به قصه‌مون خوش آمدید؛ دنیای قصه‌های کودکانه

دختر نارنج و ترنج

رده سنی 3-9

قصه‌ی صبر و وفاداری یه دختر که به خاطر عشق و صبرش، همه چیز رو دوباره به دست میاره.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی مال کشور خودمون، ایران هست. داستان یه دختر مهربون به اسم «نارنج» که با صبر و وفاداریش، تونست یه دنیا سختی رو پشت سر بذاره و به خوشبختی برسه. آماده‌ای که بشنوی؟

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. توی یه ده قشنگ و سرسبز، یه دختر کوچولو زندگی می‌کرد به اسم نارنج. نارنج مثل گل نارنج خوشبو و خوشگل بود، اما یه درد بزرگ داشت: مامانش رو از دست داده بود. باباش که خیلی پیر بود، هر روز نارنج رو می‌فرستاد تا بره توی باغچه‌شون گل بچینه و بیاره خونه.

یه روز که نارنج داشت توی باغچه گل می‌چید، یه دفعه یه دونه ترنج دید که از یه درخت افتاده بود. ترنج زرد و براق بود و بوی خوبی می‌داد. نارنج خوشش اومد و برداشتش آورد خونه. از اون روز، نارنج هر شب قبل از خواب، ترنج رو می‌بوسید و بهش می‌گفت: «کاش یه برادر یا خواهر داشتم که باهاش بازی کنم.»

یه شب که ماه توی آسمون کامل بود، نارنج ترنج رو بوسید و خوابید. نصف شب، یه نور زرد از توی ترنج زد و یه پسر زیبا از توش بیرون اومد. پسر گفت: «سلام نارنج، من برادر تو هستم. اسم من ترنجه. هر وقت به من نیاز داری، منو صدا کن تا بیام کمکت کنم.» نارنج از خوشحالی پرید بالا. از اون شب، نارنج و ترنج با هم بازی می‌کردن، می‌خندیدن و تا صبح حرف می‌زدن.

اما یه روز که نارنج و ترنج توی حیاط نشسته بودن، یه زن بدجنس که همسایه‌شون بود، از دیوار نگاه کرد و ترنج رو دید. زن که از دیدن پسر قشنگ ترنج تعجب کرده بود، پیش خودش گفت: «ای وای، این پسر کیه؟ من که تا حالا ندیده بودمش! حتما یه جادوگر اون رو برا نارنج آورده.» زن بدجنس رفت پیش یه جادوگر و گفت: «به من یاد بده چطور اون پسر رو از نارنج بگیرم.» جادوگر بهش یه شیشه کوچولو داد و گفت: «اینو بده به نارنج بخوره، تا هر چیزی که دوست داره، ازش گرفته بشه.»

زن بدجنس برگشت خونه و یه شربت درست کرد و شیشه رو توش ریخت. بعد رفت دم در خونه‌ی نارنج و بهش گفت: «نارنج جان، من برات یه شربت خوشمزه آوردم. بیا بخور تا خوشگلتر بشی.» نارنج که از زن بدجنس خوشش نمی‌اومد، اولش گفت: «نه ممنون، من نمی‌خورم.» اما زن بدجنس اصرار کرد و گفت: «بی‌زحمت، یه ذره، از دست من نخورده بر نمی‌گردم.» نارنج برای اینکه زن بره، یه قاشق از شربت رو خورد. همون لحظه، ترنج که توی خونه بود، ناگهان ناپدید شد و فقط یه دونه ترنج روی زمین افتاد.

نارنج که دید ترنج رفته، زد زیر گریه. فهمید که زن بدجنس بهش زهر داده. نارنج ترنج رو برداشت و بهش گفت: «من ترک‌ات نمی‌کنم ترنج جان. هر جور شده صبر می‌کنم تا برگردی.» نارنج ترنج رو گذاشت توی یه کیسه و با خودش برداشت و رفت از ده بیرون تا شاید یه راهی پیدا کنه. توی راه، به یه درخت بزرگ رسید و زیرش نشست. ترنج رو بوسید و گفت: «من تا همیشه منتظرت می‌مونم.»

چند روز گذشت. نارنج هر روز ترنج رو بغل می‌کرد و باهاش حرف می‌زد. یه روز که داشت گریه می‌کرد، یه پرنده‌ی سفید اومد بالای سرش و گفت: «نارنج جان، نارنج جان، صبر کن و وفادار باش. اگه چهل روز صبر کنی و هر روز یه قطره از اشکات رو روی ترنج بریزی، ترنج دوباره برمی‌گرده.» نارنج خوشحال شد و گفت: «قول می‌دم که صبر کنم.» از اون روز، نارنج هر روز صبح و شب، یه قطره اشک روی ترنج می‌ریخت و می‌گفت: «ترنج جان، من صبر می‌کنم تا برگردی.»

روز سی و نهم، نارنج خیلی خسته بود و نزدیک بود ناامید بشه. اما یاد حرف پرنده افتاد و گفت: «نه، من وفادار می‌مونم. فقط یه روز دیگه مونده.» همون شب، ماه کامل شد و نارنج آخرین قطره اشک رو روی ترنج ریخت. ناگهان دوباره نور زردی از ترنج زد و ترنج از توش بیرون اومد. ترنج لبخند زد و گفت: «نارنج جان، تو صبر کردی و وفادار موندی. به خاطر تو، من دوباره زنده شدم.» نارنج و ترنج همدیگه رو بغل کردن و از خوشحالی گریه کردن.

زن بدجنس که فهمید ترنج برگشته، ترسید و فرار کرد و دیگه هیچ‌کس ندیدش. نارنج و ترنج برگشتن خونه و با بابای پیرشون زندگی کردن. بابا که دید بچه‌هاش برگشتن، خیلی خوشحال شد. نارنج دیگه تنها نبود و هر روز با ترنج توی باغچه بازی می‌کرد. اونها تا آخر عمر با صبر و وفاداری توی کنار هم موندن و هیچ‌وقت از هم جدا نشدن.

نارنج همیشه به بچه‌های ده می‌گفت: «اگه صبر کنی و به کسی که دوستش داری وفادار باشی، هیچ چیز نمی‌تونه شما رو از هم جدا کنه. حتی جادوی بد.» و بچه‌ها هر شب به قصه‌ی نارنج و ترنج گوش می‌دادن و یاد می‌گرفتن که صبر و وفاداری، مثل یه گنج بزرگ توی قلب آدم می‌مونه.

این قصه مال کشور ایران هست.

چی یاد گرفتیم؟ صبر و وفاداری

بازگشت به خانه