گربه چکمه‌پوش

قصه‌ی جذاب و قدیمی گربه‌ای باهوش و وفادار که با چکمه‌هاش زندگی پسر جوون آسیابون رو عوض می‌کنه.

این قصه‌ی قشنگ و معروف مال کشور فرانسه‌ست و درباره‌ی یه گربه‌ی باهوش و وفاداره که با چکمه‌هاش یه پسر جوون رو از فقر نجات می‌ده. اسم این داستان «گربه چکمه‌پوش» هست و بهت یاد می‌ده که با هوش و وفاداری می‌شه هر کاری کرد.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. تو یه ده‌کده‌ی کوچیک، یه آسیابون پیر زندگی می‌کرد که سه تا پسر داشت. وقتی آسیابون مرد، همه‌ی دارایی‌ش رو بین پسراش تقسیم کرد. به پسر بزرگ‌تر آسیاب داد، به پسر وسطی خر داد، و به پسر کوچیک‌تر، فقط یه گربه رسید.

پسر کوچیکه خیلی ناراحت شد و با خودش گفت: «وا... بابا بیچاره، فقط یه گربه به من داده. با این گربه چی کار کنم؟ پوستش رو بکنم یه کلاه بدوزم؟ یا بدم بچه‌ها بازی کنن؟» گربه که حرفاش رو شنید، جلو اومد و گفت: «آقا جان، ناراحت نباش! یه کیسه برام بخر و یه جفت چکمه بده تا پام کنم. اونوقت می‌بینی که چه کارها می‌کنم!» پسر جوون که حرفای گربه رو شنید، تعجب کرد. اما دید چاره‌ای نداره، پس رفت و براش یه کیسه و یه جفت چکمه کوچیک خرید.

گربه چکمه‌هاش رو پوشید، کیسه رو انداخت رو دوشش و رفت تو جنگل. اونجا یه خرگوش شکار کرد و گذاشت تو کیسه. بعدش رفت پیش پادشاه و گفت: «قربون، این یه هدیه‌ست از طرف آقای من، مارکی دو کاراباس (همین پسر جوون آسیابون).» پادشاه که از هدیه خوشش اومد، تشکر کرد و گربه برگشت خونه. این کار رو چند بار تکرار کرد و همیشه براش هدیه می‌برد. تا اینکه یه روز فهمید پادشاه می‌خواد با دخترش بره کنار رودخونه تفریح کنه. گربه فوری به صاحبش گفت: «آقا جان، برو تو رودخونه شنا کن! بقیه‌ش با من!»

پسر جوون رفت تو آب. پادشاه که از اونجا رد می‌شد، گربه داد زد: «وای! کمک کنید! آقای من، مارکی دو کاراباس داره غرق می‌شه!» پادشاه که اسم مارکی دو کاراباس رو شنید، فوری نگهباناش رو فرستاد تا پسر رو از آب بیرون بکشن. بعدش براش لباس‌های قشنگ آوردن و پسر رو سوار کالسکه کردن. دختر پادشاه که دید پسر جوون چهقدر خوش‌تیپ و خوش‌برخورد شده، عاشقش شد.

گربه که دید کارش داره جور می‌شه، دوید جلوتر از کالسکه. رسید به یه مزرعه که مردای دهقون داشتن کار می‌کردن. گربه گفت: «سلام! اگه کسی بپرسه این مزرعه مال کیه، بگید مال مارکی دو کاراباس! وگرنه خرد و خمیرتون می‌کنم!» دهقون‌ها ترسیدن و قبول کردن. گربه دوید جلوتر و رسید به یه باغ بزرگ و یه قصر قشنگ. اونجا یه غول بدجنس زندگی می‌کرد که همه‌ی این مزرعه‌ها و باغ‌ها مال خودش بود.

گربه رفت تو قصر و به غول گفت: «سلام غول جان! شنیدم می‌تونی خودتو به هر شکلی که دوست داری دربیاری. مثلاً می‌تونی بشی شیر یا فیل؟» غول که خیلی مغرور بود، گفت: «آره، ببین!» و یهو تبدیل به یه شیر بزرگ شد و غرش کرد. گربه جیغ کشید و گفت: «وای! چه ترسناک! اما راستشو بگو، می‌تونی بشی یه موش کوچولو؟» غول که فکر کرد این یه کار ساده‌ست، گفت: «چرا که نه!» و یهو تبدیل به یه موش کوچولو شد.

گربه دید فرصت خوبیه، یه هو پرید و موش رو گرفت و قورتش داد. همینجوری که گربه غول رو خورد، قصر و باغ و مزرعه‌ها همه مال مارکی دو کاراباس شدن. کالسکه‌ی پادشاه که رسید، گربه به استقبالش رفت و گفت: «به قصر مارکی دو کاراباس خوش اومدین!» پادشاه که دید این همه قصر و باغ مال این پسر جوونه، خیلی خوشحال شد و دخترش رو به عقد پسر جوون درآورد.

پسر جوون با شاهزاده‌خانوم ازدواج کرد و گربه چکمه‌پوش هم همیشه پیششون موند. از اون روز به بعد، گربه دیگه مجبور نبود موش شکار کنه، چون هر روز براش غذاهای خوشمزه می‌آوردن و همه بهش احترام می‌ذاشتن. گربه تا آخر عمر با وفاداری پیش صاحبش موند و باهاش زندگی کرد.

پسر جوون که حالا مارکی دو کاراباس واقعی شده بود، همیشه می‌گفت: «اگه این گربه‌ی باهوش و وفادار نبود، من هنوز تو فقر زندگی می‌کردم.» و هر روز از گربه تشکر می‌کرد. همه‌ی مردم ده‌کده هم وقتی داستان گربه رو شنیدن، فهمیدن که نباید هیچ‌کس رو دست کم بگیرن، حتی یه گربه‌ی ساده با چکمه!

این قصه مال کشور فرانسه هست.

چی یاد گرفتیم؟ هوش و وفاداری

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه