مومی بعد از خراب شدن برجش فکر میکند هیچ کاری بلد نیست، اما با کمک مامان یاد میگیرد که اشتباه کردن بخشی از یادگیری است و گاهی تلاش دوم بهتر از بار اول میشود.
مومی و اشتباهی که خرابش نکرد؛ قصهای درباره تلاش دوباره
عصر بود و مومی وسط اتاق نشسته بود و با مکعبهای رنگی یه برج خیلی بلند ساخته بود. از اون برجهایی که برای ساختنش باید نفس رو حبس کنی و هر قطعه رو خیلی آروم بذاری سر جاش.
آخرین مکعب رو برداشت و با دقت گذاشت بالای برج.
برج یه لحظه کج شد.
مومی گفت: «نه نه نه...»
تق!
همهی مکعبها ریختن روی زمین.
چند ثانیه فقط نگاهشون کرد. بعد صورتش جمع شد و با عصبانیت یکی از مکعبها رو پرت کرد.
«دیگه بازی نمیکنم! من هیچچی بلد نیستم!»
از آشپزخونه صداشو شنیدم. اومدم کنار در، ولی فوری نگفتم «اشکال نداره». میدونستم الان برای مومی خیلی هم اشکال داشت.
کنارش نشستم.
گفتم: «خیلی براش زحمت کشیدی، نه؟»
لبش لرزید.
«همهش خراب شد.»
گفتم: «آره. دیدم.»
مومی با ناراحتی گفت: «من همیشه خراب میکنم.»
به مکعبهای روی زمین نگاه کردم و گفتم: «همیشه؟»
گفت: «آره.»
گفتم: «پس اون برج بلندی که پنج دقیقه سرپا بود رو کی ساخته بود؟»
یه لحظه نگام کرد.
گفت: «من.»
گفتم: «پس تو بلدی برج بسازی. فقط این یکی افتاد.»
مومی اخم کرد: «ولی نباید میافتاد.»
گفتم: «میخوای یه چیز عجیب بهت نشون بدم؟»
از روی زمین یکی از مکعبها رو برداشتم.
گفتم: «این مکعب رو ببین. اگه بخوام اولین بار دقیق همینجا بندازمش...»
مکعب رو گذاشتم روی لبهی باریک یه کتاب.
افتاد.
گفتم: «خب. فهمیدم اینجا جاش نیست.»
دوباره گذاشتمش، این بار کمی عقبتر.
باز افتاد.
مومی با دقت نگاه میکرد.
بار سوم گذاشتمش وسط کتاب و مکعب ایستاد.
گفتم: «من دو بار اشتباه کردم.»
مومی گفت: «ولی دفعهی سوم درست شد.»
لبخند زدم.
«دقیقاً. اشتباه به من گفت دفعهی بعد چی رو عوض کنم.»
مومی یه مکعب برداشت.
گفت: «یعنی خراب کردن هم یه چیزی یاد میده؟»
گفتم: «بعضی وقتها خیلی بیشتر از درست انجام دادن.»
کمی فکر کرد و گفت: «پس برج من چرا افتاد؟»
گفتم: «نمیدونم. بیا کارآگاه بشیم.»
کنار هم روی زمین نشستیم.
پایهی برج قبلی رو دوباره ساختیم. این بار مومی متوجه شد پایین برج فقط دو تا مکعب گذاشته بوده، ولی بالا خیلی پهن شده بوده.
گفت: «آهان! پایینش کوچیک بوده!»
گفتم: «کارآگاه مومی کشفش کرد.»
این بار پایه رو پهنتر ساخت.
برج بالا رفت.
یک طبقه.
دو طبقه.
سه طبقه.
یه جا دوباره چند مکعب ریخت.
مومی سریع نگاهم کرد.
من چیزی نگفتم.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد خودش گفت:
«اشکال نداره... ببینیم چرا افتاد.»
همون لحظه فهمیدم چیزی مهمتر از یه برج داشت ساخته میشد.
چند دقیقه بعد، برج جدید آماده شد. حتی از قبلی هم بلندتر بود.
مومی با افتخار گفت: «مامان! این یکی بهتر شد چون قبلی خراب شد!»
گفتم: «آره. اشتباهت کمکت کرد.»
شب، موقع خواب، مومی گفت:
«مامان، اگه فردا نقاشیم خراب شد چی؟»
گفتم: «اونوقت چی کار میکنی؟»
کمی فکر کرد.
«اول عصبانی میشم.»
خندیدم.
«قبوله.»
بعد گفت:
«بعد نگاه میکنم ببینم چی یادم میده.»
بوسیدمش و گفتم: «همین یعنی یاد گرفتن.»
پن: از اون روز به بعد، مومی هنوز از خراب شدن بعضی چیزها ناراحت میشد. هنوز گاهی اخم میکرد، حتی گاهی گریه میکرد. قرار نبود دیگه هیچوقت ناراحت نشه.
فقط یه چیز عوض شده بود.
دیگه وقتی چیزی خراب میشد، نمیگفت:
«من بلد نیستم.»
میگفت:
«یه بار دیگه امتحان میکنم.»
برای پدر و مادر عزیز
بسیاری از کودکان وقتی چیزی را درست انجام نمیدهند، خیلی سریع از «این کار خراب شد» به «من بد هستم» یا «من بلد نیستم» میرسند.
این موضوع مخصوصاً در کودکانی که حساستر، کمالگرا یا زودناامید هستند بیشتر دیده میشود.
هدف ما این نیست که کودک از شکست ناراحت نشود. ناراحتشدن طبیعی است. هدف این است که کودک یاد بگیرد اشتباه، دربارهی ارزش او چیزی نمیگوید.
فوری نگویید «اشکال نداره»
وقتی کودک برای چیزی وقت گذاشته و نتیجه خراب شده، گفتن «اشکال نداره» ممکن است احساسش را کوچک کند.
اول بگویید:
«میبینم خیلی ناراحت شدی.»
یا:
«خیلی براش زحمت کشیدی.»
اول احساس را ببینید، بعد سراغ راهحل بروید.
«من نمیتونم» را به «هنوز نمیتونم» تبدیل کنید
یک کلمهی کوچک میتواند نگاه کودک را عوض کند.
بهجای:
«من نمیتونم.»
کمکش کنید بگوید:
«من هنوز نمیتونم.»
«هنوز» یعنی مغز هنوز در حال یادگیری است.
نتیجه را کمتر، تلاش را بیشتر تحسین کنید
بهجای اینکه فقط بگویید:
«چه برج قشنگی!»
گاهی بگویید:
«دیدم وقتی افتاد دوباره امتحان کردی.»
یا:
«راه جدیدی پیدا کردی.»
این نوع تحسین به کودک یاد میدهد ارزش واقعی در فرایند یادگیری است، نه فقط نتیجه.
خودتان هم اشتباه کنید
کودکی که فکر میکند بزرگترها هیچوقت اشتباه نمیکنند، ممکن است از اشتباه خودش بیشتر بترسد.
گاهی جلوی او بگویید:
«اوه، اشتباه کردم. بذار دوباره امتحان کنم.»
دیدنِ آرامش شما در برابر اشتباه، یکی از بهترین آموزشهاست.
برای حل مشکل سؤال بپرسید
بهجای اینکه فوری راهحل را بگویید، بپرسید:
«فکر میکنی چرا افتاد؟»
«دفعهی بعد چی رو میتونیم عوض کنیم؟»
این سؤالها کودک را از حالت شکست به حالت کنجکاوی میبرند.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)