شب شده بود و من چراغ اتاق مومی رو خاموش کردم که بخوابه. تا چراغ خاموش شد، مومی یهو نشست تو تختش و با انگشتش به دیوار اشاره کرد: «مامان! اونجا! یه چیزی رو دیواره! داره تکون میخوره!»
شب شده بود و من چراغ اتاق مومی رو خاموش کردم که بخوابه. تا چراغ خاموش شد، مومی یهو نشست تو تختش و با انگشتش به دیوار اشاره کرد: «مامان! اونجا! یه چیزی رو دیواره! داره تکون میخوره!»
قصه
نگاه کردم. رو دیوار، کنار کمد، یه سایهی دراز و کج بود که با نور چراغ کوچه یه کم میلرزید. مومی پتو رو کشیده بود تا زیر چونهاش. گفتم: «کجاست عزیزم؟ نشونم بده.» با انگشت لرزون نشون داد.
بهجای اینکه بگم «چیزی نیست»، رفتم و چراغو روشن کردم. گفتم: «بیا با هم بریم ببینیم اون چیه.» دست مومی رو گرفتم و با هم رفتیم کنار دیوار. حالا با چراغ روشن، سایه غیب شده بود. فقط کمد بود و لباسآویز و شاخهی درختِ پشت پنجره. گفتم: «ببین، اینجا چیزی هست؟» مومی سرشو تکون داد: «نه...»
گفتم: «حالا بذار یه بازی کنیم. من چراغو دوباره خاموش میکنم، تو خوب نگاه کن که اون سایه از کجا میاد.» چراغو خاموش کردم. سایهی دراز دوباره افتاد رو دیوار. گفتم: «حالا نگاه کن بیرونِ پنجره.» مومی نگاه کرد و یهو گفت: «واااای! اون شاخهی درخته! باد که میاد تکون میخوره!»
خندیدم و گفتم: «آفرین کارآگاه مومی! دیدی؟ اون هیولا نبود. یه شاخهی درخت بود که سایهاش افتاده بود رو دیوار. سایهها فقط جای تاریکِ پشتِ چیزها هستن. خودشون هیچ کاری نمیتونن بکنن. نه گاز میگیرن، نه حرف میزنن، نه راه میرن.»
مومی یه کم دیگه به دیوار نگاه کرد و اینبار بهجای ترس، کنجکاو شده بود. گفت: «مامان اون یکی سایه چیه؟» گفتم: «اون؟ اون آویزِ لباسته.» گفت: «اون گِرده چیه؟» گفتم: «اون توپِ خودته که رو قفسهست!» شروع کردیم با هم سایهها رو حدس زدن. کمکم اتاق تاریک شد یه معمای بامزه، نه یه جای ترسناک.
بعد یه کار قشنگ کردیم. با دستام رو دیوار سایهی یه سگ درست کردم که پارس میکرد، بعد یه پروانه. مومی هم امتحان کرد. کلی خندیدیم. آخرش گفتم: «دیدی؟ سایهها میتونن حتی بازی هم باشن.» مومی گفت: «آره! سایهها بامزهان.»
پن: اون شب مومی با خیال راحت خوابید. و از اون به بعد، وقتی یه سایهی جدید میدید، بهجای جیغ زدن، میگفت: «مامان، اون سایه مالِ چیه؟» و این یعنی ترس، جاشو داده بود به کنجکاوی.
برای پدر و مادر عزیز
ترس از سایهها و تاریکیِ اتاق در سن سه تا هشت سالگی بسیار شایع است. در این سن، تخیل کودک بسیار قوی است اما توانایی او در تشخیص واقعیت از خیال هنوز کامل نشده. برای همین یک سایهی معمولی میتواند در ذهن او به یک موجود زنده و خطرناک تبدیل شود. کلید کار، تبدیل ناشناخته به شناخته است.
هرگز نگویید «چیزی نیست»
وقتی کودک با اطمینان چیزی را «میبیند»، جملهی «چیزی نیست» او را قانع نمیکند؛ فقط حس میکند شما حرفش را باور ندارید. در عوض، ترس او را جدی بگیرید و پیشنهاد بدهید با هم بررسی کنید. این یعنی «من کنارتم و با هم حلش میکنیم».
با هم کاوش کنید
بردن کودک به سمت منبع ترس، در حالی که دستش را گرفتهاید، به او نشان میدهد که آنجا امن است. دیدن اینکه سایه با روشنشدن چراغ ناپدید میشود، درسی ملموس دربارهی ماهیت سایههاست که هزار توضیح کلامی بهاندازهی آن مؤثر نیست.
منبع ترس را کشف کنید، نه اینکه فقط پنهانش کنید
پیدا کردن اینکه سایه از شاخهی درخت میآید، به کودک قدرت میدهد. حالا او میداند «چرا» و دیگر آن ناشناختهی ترسناک نیست. دفعهی بعد که همان سایه را ببیند، خودش علتش را میداند. دانش، پادزهر ترس است.
ترس را به کنجکاوی و بازی تبدیل کنید
بازی «حدس بزن این سایه مالِ چیه» و ساختن شکلهای بامزه با دست روی دیوار، رابطهی کودک با تاریکی را دگرگون میکند. وقتی تاریکی به فضای بازی و خنده تبدیل شود، دیگر جای ترس نیست. این تغییرِ نگرش، ماندگارترین نتیجه است.
توضیح ساده و علمی بدهید
به زبان کودکانه بگویید سایه فقط «جای تاریکِ پشتِ یک چیز» است و خودش هیچ کاری نمیتواند بکند. این درک ساده اما درست، به کودک ابزار میدهد تا دفعهی بعد خودش با منطق به ترسش پاسخ بدهد.
به محیط خواب توجه کنید
گاهی با جابهجا کردن یک شیء، بستن پرده، یا گذاشتن یک چراغخواب ملایم، میتوان از شکلگیری سایههای ترسناک جلوگیری کرد. اگر کودک هنوز مضطرب است، اجازه بدهید خودش تصمیم بگیرد پرده باز باشد یا بسته؛ این حس کنترل به او آرامش میدهد.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)