داستان پسر کوچولویی به اسم نخودی که با زرنگی و شجاعتش از پس یک دیو ترسناک برمیاد.
این قصهی قدیمی و شیرین ایرانی، قصهی یه پسر کوچولوی باهوش به اسم نخودیه که بهمون یاد میده اندازهی آدمها مهم نیست، مهم جسارت و زرنگیه. با نخودی همراه بشین تا ببینین چطور یه بچهی کوچولو میتونه از پس یه دیو بزرگ بربیاد!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود. توی یه روستای قشنگ و سرسبز، یه زن و شوهر مهربون بودن که یه پسر کوچولو داشتن به اسم نخودی. نخودی یه پسر بچهی ریس و ظریف بود، اما یه عالمه زرنگی و شجاعت توی وجودش داشت. یه روز، مامان نخودی گفت: «نخودی جون، امروز میخوام برم خونهی مادربزرگت. تو خونه بمون و مواظب خودت باش.» نخودی گفت: «باشه مامان، اما منم میخوام بیام!» مامانش گفت: «نه عزیزم، راه دور و درازه، ممکنه گم بشی. تو خونه بمون تا من برگردم.» مامان نخودی رفت و نخودی موند خونه.
نخودی که از تنهایی خسته شده بود، با خودش گفت: «من که گم نمیشم! میرم دنبال مامان.» نخودی یه کمی نون و پنیر برداشت و راه افتاد. توی راه به یه چشمه رسید. خسته و تشنه بود، نشست کنار چشمه تا آب بخوره. یه دفعه، یه دیو بزرگ و ترسناک از پشت درخت ظاهر شد. دیو غرشی کرد و گفت: «هی تو، بچهی کوچولو! اینجا چه کار میکنی؟ من میخورمت!» نخودی اول ترسید، اما بعد به خودش گفت: «من که کوچیکم، اما زرنگم. باید یه فکری بکنم.»
نخودی با خونسردی گفت: «آقا دیو، تو که خیلی بزرگی و قوی هستی، چرا میخوای یه بچهی کوچولو مثل من رو بخوری؟ بیا یه کم باهات حرف بزنم.» دیو که از این همه شجاعت نخودی تعجب کرده بود، گفت: «خب، بگا ببینم چی میگی.» نخودی گفت: «میدونی، من از خونهمون فرار کردم چون مامانم همش بهم میگه نخودی نخودی. من از این اسم بدم میاد. تو که دیو بزرگی هستی، میتونی به من یه اسم قشنگ بدی؟» دیو که از این حرف خوشش اومده بود، گفت: «باشه، من بهت اسم «شیردل» میدم. حالا بیا تا ببینمت.»
نخودی که نزدیک رفته بود، یه دفعه یه مشت خاک پرت کرد توی چشمهای دیو. دیو جیغ کشید و چشمهاش رو مالید. نخودی هم فرار کرد و رفت توی یه غار کوچولو قایم شد. دیو که کورکورانه دنبالش میگشت، میگفت: «کجایی ای بچهی کوچولو؟ بیا بیرون تا بخورمت!» نخودی از ته دل میخندید. بعد از یه مدت، دیو خسته شد و رفت.
نخودی از غار اومد بیرون و دوباره راه افتاد. توی راه به یه باغ بزرگ رسید. باغ پر از درختهای سیب و گلابی بود. نخودی گشنش شد، رفت تا یه سیب بچینه. اما دید که یه مار بزرگ و خالخالی دور درخت پیچیده. مار گفت: «هیس! این باغ مال منه. هرکی به درختهام نزدیک بشه، نیشش میزنم!» نخودی که ترسیده بود، اما بازم زرنگی کرد. گفت: «آقا مار، تو که اینقدر قشنگ و خوشگلی، چرا اینقدر بداخلاقی؟ من فقط یه سیب میخوام. بیا بهت یه قصه بگم تا خوشحال بشی.»
مار که از قصه خوشش میاومد، گفت: «بگو ببینم.» نخودی نشست و شروع کرد به تعریف کردن یه قصهی بامزه. مار اینقدر خندید که از درخت افتاد پایین. نخودی هم سریع یه سیب چید و فرار کرد. مار که فهمیده بود گول خورده، با عصبانیت گفت: «ای بچهی شیطون! بهت یاد میدم!» اما نخودی دیگه رفته بود.
نخودی چند قدمی رفت که رسید به یه رودخونهی بزرگ. آب خروشان بود و راهی نبود. نخودی نشست کنار رودخونه و فکر کرد. یه دفعه دید که یه لاکپشت عاقل از توی آب اومد بیرون. لاکپشت گفت: «نخودی جان، میخوای از رودخونه رد بشی؟ سوار پشت من شو تا ببرمت.» نخودی خوشحال شد و سوار شد. لاکپشت به آرومی شنا کرد و نخودی رو به اون طرف رودخونه رسوند. نخودی گفت: «مرسی لاکپشت مهربون!» و به راهش ادامه داد.
بالاخره نخودی به خونهی مادربزرگ رسید. در زد. مادربزرگ در رو باز کرد و با دیدن نخودی تعجب کرد. گفت: «نخودی جان! تو چطور اومدی اینجا؟ مگه مامانت نیومده بود؟» نخودی گفت: «نه مادربزرگ، من خودم راه رو پیدا کردم. توی راه کلی ماجرا داشتم!» مادربزرگ نخودی رو بغل کرد و بوسید و گفت: «آفرین به پسر زرنگ و شجاع من!»
همین موقع مامان نخودی هم رسید. وقتی نخودی رو دید، اول تعجب کرد، بعد ناراحت شد و گفت: «نخودی جان! چرا حرفم رو گوش نکردی؟ نترسیدی؟» نخودی گفت: «مامان، من از هیچی نترسیدم. دیو رو گول زدم، مار رو خندوندم، و از رودخونه رد شدم. من که کوچیکم، اما زرنگم!» مامانش لبخند زد و گفت: «راست میگی پسرم. کوچیکی مهم نیست، مهم اینه که قلبت بزرگ باشه و زرنگی داشته باشی.»
همه دور هم جمع شدن و مادربزرگ یه عالمه شیرینی و خوراکی خوشمزه آورد. نخودی برای مامان و مادربزرگش از همهی ماجراهایی که توی راه براش پیش اومده بود تعریف کرد. همه از شجاعت و زرنگی نخودی تعریف کردن. اون روز به خوشی تموم شد و نخودی فهمید که همیشه میتونه روی زرنگی و شجاعت خودش حساب کنه.
از اون روز به بعد، نخودی دیگه از هیچ چیز نمیترسید. هر وقت یه مشکل براش پیش میاومد، با خودش میگفت: «من نخودیم، کوچیکم اما زرنگم!» و با فکر و شجاعت، از پس هر کاری برمیاومد. توی دهکده، همه نخودی رو به اسم «نخودی شجاع» میشناختن و همیشه از دستش راضی بودن.
این قصه مال کشور ایران هست.
چی یاد گرفتیم؟ کوچک بودن مانع بزرگی کارها نیست
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)