ساعت از خوابِ مومی گذشته بود، ولی هنوز تو تختش وول میخورد. یه دفعه صدام کرد: «مامان، خوابم نمیبره!» رفتم بالای سرش. غلت میزد اینور و اونور، پتو رو میزد کنار، دوباره میکشید رو خودش. گفت: «هرکاری میکنم چشمام باز میمونه. چیکار کنم؟»
ساعت از خوابِ مومی گذشته بود، ولی هنوز تو تختش وول میخورد. یه دفعه صدام کرد: «مامان، خوابم نمیبره!» رفتم بالای سرش. غلت میزد اینور و اونور، پتو رو میزد کنار، دوباره میکشید رو خودش. گفت: «هرکاری میکنم چشمام باز میمونه. چیکار کنم؟»
قصه
نشستم کنارش و گفتم: «آهان، پس آقای خواب هنوز نیومده در بزنه. اشکال نداره، بعضی شبا یه کم دیرتر میاد. بذار کمکش کنیم زودتر پیدات کنه.» مومی نشست و با کنجکاوی نگام کرد: «چطوری؟»
گفتم: «اول باید بدنتو آماده کنیم. آقای خواب فقط سراغ بدنهای آروم میاد. بیا یه بازی کنیم به اسم عروسکِ پنبهای. اول همهی بدنتو سفت کن، مثل یه سرباز چوبی. دستا، پاها، شونهها، همه سفت!» مومی خودشو سفت کرد و مثل چوب شد. گفتم: «حالا... وِلِش کن! شُل شو مثل یه عروسک پنبهای.» مومی یهو ول شد و افتاد رو بالشت و خندید. سه بار اینکارو کردیم. بار سوم دیگه واقعا بدنش شل و سنگین شده بود.
بعد گفتم: «حالا نوبتِ نفسه. با من نفس بکش. از دماغ آروم بکش تو، مثل اینکه داری بوی یه گلِ خوشبو رو بو میکنی...» یه نفس عمیق کشیدیم. «حالا آروم فوت کن بیرون، مثل اینکه داری یه شمعِ تولد رو فوت میکنی، ولی خیلی آروم که خاموش نشه.» چند بار با هم گل بو کردیم و شمع فوت کردیم. نفس مومی کمکم آروم و کِشدار شد.
بعد چراغو کم کردم و گفتم: «حالا یه سفر میریم، ولی فقط تو ذهنت. چشماتو ببند. ما داریم رو یه ابرِ نرمِ سفید دراز کشیدیم. ابره خیلی نرمه، مثل پنبه. آروم آروم داره تو آسمون شب حرکت میکنه. باد ملایمی میوزه. ستارهها بالای سرمون چشمک میزنن...»
مومی چشماش بسته بود و گوش میداد. صدامو آرومتر و آرومتر کردم: «ابرِ ما داره از کنار ماه رد میشه. ماه بهمون لبخند میزنه. همهجا ساکته و آروم. فقط تو هستی و ابرِ نرم و آسمونِ پر ستاره...» دیگه صدایی از مومی نیومد. نفسش عمیق و منظم شده بود. آقای خواب بالاخره اومده بود.
پن: از اون شب به بعد، هر وقت مومی میگفت خوابم نمیبره، دیگه غصه نمیخورد. میگفت: «مامان، بیا عروسک پنبهای بازی کنیم و بریم رو ابر.» و میدونست که خواب یه چیزی نیست که بهزور بیاد، یه مهمونیه که با آرامش دعوتش میکنیم.
برای پدر و مادر عزیز
بیخوابی یا سختی در بهخوابرفتن در کودکان میتواند دلایل مختلفی داشته باشد؛ از هیجان زیاد در طول روز و مصرف قند نزدیک شب گرفته تا اضطراب یا صرفا انرژیِ تخلیهنشده. نکتهی مهم این است که فشار آوردن و گفتنِ «زود بخواب» معمولا نتیجهی عکس میدهد، چون اضطرابِ نخوابیدن، خودش مانع خواب میشود.
خواب را بهزور تحمیل نکنید
وقتی به کودک بگویید «همین حالا بخواب»، او تلاش میکند و همین تلاش، ذهنش را فعال نگه میدارد. در عوض، فضا را طوری بسازید که خواب بهطور طبیعی بیاید. رویکردِ «بیا کمکش کنیم بیاد» بهتر از «باید بخوابی» است.
آرامسازی عضلانی
بازیِ «عروسک پنبهای» در واقع یک تکنیک شناختهشده به نام آرامسازی پیشروندهی عضلانی است: سفتکردن و بعد رهاکردنِ عضلات، تنش بدن را تخلیه میکند و بدن را برای خواب آماده میسازد. این روش برای کودکان بسیار مؤثر و در عین حال سرگرمکننده است.
تنفس آرام
تمرین «گل را بو کن، شمع را فوت کن» به کودک یاد میدهد نفس عمیق و کند بکشد. تنفس آرام، ضربان قلب را پایین میآورد و به سیستم عصبی پیام میدهد که وقت استراحت است. این مهارت را کودک میتواند در هر موقعیت اضطرابآور دیگری هم به کار ببرد.
تصویرسازی هدایتشده
«سفر روی ابر» نمونهای از تصویرسازی ذهنی هدایتشده است. توصیف آرام و یکنواختِ یک صحنهی خوشایند، ذهن پرجنبوجوش کودک را از افکار روزانه دور میکند و به سمت آرامش میبرد. هرچه صدای شما آرامتر و کندتر شود، اثرش بیشتر است.
روتین ثابت شبانه بسازید
مغز کودک با تکرار، یاد میگیرد. یک روتین ثابت (مسواک، لباس خواب، یک قصه، خاموشکردن چراغ) به بدن او علامت میدهد که وقت خواب نزدیک است. ثبات در ساعت خواب، بزرگترین کمک به کیفیت خواب کودک است.
به عوامل روز هم توجه کنید
اگر بیخوابی مکرر شد، به روزِ کودک نگاه کنید: آیا نزدیک شب بازیِ پرهیجان یا تماشای صفحه داشته؟ آیا خواب نیمروزیاش طولانی بوده؟ کاهش نور صفحهها یک ساعت قبل خواب و فعالیت بدنی کافی در طول روز، تأثیر زیادی بر خواب شبانه دارد.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)