قصهی دختر شجاعی که برای نجات پدرش، لباس سربازی میپوشه و به جنگ میره.
این قصهی قشنگ و قدیمی مال کشور چین هست و دربارهی دختری به اسم «مولان» میگه که عاشق خانوادهش بود و برای نجات باباش، کلی شجاعت به خرج داد. بیا با هم ببینیم مولان چطور تونست یه قهرمان بزرگ بشه.
یکی بود یکی نبود، تو یه دهدهی کوچیک تو چین، یه دختر باهوش و زرنگ زندگی میکرد به اسم مولان. مولان یه دختر معمولی نبود؛ دلش پر از عشق به خونوادهش بود و همیشه دوست داشت کمکشون کنه. هر روز صبح زود بیدار میشد، به مامانش توی خونهداری کمک میکرد، به باباش آب میداد و با برادر کوچیکش بازی میکرد. همه تو ده از دستودلباز بودن و مهربونی مولان خوششون میاومد.
یه روز خبر بدی به ده رسید. سربازهای امپراتور چین اومدن و اعلام کردن که همهی مردهای جوون باید برن جنگ. هر خونهای باید یه سرباز بده. وقتی مولان این خبر رو شنید، دلش مثل سیر و سرکه جوش زد. باباش پیر و مریض بود و نمیتونست بره جنگ. اگه میرفت، حتماً دیگه برنمیگشت.
مولان شب، وقتی همه خواب بودن، رفت توی انباری و لباسهای سربازی باباش رو درآورد. یه شمشیر کهنه هم پیدا کرد و به خودش گفت: «من باید برم به جای بابام. نمیذارم اون بره جنگ و آسیب ببینه.» دلش میلرزید، ولی به عشقش به باباش فکر میکرد و شجاع میشد.
صبح زود، قبل از این که کسی بیدار بشه، مولان یه نامه نوشت و گذاشت روی میز. توش نوشته بود: «بابا جون، نگران نباش. من رفتم تا از خونوادهمون دفاع کنم. تو بمون و خوب باش.» بعد لباس سربازی رو پوشید، موهاش رو جمع کرد و یه اسب کهنه سوار شد و رفت.
وقتی به اردوگاه سربازها رسید، یه فرماندهی به اسم «لی شانگ» اونجا بود. لی شانگ یه مرد قوی و جدی بود و به همه دستور میداد. مولان خودش رو معرفی کرد و گفت: «من اومدم به جای بابام بجنگم.» لی شانگ نگاهش کرد و فکر کرد این جوون خیلی ضعیفه، ولی چون سرباز کم داشت، قبولش کرد.
اولش خیلی سخت بود. مولان باید ورزش میکرد، شمشیربازی یاد میگرفت و تیراندازی. بعضی وقتها خسته میشد و دلتنگ خونه. دلش میخواست برگرده پیش مامان و باباش، ولی هر بار یادش میاومد که برای چی اومده. به خودش میگفت: «من باید قوی باشم تا بابام نجات پیدا کنه.»
مولان خیلی زود یاد گرفت. اون از بقیهی سربازها باهوشتر بود و همیشه راهحلهای خوبی پیدا میکرد. یه بار که توی جنگ گیر کرده بودن، مولان نقشه کشید و تونست یه گروه از سربازهای دشمن رو شکست بده. همه تعجب کردن و بهش افتخار میکردن. لی شانگ هم که اول فکر میکرد مولان ضعیفه، حالا بهش احترام میذاشت.
چند سال گذشت و مولان یه سرباز قهرمان شده بود. ولی یه روز توی جنگ، یه تیر به پهلوش خورد و مجبور شد بره پیش دکتر. دکتر که زخمش رو دید، فهمید که مولان یه دختره! این خبر سریع پخش شد و همه تعجب کردن. بعضی از سربازها عصبانی شدن که چرا یه دختر خودش رو سرباز کرده و بهشون دروغ گفته.
لی شانگ جلو اومد و گفت: «مولان نه فقط دروغ نگفته، بلکه بهترین سرباز ما بوده. اون برای نجات خانوادش این کار رو کرده و این خیلی شجاعت میخواد. من بهش افتخار میکنم.» همه ساکت شدن و به حرف لی شانگ گوش دادن. بعد همگی فهمیدن که مولان واقعاً قهرمانه.
بعد از تموم شدن جنگ، مولان به خونه برگشت. وقتی رسید، مامان و باباش جلو دویدن و بغلیش کردن. باباش گفت: «مولان جان، تو جون من رو نجات دادی. من همیشه میدونستم که تو یه دختر شجاعی.» مولان لبخند زد و گفت: «من فقط عاشق خونوادهم هستم و نمیتونستم بذارم تو بری جنگ.»
مولان از اون به بعد توی ده موند و به بقیه کمک میکرد. ولی قصهی شجاعتش همه جا پیچید. حتی امپراتور چین هم ازش خبردار شد و بهش یه مدال طلا داد. مردم ده بهش میگفتن «قهرمان چین» و بچهها عاشقش بودن. مولان به همه یاد داد که عشق به خانواده میتونه آدم رو شجاع کنه.
این قصه مال کشور چین هست.
چی یاد گرفتیم؟ شجاعت و عشق به خانواده
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)