رابین هود، ماریان و جان با بررسی رسیدها و کمک همسایهها، حق مردم رو پیگیری میکنن؛ ماجرایی درباره عدالت، دقت و همکاری.
معرفی داستان
رابین هود و دوستاش توی جنگل شروود زندگی میکنن و دلشون میخواد حق مردم پایمال نشه. این بازآفرینی آروم از افسانهی رابین هود، یه ماجرای تازه دربارهی دقت، همکاری و ایستادن کنار کسیه که به کمک نیاز داره.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. کنار شهر ناتینگهام، جنگل بزرگی بود به اسم شروود. درختهای بلوطش قدبلند بودن و صبحها صدای پرندهها از هر طرف میاومد. رابین هود با دوستاش، جان کوچولو و ماریان، اونجا زندگی میکرد.
جان کوچولو، برخلاف اسمش، قدبلند بود و وقتی میخندید شونههاش تکون میخورد. ماریان خوب میخوند و مینوشت و برای هر مشکل، اول سؤال میپرسید. رابین هم راههای جنگل رو بلد بود و دوست داشت به همسایهها کمک کنه.
یه صبح، آسیابان با گاریش از کنار جنگل گذشت، اما مثل همیشه آواز نمیخوند. رابین پرسید: «چی شده؟» آسیابان یه برگه از جیبش درآورد: «من سهم انبار شهر رو تحویل دادم، ولی مأمور کلانتر میگه باید دوباره همون مقدار آرد بدم. اگه بدم، برای نونوایی روستا چیزی نمیمونه.»
جان اخم کرد: «بریم همین الان باهاش حرف بزنیم!» ماریان گفت: «حتماً حرف میزنیم، ولی اول ببینیم چی نوشته شده.» برگه رو باز کرد. پایینش مهر بود و تعداد کیسههایی که آسیابان تحویل داده بود.
رابین گفت: «پس این رو نگه دار. از بقیه هم بپرسیم شاید اشتباهی پیش اومده.» رفتن روستا. باغبون هم گفت دو بار ازش سیب خواستن. نونوا گفت اسمش توی فهرست بدهکارهاست، با اینکه رسید داره.
ماریان برگهها رو کنار هم گذاشت. گفت: «ببینین، این اسمها دوبار نوشته شدهن. باید حساب انبار بررسی بشه.» رابین به مردم گفت: «هر کس رسید داره، یه نسخه بیاره. بدون مدرک کسی رو متهم نمیکنیم.»
همون روز، کلانتر توی میدان اعلام کرد هر کس تا غروب سهمش رو نده، اجازهی آوردن بار به بازار رو نداره. مردم نگران شدن. رابین جلو رفت و آروم گفت: «چند تا خانواده قبلاً سهمشون رو دادن. رسیدهاشون اینجاست. میخوایم حسابها دوباره بررسی بشه.»
کلانتر با بیحوصلگی گفت: «فهرست من درست نوشته شده!» رابین جواب داد: «اگه درست باشه، بررسیکردنش هم مشکلی نداره.» ماریان پیشنهاد کرد حسابدار شهر و نمایندهی روستا، هر دو برگهها رو ببینن.
کلانتر قبول نکرد و رفت. جان آه کشید: «حالا چی؟» ماریان گفت: «از مسیر دیگه پیگیری میکنیم. فردا نمایندهی پادشاه برای دیدن بازار میاد. میتونیم رسیدها و درخواست مردم رو بهش بدیم.»
تا فردا، چند خانواده برای پخت نون آرد کم داشتن. رابین گفت: «امشب به کمک فوری هم نیاز دارن.» از همسایهها پرسیدن چه کسی میتونه با میل خودش یه سهم کوچیک کمک کنه. یکی آرد آورد، یکی سیب و یکی برای پختن نون وقت گذاشت.
جان سبدها رو جابهجا میکرد و ماریان مینوشت هر خانواده چی لازم داره. رابین گفت: «قبل از بردن سبدها از خودشون بپرسیم. شاید یکی آرد بخواد و یکی نون آماده.» اینطوری کمکها به درد هر خونه خورد.
صبح، مردم با هم به میدان رفتن. رابین سخنگوشون شد، اما تنها نبود. آسیابان رسیدش رو نشون داد، باغبون توضیح داد چه باری تحویل داده و ماریان اسمهای تکراری رو مشخص کرد.
نمایندهی پادشاه از حسابدار خواست دفتر انبار رو بیاره. برگهها رو یکییکی کنار هم گذاشتن. معلوم شد کلانتر مقدارهایی رو که مردم قبلاً داده بودن، دوباره طلب کرده و بخشی از بارها رو هم برای خودش کنار گذاشته.
کلانتر خواست موضوع رو کوچک جلوه بده، ولی حسابدار گفت: «اینها چند اشتباه ساده نیست. باید بارهای اضافه برگرده و حسابها دوباره تنظیم بشه.» نمایندهی پادشاه هم دستور داد تا پایان رسیدگی، فرد دیگهای مسئول انبار باشه.
کیسههای آرد به آسیابان برگشت و اسم نونوا از فهرست بدهکارها پاک شد. مردم نفس راحتی کشیدن. باغبون گفت: «خوب شد رسیدها رو نگه داشته بودیم.»
عصر، رابین و دوستاش کنار یه بلوط نشستن. جان گفت: «فکر میکردم باید فقط بلندتر اعتراض کنیم.» ماریان گفت: «اعتراض لازم بود، ولی دقیقبودن و کنار هم موندن هم کمک کرد.»
رابین یه سیب رو نصف کرد و گفت: «و اینکه تا رسیدگی به کارشون، همسایهها گرسنه نموندن.» صدای خندهشون با خشخش برگها قاطی شد.
از اون روز، مردم روستا برای انبارشون دفتر روشنی گذاشتن؛ هر چیزی که تحویل میدادن ثبت میشد و رسید میگرفتن. رابین هم همچنان دوست و همراهشون بود، اما همه فهمیده بودن کار درست فقط به یه قهرمان وابسته نیست؛ هر کسی میتونه سهمی توی کمک و پیگیری داشته باشه.
شخصیتهای داستان
رابین هود: دوستی شجاع که به حرف مردم گوش میده و برای کمک راه پیدا میکنه.
ماریان: همراه دقیقی که با سؤال و بررسی رسیدها، مشکل رو روشن میکنه.
جان کوچولو: دوست پرانرژی گروه که کمکها رو به روستا میرسونه.
مردم روستا: کسانی که با همکاری، خواستهشون رو پیگیری میکنن.
پیام آموزشی داستان
اگه چیزی منصفانه نیست، میتونیم دربارهش حرف بزنیم و از آدمهای مسئول کمک بخوایم. برای فهمیدن ماجرا، سؤال میپرسیم و دقیق نگاه میکنیم. کمککردن هم وقتی بهتره که نیاز خودِ فرد رو بشناسیم.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
ماریان قبل از متهمکردن کلانتر چهکار کرد؟
همسایهها چطور به خانوادههایی که آرد کم داشتن کمک کردن؟
چرا نگهداشتن رسیدها مهم بود؟
اگه توی بازی حق کسی رعایت نشه، از کی میتونی کمک بگیری؟
چی یاد گرفتیم؟
قبل از قضاوت، ماجرا رو دقیق بررسی میکنیم.
برای پیگیری مشکل لازم نیست تنهایی جلو بریم.
کمک خوب با شنیدن نیاز دیگران شروع میشه.
نتیجهگیری
عزیزم، شجاعت همیشه یه کار پرسروصدا نیست. گاهی یعنی بگی «این منصفانه نیست»، به حرف دیگران گوش بدی و با کمک آدمهای قابلاعتماد دنبال راهحل بگردی.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)