود پشیمون شده بود، دیگه چارهای نداشت. دختر رو برد پیش پادشاه.
پادشاه دختر رو برد تو یه اتاق پر از کاه، یه چرخ ریسندگی هم گذاشت و گفت: «حالا جون دختر، تا فردا صبح این همه کاه رو باید ببافی و تبدیل به طلا کنی. اگه نکنی، سرتو از تنت جدا میکنم!» بعدش در رو قفل کرد و رفت.
دختر بیچاره نشست گوشهی اتاق و زار زار گریه کرد. به خدا که بلد نبود حتی یه نخ رو ببافه، چه برسه به کاه رو تبدیل به طلا کنه. هی گریه کرد و گریه کرد.
ناگهان، یه کوتولهی خیلی کوچولو با یه ریش بلند و قرمز جلوش ظاهر شد و گفت: «سلام دختر جون! چرا اینقدر گریه میکنی؟ من میتونم بهت کمک کنم. کاه رو برات میریسم و تبدیل به طلا میکنم. اما یه چیزی باید بهم بدی. چی داری بهم بدی؟»
دختر که از ته دل خوشحال شده بود، گفت: «من یه گردنبند قشنگ دارم، میدم به تو.» کوتوله گردنبند رو گرفت و نشست پای کار. شرشرشرشر، چرخ ریسندگی چرخید و همهی کاه تا صبح تبدیل به طلا شد.
پادشاه صبح اومد و دید همه چی طلا شده، کلی تعجب کرد و خوشحال شد. اما دلش سیر نشد. دختر رو برد تو یه اتاق بزرگتر پر از کاه و گفت: «اینو هم تا فردا صبح بباف، وگرنه میمیری.» دختر دوباره گریه کرد و دوباره کوتوله اومد و گفت: «این بار چی میدی به من؟» دختر یه انگشتر قشنگش رو داد و کوتوله دوباره همهی کاه رو تبدیل به طلا کرد.
پادشاه که کلی طلا جمع کرده بود، دلش هنوز نمیاومد دست از سر دختر برداره. گفت: «یک بار دیگه این کار رو بکن، وگرنه میمیری. اما این بار اگه موفق بشی، تو رو به عقد خودم درمیارم.» بازم همون قصه شد. دختر گریه کرد و کوتوله اومد. ولی این بار دختر چیزی نداشت بهش بده. کوتوله گفت: «قول بده وقتی ملکه شدی، اولین بچت رو به من بدی. اون وقت کمکت میکنم.»
دختر که هیچ چارهای نداشت، قول داد. کوتوله هم کار رو کرد و همهی کاه طلا شد. پادشاه هم به قولش وفا کرد و با دختر ازدواج کرد. دختر شد ملکه و یه سال بعد، یه پسر کوچولوی قشنگ به دنیا آورد.
ملکه که بچهش رو بغل کرده بود، اصلاً یادش نبود به کوتوله قول داده. اما یه روز کوتوله اومد و گفت: «سلام ملکه جون! من اومدم بچهات رو ببرم. یادت میاد قول دادی؟» ملکه زد زیر گریه و گفت: «نه، خواهش میکنم. هر چی دلت بخواد بهت میدم، اما بچم رو نبر.»
کوتوله دلش سوخت و گفت: «باشه، سه روز بهت وقت میدم. اگه توی این سه روز بتونی اسم من رو پیدا کنی، بچهات پیش خودت میمونه. ولی اگه نتونی، میبرمش.» ملکه تا به حال اسم کوتوله رو نشنیده بود. فرستاد همه جا دنبال اسمهای مختلف. اسمهای عجیب و غریب جمع کرد، ولی هیچکدوم درست نبود.
روز سوم، یکی از قاصدا اومد و گفت: «ملکه جون، تو جنگل یه کوتوله کوچولو دیدم که دور آتیش میپرید و میخوند: «خوشحالم که اسم کسی نمیدونه اسم منه، به خدا امروز بچهش رو میبرم! اسم من رامپِلاستیلتسکینه!» ملکه که این رو شنید، از خوشحالی پرید هوا. عصر که کوتوله اومد، ملکه گفت: «اسم تو شاید کاسپر باشه؟» کوتوله گفت: «نه.» «شاید هانس باشه؟» «نه.» ملکه لبخند زد و گفت: «پس اسم تو رامپِلاستیلتسکینه!»
کوتوله که دید اسمش رو پیدا کرده، از شدت عصبانیت پاش رو کوبید به زمین و یه سوراخ بزرگ درست شد و رفت تو دل زمین و دیگه هیچوقت برنگشت. ملکه هم با بچهش و پادشاه تا آخر عمر خوش و خرم زندگی کردن.
این قصه مال کشور آلمان هست.
چی یاد گرفتیم؟ ارزش صداقت و وفای به عهد: نباید بدون فکر قول بدیم، و اگه قول دادیم، باید بهش وفا کنیم. اما نکتهی مهمتر اینه که هیچوقت برای دروغ گفتن و بزرگنمایی عجله نکنیم، چون ممکنه به دردسر بیفتیم.