قصهی پرماجرای دختری که برای نجات خودش قول میده و باید به قولش وفا کنه؛ داستانی از آلمان درباره صداقت و وفای به عهد.
این قصهی قشنگ و قدیمی از کشور آلمان اومده و درباره یه دختر جوون و یه کوتولهی جادوییه که بهش کمک میکنه، ولی یه قول مهم ازش میگیره. بیا ببینیم توی این قصه چی میشه و چرا راستگفتن و به قول وفا کردن اینقدر مهمه!
یکی بود یکی نبود، توی یه دهکدهی کوچیک، یه دختر جوون و خوشگل زندگی میکرد. اون با مامان و باباش توی یه خونهی کوچیک و تمیز زندگی میکرد. دختره خیلی مهربون و خوشاخلاق بود، ولی یه دردسر بزرگ داشت: باباش همیشه لاف میزد و چیزهایی میگفت که حقیقت نداشت. یه روز باباش رفت قصر پادشاه و بهش گفت: «قربونت برم، دختر من میتونه کاه رو بچرخونه و طلا درست کنه!» پادشاه که عاشق طلا بود، چشمهاش برق زد و گفت: «اگه راست میگی، دخترت رو بفرست اینجا تا ببینم چکار میکنه. اگه نتونه، هر دوتون رو به زندان میندازم!»
بابا که ترسیده بود، برگشت خونه و به دخترش گفت: «دخترم، من به پادشاه گفتم که تو میتونی کاه رو طلا کنی. حالا دیگه چارهای نیست، باید بری قصر.» دختره که از این حرف مات مونده بود، گریه کرد و گفت: «بابا! من که بلد نیستم! چرا همچین چیزی گفتی؟» ولی باباش فقط شونههاش رو بالا انداخت و گفت: «من دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. برو و ببین چه خبره.»
دختره با قلبی پر از ترس و ناراحتی راه افتاد و رفت قصر. پادشاه اون رو برد توی یه اتاق بزرگ که پر از کاه بود. یه چرخ ریسندگی هم وسط اتاق بود. پادشاه گفت: «حالا وقتشه! تا فردا صبح باید همهی این کاهها رو بچرخونی و طلا کنی. اگه نکنی، سرت رو از بدنت جدا میکنم!» بعد در اتاق رو قفل کرد و رفت.
دختره نشست و شروع کرد به گریه کردن. دلش میخواست کاش باباش همچین لافی نمیزد. اون بلد نبود حتی یه نخ بچرخونه، چه برسه به اینکه کاه رو طلا کنه. داشت گریه میکرد که یهو درِ اتاق باز شد و یه کوتولهی کوچولو با یه ریش بلند و قرمز اومد تو. کوتوله گفت: «سلام دختر جوون! چرا اینقدر گریه میکنی؟» دختره که از ترس و ناراحتی داشت میمرد، گفت: «من باید این کاهها رو طلا کنم، ولی بلد نیستم. اگه نکنم، پادشاه منو میکشه.»
کوتوله با یه لبخند حیلهگر گفت: «من میتونم این کار رو برات انجام بدم. ولی تو چی به من میدی؟» دختره که هیچی نداشت، گفت: «من فقط یه گردنبند طلا دارم که مامانم بهم داده. اون رو بهت میدم.» کوتوله گردنبند رو گرفت و گفت: «باشه! قبوله!» بعد نشست پشت چرخ و شروع کرد به چرخوندن. تاک تاک تاک! کاهها یکی یکی تبدیل به طلا میشدن. دختره با چشماي تعجبزده نگاه میکرد و باورش نمیشد.
تا صبح، کوتوله همهی کاهها رو طلا کرد و بعد مثل باد ناپدید شد. پادشاه که صبح اومد، دید اتاق پر از طلاست و کلی ذوق کرد. ولی اون هنوز سیر نشده بود. دختره رو برد توی یه اتاق بزرگتر که باز پر از کاه بود و گفت: «اینها رو هم طلا کن، اگه نکنی، سرت رو میبرم!» دختره باز نشست و گریه کرد. یهو کوتوله اومد و گفت: «این بار چی به من میدی؟» دختره گفت: «من یه انگشتر نقره دارم که از مامانم به ارث بردم. بگیرش.» کوتوله انگشتر رو گرفت و دوباره شروع کرد به ریسیدن. تا صبح، همهی کاهها طلا شد.
پادشاه که این همه طلا دید، بازم دست برنداشت. دختره رو برد توی یه اتاق خیلی بزرگتر که پر از کاه بود و گفت: «اگه اینها رو هم طلا کنی، من با تو ازدواج میکنم و تو ملکه میشی. ولی اگه نکنی، دیگه هیچ رحمی بهت نمیکنم!» دختره که دیگه هیچی نداشت، نشست و گریه کرد. کوتوله اومد و گفت: «این بار چی میدی؟» دختره گفت: «من دیگه چیزی ندارم. فقط خودم رو میتونم بهت بدم.» کوتوله گفت: «خیلی خب! من قول میدم این کار رو بکنم، ولی تو باید قول بدی که اولین بچهات رو بعد از اینکه ملکه شدی به من بدی!» دختره که فقط میخواست جونش رو نجات بده، گفت: «باشه، قبول!» و کوتوله همهی کاهها رو طلا کرد.
پادشاه که دید همهی کاهها طلا شده، راستقول بود و با دختره ازدواج کرد. یه سال گذشت و ملکه یه بچهی قشنگ و خوشگل به دنیا آورد. اون اصلاً یادش نبود که به کوتوله قول داده. ولی یه روز که تنها توی اتاق بود، کوتوله اومد و گفت: «حالا وقتشه! بچهی قشنگت رو به من بده!» ملکه که شوکه شده بود، شروع کرد به گریه و التماس. گفت: «هر چی بخوای بهت میدم، طلا، جواهر، هر چی بگی! فقط بچهم رو ازم نگیر!»
کوتوله که دلش سوخت، گفت: «باشه! من یه فرصت بهت میدم. سه روز بهت مهلت میدم. اگه توی این سه روز بتونی اسم من رو حدس بزنی، میتونم بچهات رو نگه داری. اگه نه، بچه مال منه!» ملکه که امیدوار شده بود، تمام روز و شب فکر میکرد. اسمهای قشنگ و عجیب میگفت: «مگه اسمت جک نیست؟ مگه ویلیام نیست؟ مگه هنری نیست؟» ولی کوتوله هر بار سرش رو تکون میداد و میگفت: «نه! نه! نه!»
روز دوم هم ملکه اسمهای دیگهای گفت: «مگه اسمت رودی نیست؟ مگه تام نیست؟ مگه مایکل نیست؟» باز کوتوله گفت: «نه!» ملکه خیلی ناراحت شد. ولی روز سوم، یه خدمتکار اومد و گفت: «ملکه جون! من توی جنگل یه چیز عجیب دیدم. یه کوتوله که دور آتیش میرقصید و میخوند: «امروز جشن میگیرم، فردا ملکه رو میبینم، اون نمیدونه که اسم من رامپلاستیلتسکینه!»
ملکه که این رو شنید، کلی خوشحال شد. وقتی کوتوله اومد و گفت: «خب، اسم من چیه؟» ملکه اول گفت: «مگه اسمت جرج نیست؟» کوتوله گفت: «نه!» بعد گفت: «مگه اسمت هانس نیست؟» کوتوله گفت: «نه!» بعد ملکه با یه لبخند گفت: «پس حتماً اسمت رامپلاستیلتسکینه!» کوتوله که این رو شنید، از خشم و عصبانیت شروع کرد به جیغ زدن و پاهاش رو به زمین میکوبید. اونقدر عصبانی بود که با یه پا زمین رو شکافت و رفت توی زمین و دیگه هیچوقت دیده نشد.
ملکه هم با بچهش به خوشی و خرمی زندگی کرد و همیشه یادش بود که به قولش وفا کنه و راست بگه. اون هیچوقت دیگه دروغ نگفت و به بچهش هم یاد داد که همیشه صادق باشه و به قولهاش پایبند بمونه.
این قصه مال کشور آلمان هست.
چی یاد گرفتیم؟ ارزش صداقت و وفای به عهد
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)