شروع مدرسه یا مهدکودک برای خیلی از بچهها فقط «رفتن به یک جای جدید» نیست. برای بعضیها، بزرگترین نگرانی اینه:
مومی و نیمکتِ خالی
صبح اولین روز مدرسه بود.
مومی از همون وقتی که لباسش رو پوشید، هی از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و بند کیفش رو میکشید.
گفتم:
«هیجان داری؟»
گفت:
«یه کم.»
ولی من میدونستم اون «یه کم» یعنی خیلی.
جلوی مدرسه که رسیدیم، همهجا پر بود از بچههایی که بعضیهاشون همدیگه رو میشناختن، بعضیها دست مامان و باباشون رو محکم گرفته بودن و بعضیها هم با صدای بلند حرف میزدن و میخندیدن.
مومی دستم رو گرفت و آروم گفت:
«مامان... اگه هیچکس باهام دوست نشه چی؟»
نشستم همقدش و گفتم:
«یعنی نگران اینی که تنها بمونی؟»
سرشو تکون داد.
گفتم:
«میفهمم. شروع یه جای جدید میتونه همین حس رو داشته باشه. ولی یه راز دربارهی دوست پیدا کردن هست.»
چشماش گرد شد.
«چی؟»
گفتم:
«دوست پیدا کردن معمولاً با یه اتفاق خیلی بزرگ شروع نمیشه. با یه چیز کوچیک شروع میشه. یه سلام. یه سؤال. یه جا باز کردن کنار خودت.»
مومی چیزی نگفت، ولی انگار داشت حرفم رو توی دلش نگه میداشت.
وقتی وارد کلاس شد، چند تا بچه دور هم بودن. یکی داشت دربارهی ماشینش حرف میزد، یکی مدادرنگیهاش رو نشون میداد و دو نفر هم از قبل کنار هم نشسته بودن.
مومی رفت و روی یه نیمکت نشست.
کنارش خالی بود.
چند دقیقه گذشت.
یه پسر اومد کنار کلاس ایستاد. کیفش رو محکم گرفته بود و به اینطرف و اونطرف نگاه میکرد.
مومی نگاهش کرد.
پسر هم به مومی نگاه کرد.
ولی هیچکدوم چیزی نگفتن.
مومی یاد حرف من افتاد:
«یه چیز کوچیک.»
لبش رو گاز گرفت و بعد خیلی آروم گفت:
«اگه میخوای... میتونی اینجا بشینی.»
پسر اومد نشست.
اسمش رایان بود.
چند لحظه ساکت موندن.
بعد مومی پرسید:
«تو هم اولین باره میای این مدرسه؟»
رایان گفت:
«آره.»
مومی نفسش راحتتر شد.
پس فقط خودش نبود.
زنگ تفریح که شد، چند تا بچه رفتن سمت حیاط. مومی و رایان کنار هم راه افتادن.
اما هنوز هیچکدوم نمیدونستن باید چی بگن.
یه توپ کنار دیوار افتاده بود.
مومی گفت:
«تو فوتبال دوست داری؟»
رایان شونه بالا انداخت.
«یه کم.»
مومی گفت:
«منم خیلی حرفهای نیستم.»
رایان خندید.
«منم نیستم.»
همین شد شروع بازی.
نه مسابقه بود، نه کسی امتیاز میشمرد. فقط توپ رو به هم پاس میدادن.
بعد یه دختر اومد نزدیکشون و گفت:
«منم میتونم بازی کنم؟»
مومی یه لحظه مکث کرد.
بعد گفت:
«آره، بیا.»
اسم اون دختر سارا بود.
وقتی مومی عصر از مدرسه برگشت، انتظار داشتم کلی حرف بزنه، ولی اول کفشهاشو درآورد، کیفش رو گذاشت زمین و اومد بغلم کرد.
گفتم:
«روزت چطور بود؟»
گفت:
«خوب بود.»
بعد یه کم فکر کرد و اضافه کرد:
«مامان... من امروز دو تا دوست پیدا کردم.»
گفتم:
«چه جوری؟»
با افتخار گفت:
«خیلی سخت نبود. اول فقط گفتم بیا اینجا بشین.»
لبخند زدم.
گفتم:
«پس راز دوست پیدا کردن چی بود؟»
مومی گفت:
«با یه چیز کوچیک شروع میشه.»
چند روز بعد
همهی روزها هم به خوبی روز اول نبود.
یه روز مومی برگشت و گفت:
«امروز رایان رفت با یکی دیگه بازی کرد.»
صورتش ناراحت بود.
گفتم:
«فکر کردی دیگه دوستت نیست؟»
گفت:
«آره.»
گفتم:
«دوست داشتن یعنی همیشه فقط با یه نفر بازی کردن؟»
مومی فکر کرد.
«نه...»
گفتم:
«گاهی دوستها با آدمهای دیگه هم بازی میکنن. تو هم میتونی با آدمهای جدید حرف بزنی. دوست داشتن جا داره برای بیشتر از یه نفر.»
فردای اون روز، مومی موقع نقاشی کنار یه بچهی جدید نشست.
گفت:
«چه رنگی رو بیشتر دوست داری؟»
و یه دوستی دیگه، با یه سؤال کوچیک، شروع شد.
پن
مومی کمکم فهمید دوست پیدا کردن یعنی اینکه همه فوراً تو رو انتخاب کنن نیست.
گاهی باید خودت یه قدم کوچیک برداری.
گاهی باید سلام کنی.
گاهی باید سؤال بپرسی.
گاهی باید کنار خودت جا باز کنی.
و گاهی هم ممکنه کسی همون روز دوستت نشه.
این یعنی ایرادی توی تو نیست.
فقط بعضی دوستیها برای شروع شدن، کمی زمان میخوان.
برای پدر و مادر عزیز
شروع مدرسه یا مهدکودک برای خیلی از بچهها فقط «رفتن به یک جای جدید» نیست. برای بعضیها، بزرگترین نگرانی اینه:
«اگه هیچکس منو دوست نداشته باشه چی؟»
این نگرانی کاملاً واقعی است، حتی اگر کودک نتواند آن را مستقیم بیان کند.
نگویید «خب برو دوست پیدا کن»
برای کودکی که خجالتی یا مضطرب است، «دوست پیدا کن» یک کار خیلی بزرگ و مبهم است.
آن را به رفتارهای کوچک تبدیل کنید:
«فقط امروز به یک نفر سلام کن.»
«از یکی بپرس اسمش چیه.»
«اگه کسی تنها بود، بگو میخوای کنار من بشینی؟»
مهارت اجتماعی وقتی قابل انجام میشود که کوچک و مشخص باشد.
جملههای آماده به کودک بدهید
خیلی از کودکان مشکلشان این نیست که نمیخواهند ارتباط بگیرند؛ نمیدانند چه بگویند.
چند جملهی ساده را با او تمرین کنید:
«میتونم باهات بازی کنم؟»
«اسمت چیه؟»
«تو هم این بازی رو دوست داری؟»
«میخوای کنار من بشینی؟»
این جملهها در لحظهی واقعی اضطراب کودک را خیلی کمتر میکنند.
دوست پیدا نکردن را شخصی نکنید
اگر کودک گفت:
«هیچکس با من بازی نکرد.»
فوراً نگویید:
«چرا؟ مگه چی کار کردی؟»
این سؤال ممکن است حس کند مشکل از خودش بوده.
بهتر است بگویید:
«حتماً حس تنهایی بدی داشته.»
بعد بپرسید:
«فردا دوست داری چه کار کوچیکی امتحان کنیم؟»
یک دوست کافی است
کودک لازم نیست در هفتهی اول محبوبترین بچهی کلاس باشد.
برای خیلی از کودکان، داشتن فقط یک ارتباط امن کافی است تا مدرسه جای قابلتحملتری شود.
هدف، تعداد زیاد دوست نیست؛ کیفیت ارتباط است.
مقایسه نکنید
جملههایی مثل:
«ببین خواهرت چقدر زود دوست پیدا میکنه»
یا
«همه دارن بازی میکنن جز تو»
اضطراب اجتماعی را بیشتر میکند.
هر کودک سرعت خودش را دارد.
اگر بعد از چند هفته هنوز کاملاً تنها بود
اگر کودک برای چند هفته هیچ ارتباطی شکل نداد، هر روز از مدرسه فرار میکرد، دلدرد و گریهی مداوم داشت یا میگفت کسی او را نمیخواهد، بهتر است با مربی یا معلم صحبت کنید تا ببینید در محیط واقعی چه اتفاقی میافتد.
گاهی فقط نیاز به کمی کمک برای وارد شدن به بازی دارد.
گاهی هم ممکن است مسئلهای مثل طرد شدن یا زورگویی وجود داشته باشد.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)