قصهای برای کودکانی که از تاریکی میترسند؛ همراه با راهنمای والدین.
قصهای برای کودکانی که از تاریکی میترسند. مومی کشف میکند که در تاریکی هیچ چیز جدیدی وجود ندارد.
قصه
بذار امشب برات از یه شبی بگم که مومی نمیتونست بخوابه. نه چون خوابش نمیاومدها، نه. چون از یه چیزی میترسید. میخوای بدونی از چی؟ از تاریکی!
مامان مومی چراغو خاموش کرد، بوسیدش و گفت: «شب بخیر عزیزم.» ولی تا در بسته شد و اتاق تاریک شد، مومی یهدفعه احساس کرد دلش هُری ریخت پایین.
اتاق تاریکِ تاریک بود. مومی پتو رو کشید رو سرش. ولی از زیر پتو هی فکر میکرد: «اون گوشه چیه؟ اون سایه چیه رو دیوار؟ نکنه یه چیزی اونجا باشه؟»
هرچی بیشتر فکر میکرد، بیشتر میترسید. آخرش طاقت نیاورد و داد زد: «مامااااان!»
مامان دوید تو اتاق، چراغو روشن کرد: «جانم مومی؟ چی شده قربونت برم؟»
مومی از زیر پتو دراومد: «مامانجون، تو تاریکی میترسم. حس میکنم یه چیزایی هست. اون گوشه، اون سایهها...»
مامان اومد کنارش نشست. «آهان. از تاریکی میترسی. بذار یه کاری کنیم. بیا با هم چراغو خاموش کنیم و ببینیم اون سایهها واقعاً چی هستن. من همینجا کنارتم، دستتم تو دستمه. باشه؟»
مومی یهکم دو دل بود، ولی چون مامان کنارش بود، قبول کرد. مامان چراغو خاموش کرد.
«حالا اون سایهای که رو دیوار میبینی، اون گوشهست دیگه، آره؟ خب بذار ببینیم چیه.» مامان چراغقوهی گوشیشو روشن کرد و گرفت طرف گوشهی اتاق. «ببین! این که کمدِ لباساته! همون کمدی که هر روز صبح لباساتو ازش برمیداری.»
مومی نگاه کرد. راست میگفت! اون سایهی ترسناک، فقط کمد بود!
«اون یکی سایه چی مامان؟ اون بلنده...»
مامان چراغو گرفت اونور. «اون؟ اون آویزِ لباسته که رو در آویزون کردی! همون کاپشنِ خودت!»
مومی خندید. «وا! این که کاپشنِ منه! من فکر کردم یه چیزِ ترسناکه!»
مامان بغلش کرد: «دیدی عزیزم؟ تو تاریکی، چیزای معمولی یهکم عجیب بهنظر میرسن. ولی همون چیزای همیشگیان. کمد، کاپشن، صندلی. هیچ چیزِ جدیدی تو تاریکی نمیاد تو اتاقت. همهچی همونیه که روز بود، فقط چراغ خاموشه.»
مومی یهکم آروم شد. ولی گفت: «مامان، بازم یهکم میترسم.»
مامان گفت: «باشه عزیزم، عیب نداره. بذار یه چیز بهت بدم که کمکت کنه.» رفت و یه چراغخوابِ کوچولوی بنفش آورد، زدش به برق. یه نورِ ملایمِ قشنگ پخش شد تو اتاق.
«این چراغخوابه همیشه روشن میمونه. یه نورِ کوچولو که بهت بگه همهچی همونجاست و همهچی روبهراهه. و یه چیزِ دیگه: من همیشه اونور دیوارم. اگه صدام کنی، یهثانیهای اینجام. تو هیچوقت تنها نیستی.»
مومی به چراغخواب بنفش نگاه کرد. رنگش عینهو خودش بود! لبخند زد.
«مامانجون، این چراغه رنگِ منه! بنفشه!»
«آره عزیزم، مخصوصِ خودت گرفتم.»
مومی پتو رو کشید روش، ولی اینبار نه از ترس. راحت دراز کشید، به چراغ بنفش نگاه کرد و کمکم چشماش سنگین شد.
آخرِ شب، قبلِ خواب، آروم گفت: «مامانجون... تاریکی دیگه ترسناک نیست. فقط چراغ خاموشه، همین.»
مامان از دمِ در پیشونیشو بوسید: «آفرین به مومیِ شجاعِ من. شب بخیر عزیزِ دلم.»
و مومی خوابید. راحت و آروم، زیرِ نورِ کوچولوی بنفش.
قصهی ما تموم شد. یادت باشه تاریکی هیچوقت چیزِ جدیدی نمیاره؛ همون اتاقِ همیشگیته، فقط چراغ خاموشه. و مامانبابات همیشه نزدیکتن.
برای پدر و مادر عزیز
— — — — — — — — — —
برای پدر و مادر عزیز
چرا این قصه مفید است؟
ترس از تاریکی یکی از شایعترین و طبیعیترین ترسهای کودکان (بهویژه بین ۳ تا ۸ سال) است. این ترس ریشهی تکاملی دارد؛ در تاریکی، انسان کنترل کمتری بر محیط دارد و مغزِ کودک، «نبودِ اطلاعات» را با «خطر احتمالی» پر میکند. به همین دلیل، سایهی یک کمد میتواند به هیولا تبدیل شود. مهم است بدانید این ترس نشانهی ضعف یا لوسبودن نیست؛ کاملاً طبیعی است.
در این قصه، مادرِ مومی چند کار درست انجام داد:
۱. **کشف واقعیت بهجای انکار:** مادر نگفت «چیزی نیست، بخواب!» بلکه با مومی همراه شد تا **خودش کشف کند** آن سایهها چه هستند. این تفاوت مهمی دارد؛ وقتی کودک خودش میبیند که سایهی ترسناک فقط کمد است، ترس واقعاً از بین میرود، نه اینکه فقط سرکوب شود.
۲. **قانون طلایی تاریکی:** جملهی «هیچ چیز جدیدی تو تاریکی نمیاد؛ همهچی همونیه که روز بود» یک اصل آرامبخش قدرتمند است. به کودک کمک کنید این را درونی کند.
۳. **ابزار امنیت (چراغخواب):** چراغخواب یک راهحل عملی و کاملاً پذیرفتهشده است. برخلاف تصور برخی، استفاده از چراغخواب «لوسکردن» کودک نیست؛ یک ابزار گذار است که به کودک کمک میکند احساس امنیت کند تا بهمرور بر ترسش غلبه کند.
۴. **اطمینان از حضور:** «من همیشه اونور دیوارم» — دانستن اینکه والد در دسترس است، بزرگترین منبع امنیت برای کودک است.
چطور استفاده کنید؟
- اگر کودک از تاریکی میترسد، با او اتاق را در تاریکی «کاوش» کنید و منشأ سایهها را نشانش دهید.
- یک چراغخواب ملایم (ترجیحاً با رنگ مورد علاقهاش) تهیه کنید.
- از تنبیه یا تمسخر بپرهیزید. جملههایی مثل «بچهی بزرگ که از تاریکی نمیترسه» فقط باعث میشود کودک ترسش را پنهان کند، نه اینکه از بین برود.
- یک روال آرامبخش قبل از خواب بسازید (قصه، نور کم، صدای آرام). امنیتِ روال، ترس را کاهش میدهد.
به یاد داشته باشید: هدف این نیست که کودک یکشبه بر ترسش غلبه کند. با صبر، همراهی و ابزارهای مناسب، این ترس معمولاً با افزایش سن بهطور طبیعی کم میشود.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)