پی‌پی جوراب‌بلند و کلبه‌ی ویلاکولا

قصه‌ی دختر بچه‌ی شجاع و مستقلی که توی یه کلبه به اسم ویلاکولا با یه میمون و یه اسب زندگی می‌کرد و کلی ماجرای بامزه داشت.

این قصه‌ی قشنگ و معروف از کشور سوئد میاد و درباره‌ی یه دختر کوچولوی شجاع و مستقله به اسم پی‌پی جوراب‌بلنده. پی‌پی به همه نشون می‌ده که با کمی جرات و اعتماد به نفس، می‌تونی هر کاری بکنی، حتی اگه بقیه بگن نشد! پس بیا با هم بریم توی دنیای بامزه‌ی پی‌پی.

یکی بود یکی نبود، توی یه کشور سردسیر که بهش می‌گفتن سوئد، یه باغ بزرگ و قشنگ بود توی یه شهر کوچولو. توی اون باغ، یه خونه‌ی چوبی کهنه بود به اسم «ویلاکولا» که دیگه هیچ‌کس توش زندگی نمی‌کرد، تا اینکه یه روز یه دختر بچه اومد اونجا و گفت: «من اینجا می‌مونم!» اسمش پی‌پی جوراب‌بلند بود.

پی‌پی یه دختر بچه‌ی عجیب و بامزه بود. موهاش دو تا خوک دم اسبی برق‌آسا داشت که همیشه یه جورشون کج و کوله بود. جوراب‌هاش همیشه رنگشون با هم فرق داشت؛ مثلاً یه روز یه جورش قرمز بود و اون یکی سبز! کفشهاش هم خیلی گنده بود و همیشه وول می‌خوردن. ولی از همه مهم‌تر، پی‌پی خیلی قوی بود! اون می‌تونست با یه دست اسبش رو بلند کنه و هر چی از خونه‌ش خوشش نمی‌اومد، پرت کنه بیرون.

پی‌پی با یه میمون کوچولو به اسم «آقای نیلسون» و یه اسب خال‌دار که توی ایوان خونه زندگی می‌کرد، تنها اومده بود توی ویلاکولا. مامانش وقتی پی‌پی خیلی کوچولو بود، یه روز رفت تو آسمون‌ها و پی‌پی دیگه ندیدش. باباش هم یه کاپیتان کشتی بود که یه روز رفته بود توی یه جزیره‌ی دوردست و دیگه برنگشته بود. ولی پی‌پی اصلاً غصه نمی‌خورد. می‌گفت: «مامانم از اون بالا توی آسمون به من نگاه می‌کنه و بابامم حتماً یه روز برمی‌گرده. تا اون موقع، من خودم می‌تونم از خودم نگه‌داری کنم!»

پی‌پی توی ویلاکولا یه چمدون پر از سکه‌های طلا داشت که باباش براش گذاشته بود. با اون سکه‌ها می‌تونست هر چی می‌خواد بخره؛ مثلاً یه عالمه آبنبات، یا یه پیانو، یا حتی یه خونه‌ی جدید. ولی پی‌پی بیشتر از همه دوست داشت با دوستاش بازی کنه. دوستاش دو تا بچه بودن به اسم «تامی» و «آنیکا» که توی خونه‌ی بغلی زندگی می‌کردن. اونا هر روز می‌اومدن خونه‌ی پی‌پی و با هم کلی بازی می‌کردن.

یه روز تامی و آنیکا اومدن خونه‌ی پی‌پی و دیدرش داره کیک می‌پزه. ولی کیک پی‌پی خیلی عجیب بود! اون همه‌چی رو با هم قاطی می‌کرد؛ آرد، شکر، تخم‌مرغ، فلفل، و حتی یه عالمه گرد و خاک! بعد کیک رو می‌ذاشت توی فر و می‌گفت: «الان یه کیک خوشمزه می‌شه!» تامی و آنیکا با ترس و لرز یه لقمه از کیک خوردن و دیدند که واقعاً بد نیست! پی‌پی بهشون گفت: «من هیچ‌وقت از دستور پخت استفاده نمی‌کنم. هر چی دلم بخواد می‌ریزم توش، اونجوری همیشه یه چیز هیجان‌انگیز می‌شه!»

پی‌پی یه روز تصمیم گرفت بره مدرسه. تامی و آنیکا کلی تعریف مدرسه رو کرده بودن. پی‌پی فکر کرد: «مدرسه چیز خوبیه، چون اونجا تعطیلاته!» صبح زود، پی‌پی کلاهش رو گذاشت، جوراب‌هاش رو جور کرد، و سوار اسبش شد و اومد دم مدرسه. توی کلاس، معلم ازش پرسید: «اسمت چیه؟» پی‌پی گفت: «من پی‌پی جوراب‌بلندم!» معلم گفت: «چه اسم قشنگی! حالا بگو ببینم ۷ و ۵ چند می‌شه؟» پی‌پی جواب داد: «آخه من که نمی‌خوام با ۷ و ۵ دعوا کنم!» همه بچه‌ها خندیدن. معلم عصبانی شد و گفت: «تو اصلاً ادب نداری!» پی‌پی گفت: «چرا دارم، من همیشه می‌گم ببخشید که دیر اومدم!» و بعد از کلاس زد بیرون.

بعد از اون، پی‌پی تصمیم گرفت بره سیرک. توی سیرک، یه خانم و یه آقا داشتن روی طناب راه می‌رفتن. پی‌پی گفت: «وای، چه کار قشنگی! منم می‌تونم!» و پرید روی طناب و شروع کرد راه رفتن. بعد هم از طناب پرید بالا و روی سقف سیرک راه رفت! مردم همه دهنشون از تعجب باز موند. بعد یه مرد قوی اومد که هالتر بلند می‌کرد. پی‌پی گفت: «منم می‌تونم!» و هالتر رو با یه دست بلند کرد و بالای سرش چرخوند! صاحب سیرک گفت: «بیا پیش ما کار کن، بهت کلی پول می‌دیم!» ولی پی‌پی گفت: «نه ممنون، من خودم کلی سکه‌ی طلا دارم و دوست دارم آزاد باشم!»

یه روز پی‌پی، تامی و آنیکا رو برد به یه جزیره که باباش گفته بود. اونجا یه غار بود که پر از جواهرات و سکه‌های گنج بود. پی‌پی گفت: «این‌ها رو پیدا کردیم، ولی یادتون باشه، گنج فقط وقتی ارزش داره که بتونی با دوستات تقسیمش کنی!» اونا کلی گنج برداشتن و برگشتن خونه. ولی پی‌پی باز هم ساده زندگی می‌کرد و به بچه‌های فقیر پول می‌داد.

شب‌ها که تامی و آنیکا می‌رفتن خونه‌شون، پی‌پی تنها می‌موند توی ویلاکولا. ولی اون اصلاً نمی‌ترسید. می‌گفت: «تنها بودن یعنی می‌تونم هر کاری دلم بخواد بکنم! مثلاً الان می‌رم توی آشپزخونه یه عالمه کلوچه درست می‌کنم و بعد می‌رم توی تخت، ولی قبلش یه لیوان شیر می‌خورم.» اون با آقای نیلسون حرف می‌زد و برای اسبش قصه می‌گفت. پی‌پی هیچ‌وقت غصه نمی‌خورد، چون می‌دونست که می‌تونه روی پای خودش وایسته.

یه روز یه اتفاق بد افتاد. یه دزد به اسم «دوندر» و یه دزد دیگه به اسم «بلوم» اومدن خونه‌ی پی‌پی تا سکه‌های طلاش رو بدزدن. نصف شب، اونا اومدن توی خونه و گفتن: «پولاتو بده!» پی‌پی که بیدار بود، با خنده گفت: «بفرمایید، من که پول نمی‌خوام!» و چمدون طلا رو بهشون داد. دزدها خوشحال رفتن، ولی پی‌پی دنبالشون کرد و با یه دست هر دو رو گرفت و گفت: «حالا که اومدید خونه‌م، باید با من بازی کنید!» اونا مجبور شدن تا صبح با پی‌پی رقصیدن و بازی کردن. صبح که شد، پی‌پی بهشون یه سکه هم داد و گفت: «برید دیگه دزدی نکنید، آدم خوبی باشید!» دزدها که خسته و شرمنده بودن، رفتن و دیگه هیچ‌وقت دزدی نکردن.

تامی و آنیکا هر روز پیش پی‌پی می‌اومدن و باهاش کلی می‌خندیدن. یه روز پی‌پی گفت: «بیایید بریم بالای درخت و یه چای بخوریم!» اونا رفتن بالای یه درخت بزرگ که توش یه خونه‌ی چوبی بود. پی‌پی چای درست کرد و کلوچه آورد. پی‌پی گفت: «می‌دونید چرا من این‌قدر شجاعم؟ چون یاد گرفتم که از هیچ‌چی نترسم. وقتی می‌ترسی، یعنی داری به چیزهای بد فکر می‌کنی. ولی اگه به چیزهای خوب فکر کنی، دیگه جایی برای ترس نمی‌مونه!» تامی گفت: «ولی من از تنها موندن می‌ترسم!» پی‌پی گفت: «تنهایی چیز خوبیه! می‌تونی با خودت حرف بزنی، برای خودت آواز بخونی، و هر کاری دلت خواست بکنی. فقط کافیه باور کنی که می‌تونی.»

پی‌پی بزرگ شد، ولی همون دختر شجاع و مستقل موند. اون هیچ‌وقت نرفت مدرسه، ولی کلی چیز یاد گرفت؛ مثل آشپزی، نقاشی، و مهم‌تر از همه، یاد گرفت که چطور شاد باشه. تامی و آنیکا همیشه بهش می‌گفتن: «پی‌پی، تو بهترین دختر دنیایی!» و پی‌پی می‌خندید و می‌گفت: «نه، من فقط یه دخترم که جوراب‌هاش با هم جور نیستن، ولی دلم پر از شجاعته!»

این قصه مال کشور سوئد هست.

چی یاد گرفتیم؟ شجاعت و استقلال یعنی اینکه بتونی روی پای خودت وایسی، از تنها موندن نترسی، و به خودت اعتماد کنی. پی‌پی به ما نشون داد که با کمی جرات، می‌تونیم هر کاری بکنیم و همیشه شاد باشیم.

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه