طوطی و بازرگان

قصه‌ی یه طوطی باهوش که به بازرگان یاد داد آزادی یعنی چی!

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی مال کشور خودمون ایرانه. توش یه بازرگان مهربون و یه طوطی باهوش دارن که به ما یاد می‌دن هیچ‌چیزی مثل آزادی، یعنی توی قفس نبودن، باارزش نیست.

یکی بود یکی نبود، توی یه شهر قدیمی، یه بازرگان پولدار و مهربون زندگی می‌کرد. اون یه دکان بزرگ داشت که پر بود از پارچه‌های رنگی و چیزهای قشنگ از همه جای دنیا. اما از همه‌ی گنجاش عزیزتر، یه طوطی سبز و قشنگ بود که توی یه قفس طلایی توی خونه‌ش نگه می‌داشت. طوطی جونی عجب زبون شیرینی داشت! هر کی می‌اومد خونه‌شون، تا صدای قشنگ طوطی رو می‌شنید، کیف می‌کرد.

بازرگان هر روز صبح که می‌خواست بره دکانش، می‌اومد کنار قفس طوطی، بهش دونه و آب می‌داد و می‌گفت: «طوطی جونی، تو بهترین رفیقی. من هر چی دلت بخواد برات می‌خرم، فقط تو همیشه پیش من بمون و آواز بخون.» طوطی هم سرش رو کج می‌کرد و می‌گفت: «چشم آقا بازرگان، من که جای دیگه‌ای ندارم برم.» ولی ته دلش، هر بار یه آه می‌کشید و به آسمون آبی بیرون پنجره نگاه می‌کرد.

یه روز بازرگان خواست برای خرید و فروش بره به یه شهر دیگه که خیلی دوره. به طوطی گفت: «طوطی جون، می‌خوام برم سفر. بگو تا برات چیزی بیارم؟ طلا؟ جواهر؟ یا یه قفس قشنگ‌تر؟» طوطی یه کم فکر کرد و گفت: «آقا بازرگان، تو که می‌ری اون شهر، حتماً می‌ری سراغ بازاری‌ها. اگه اونجا یه طوطی‌هایی تو قفس دیدی که آزاد نیستن، بهشون سلام برسون و بگو طوطیِ بازرگانِ ما می‌گه که تو قفس طلا گیر کرده و هر روز حسرت پرواز تو آسمون رو می‌خوره. ببین جوابشون چیه.»

بازرگان که حرف طوطی رو شنید، یه کم تعجب کرد ولی قبول کرد. رفت به سفر و بعد از چند روز رسید به اون شهر. همه‌ی کارهاش رو کرد و خرید و فروشش رو تموم کرد، بعد یاد حرف طوطی افتاد. رفت به بازار پرنده‌ها. دید یه دونه طوطی قشنگ و سبز که توی یه قفس ساده نشسته و غمگینه. بازرگان رفت جلو و بهش سلام کرد و پیغام طوطی خودش رو رسوند.

همین که طوطی اون شهر حرف طوطی رو شنید، یهو لرزید، از جاش پرید، به یه طرف قفس خورد و بعد افتاد کف قفس و مرد. بازرگان که اینو دید، خیلی ناراحت شد و پیش خودش گفت: «وای، من که فقط یه سلام رسوندم، این طوطی جونش رو از دست داد. اگه طوطی خودم بفهمه که این خبر باعث مرگ طوطی شد، چی می‌شه؟» دلش شکست و برگشت به خونه‌ش.

وقتی بازرگان رسید خونه، طوطی سبزش داشت توی قفس طلایی آواز می‌خوند. بازرگان با ناراحتی رفت جلو و گفت: «طوطی جون، خبر بدی دارم. من پیغامت رو رسوندم، ولی طوطی اون شهر، وقتی حرف تو رو شنید، یهو مرد و افتاد کف قفس.» طوطی که اینو شنید، یهو مثل اون طوطی لرزید، بالهاش رو باز کرد، یه چرخید و افتاد کف قفس و مرد. بازرگان که دید طوطی عزیزش مرد، زار زار گریه کرد و خودش رو کشت که چرا این خبر رو بهش داده.

بازرگان غصه‌دار رفت طوطی مرده رو از قفس در آورد و گذاشت روی یه پارچه‌ی ابریشمی که براش کفن کنه. اما همین که طوطی رو از قفس بیرون گذاشت رو زمین، یهو دید که طوطی جون زنده شد، پرید و نشست روی طاقچه! بازرگان با تعجب داد زد: «ای وای! طوطی زنده‌ست! ولی مگه تو نمرده بودی؟»

طوطی قشنگ خندید و گفت: «آقا بازرگان، من نمرده بودم. من فقط نقش بازی کردم! من از اون طوطی یاد گرفتم که وقتی تو قفس باشی و بخوای آزاد شی، باید یه راهی پیدا کنی. اون طوطی به من یاد داد که مردن بازی کنم تا تو منو از قفس بیرون بیاری. حالا که من آزاد شدم، دیگه نمی‌خوام توی این قفس طلایی بمونم. من می‌خوام برم توی باغ، روی درخت‌ها بشینم و آواز بخونم.»

بازرگان اول یه کم ناراحت شد که طوطی می‌خواد بره، ولی بعد به حرف طوطی فکر کرد. فهمید که قفس طلایی، هر چقدر هم قشنگ باشه، بازم زندونه. آزادی خیلی باارزش‌تر از طلا و جواهره. به طوطی گفت: «راست می‌گی طوطی جون. من اشتباه می‌کردم که تو رو حبس کردم. تو حق داری آزاد باشی. برو به سلامت!»

طوطی خوشحال شد، یه دور دور خونه‌ی بازرگان پرواز کرد، بهش گفت: «مرسی آقا بازرگان، تو واقعاً مهربونی!» و بعد رفت توی باغ، نشست روی یه درخت بلند و شروع کرد به خوندن قشنگ‌ترین آواز دنیا. بازرگان هر روز از پنجره نگاهش می‌کرد و کلی کیف می‌کرد که طوطی‌ش آزاده و خوشحاله.

از اون روز به بعد، بازرگان دیگه هیچ حیوونی رو توی قفس نگه نداشت. فهمید که عشق یعنی آزاد گذاشتن، نه نگه داشتن. و طوطی جون هم هر روز می‌اومد روی پنجره‌ی خونه‌ش بشینه، براش آواز بخونه و بعد آزادانه پرواز کنه به هر جا که دلش می‌خواد.

این قصه مال کشور ایران هست.

چی یاد گرفتیم؟ ارزش آزادی

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه