داستان پاندای خوشخوراکی که با باور به خودش، قهرمان درهی صلح شد.
این قصهی بامزه و قشنگ مال کشور چینه و بهمون یاد میده که اگه به خودمون باور داشته باشیم، میتونیم هر کاری بکنیم، حتی اگه بقیه مسخرهمون کنن. بیاین بریم توی دنیای پاندای مهربون به اسم پو!
یکی بود یکی نبود، توی یه دهکدهی قشنگ توی چین، یه پاندای خوشخوراک و تنبل زندگی میکرد به اسم پو. پو عاشق نودل خوردن بود، مخصوصاً نودلهای خوشمزهای که باباش توی رستوران درست میکرد. اما یه آرزوی بزرگ تو دلش داشت: میخواست یه روزی استاد کنگفو بشه، مثل استاد شیفو و پنج جنگجوی آهنین.
هر روز صبح، پو میرفت جلوی معبد کنگفو و از پشت دیوار نگاه میکرد به حرکات تایگر، مانکی، کِرین، ویپر و منتيس. چشمهاش برق میزد و با خودش میگفت: «کاش منم میتونستم این کارا رو بکنم!» اما وقتی خودش رو با اون شکم گنده و دست و پا چلفتیش میدید، ناامید میشد و میرفت یه کاسه نودل دیگه بخوره.
یه روز بزرگ، استاد شیفو اعلام کرد که قراره از بین همهی حیوونا، یکی رو به عنوان «جنگجوی دراگون» انتخاب کنه. جنگجوی دراگون یه قهرمان افسانهای بود که میتونست همه رو از دست تای لانگ، یه پلنگ خطرناک، نجات بده. همهی حیوونا دور هم جمع شدن تا ببینن کی انتخاب میشه.
پو هم اومده بود تا نگاه کنه، اما از شانس بد، وقتی داشتم میاومد، پاش به یه سنگ خورد و با یه غلت حسابی از پلهها پایین اومد و یه راست افتاد وسط مراسم! همه زدن زیر خنده. استاد شیفو با عصبانیت گفت: «این کیه؟ این که یه پاندای چاق و بیمصرفه!» اما یه دفعه، یه نور عجیب اومد و دست استاد شیفو رفت سمت پو. همه با تعجب فهمیدن که پو همون جنگجوی دراگونه!
استاد شیفو خیلی عصبانی شد و گفت: «این که نمیتونه! این پاندا حتی نمیتونه یه ضربه بزنه، چه برسه به این که جنگجوی دراگون باشه!» پنج جنگجوی آهنین هم ناراحت شدن. تایگر که قویترین بود، گفت: «این مسخرهست! ما عمری زحمت کشیدیم، حالا یه پاندای چاق میخواد قهرمان بشه؟»
پو خیلی ناراحت شد. دلش میخواست بره خونه و یه کاسه نودل بزرگ بخوره. اما یه شب، استاد شیفو که فهمیده بود هیچ راه دیگهای نداره، تصمیم گرفت به پو یه شانس بده. اون رفت پیش پو و گفت: «باشه، میخوام بهت کنگفو یاد بدم، ولی تو باید به خودت باور داشته باشی.» پو با ذوق گفت: «واقعاً؟ من میتونم یاد بگیرم؟» استاد شیفو آهی کشید و گفت: «بله، ولی کار سختیه.»
اولین روز تمرین، استاد شیفو از پو خواست که یه حرکت ساده انجام بده. پو افتاد و زمین خورد. استاد گفت: «بیا پاشو، دوباره امتحان کن.» پو بلند شد، باز هم افتاد. تایگر و بقیه از پشت پنجره نگاه میکردن و میخندیدن. مانکی گفت: «این که هیچی بلد نیست!» اما پو ناامید نشد. به حرف استاد شیفو فکر کرد که گفته بود: «اگه به خودت باور داشته باشی، نصف راه رو رفتی.»
پو هر روز صبح زود بیدار میشد و تمرین میکرد. اولش خیلی سخت بود، شکم گندهاش رو زمین میکشید، دست و پاش درد میکرد. اما یواش یواش، با کمک استاد شیفو، یاد گرفت چطور از وزن خودش استفاده کنه. استاد شیفو یه روز دید که پو از روی یه میز میپره و یه کاسه نودل رو میگیره. استاد لبخند زد و گفت: «آفرین، دیدی که میتونی؟»
تا این که روز مبارزه با تای لانگ رسید. تای لانگ با غرشی وحشتناک وارد دهکده شد و همه رو ترسوند. پنج جنگجوی آهنین سعی کردن باهاش بجنگن، اما تای لانگ خیلی قوی بود و همه رو زد زمین. حالا نوبت پو بود. پو ترسیده بود، دلش میخواست فرار کنه. اما یه دفعه یاد حرف استاد شیفو افتاد که گفته بود: «اگه به خودت باور داشته باشی، هیچ چیز نمیتونه جلوت رو بگیره.»
پو نفس عمیقی کشید، چشمهاش رو بست و به خودش گفت: «من میتونم! من باور دارم به خودم!» بعدش، درست مث یه استاد واقعی کنگفو، پرید سمت تای لانگ. با یه حرکت سریع، از زیر دست و پاش رد شد، بعدش با یه ضربهی ماهرانه، اون رو انداخت زمین. تای لانگ با تعجب گفت: «این چیه؟ این که یه پانداست!» اما پو دیگه نمیترسید. اون باور داشت به خودش.
آخر سر، پو با یه حرکت معروف «مشت دراگون» تای لانگ رو شکست داد و دهکده رو نجات داد. همه حیوونا اومدن دورش و براش کف زدن. استاد شیفو با افتخار گفت: «پو، تو ثابت کردی که باور به خودت، از هر قدرتی قویتره.» پو هم خندید و گفت: «بله استاد، حالا بریم یه کاسه نودل خوشمزه بخوریم!» و از اون روز به بعد، پو نه فقط قهرمان درهی صلح شد، بلکه به همه یاد داد که اگه به خودت باور داشته باشی، هیچ آرزویی دور نیست.
این قصه مال کشور چین هست.
چی یاد گرفتیم؟ باور به خود
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)