مومی و سگ همسایه؛ قصه‌ای برای ترس از سگ

مومی و سگ همسایه؛ قصه‌ای برای ترس از سگ

قصه‌ای برای کودکانی که از سگ می‌ترسند؛ همراه با راهنمای والدین.

قصه‌ای برای کودکانی که از سگ می‌ترسند. مومی، اژدها کوچولوی پشمالوی بنفش، یاد می‌گیرد که چطور با ترسش از سگ روبه‌رو شود.

قصه

بذار امشب برات از یه شبی بگم که مومی، همون اژدها کوچولوی پشمالوی بنفشِ ما، حسابی ترسیده بود. آره، درست شنیدی! همون مومیِ شیطون که خودش آتیش می‌زد به همه‌جا، یه‌جا کم آورد و ترسید. می‌خوای بدونی از چی؟ از یه سگ!

اون روز صبح، مومی مثل همیشه پرید از تختش پایین و بال‌بال‌زنون رفت طرف پنجره. آفتاب اومده بود، هوا خوب بود، دلش می‌خواست بره تو حیاط بازی کنه. ولی تا درِ حیاطو باز کرد، یه صدایی شنید:

«هاپ! هاپ هاپ!»

مومی یه‌دفعه خشکش زد. قلبش شروع کرد تندتند زدن. تو حیاطِ همسایه، یه سگ بود. یه سگ قهوه‌ایِ گنده، با یه دُمِ دراز که هی تکونش می‌داد.

مومی سریع پرید پشت گلدون قایم شد. با خودش گفت: «وای! این چیه دیگه؟ چقدر گندهه! چقدر صداش بلنده! الان میاد منو می‌خوره!»

دیگه از پشت گلدون تکون نمی‌خورد. بال‌هاشو جمع کرده بود دور خودش و می‌لرزید. حتی نفس‌کشیدنم یادش رفته بود انگار.

بابا مومی که داشت رد می‌شد، دید مومی پشت گلدون قایم شده و رنگش پریده. اومد کنارش نشست و آروم گفت:

«مومیِ بابا؟ چی شده عزیزم؟ چرا اینجا قایم شدی؟»

مومی با یه صدای لرزون گفت: «باباجون... اون... اون سگه... خیلی گندست... صداش خیلی بلنده... می‌ترسم بیاد منو گاز بگیره!»

بابا مومی لبخند زد. ولی نه از اون لبخندایی که یعنی «مسخره‌ست ترست»، نه. یه لبخند مهربون که یعنی «می‌فهممت». دستشو گذاشت رو سر مومی و گفت:

«آهان، پس از سگه می‌ترسی. باشه عزیزم، ترسیدن اصلاً اشکالی نداره. می‌دونی؟ خیلیا از یه چیزی می‌ترسن. حتی خودِ من!»

مومی چشماش گرد شد. «تو؟! تو هم می‌ترسی باباجون؟ ولی تو که گنده‌ای!»

بابا خندید. «آره خب. منم یه‌زمانی از یه چیزایی می‌ترسیدم. ترس بد نیست مومی‌جان. ترس مثل یه زنگ خطره که می‌گه "حواست باشه". ولی بعضی‌وقتا این زنگه الکی زنگ می‌زنه. بذار بریم با هم ببینیم این سگه واقعاً ترسناکه یا نه. قول می‌دم دستتو ول نکنم.»

مومی یه‌کم دو دل بود. ولی چون دستِ بابا تو دستش بود، یه‌کم دلش قرص شد. با هم آروم آروم رفتن نزدیک‌تر. نه خیلی نزدیک، فقط یه‌قدر که بتونن سگه رو ببینن.

بابا گفت: «حالا خوب نگاش کن. دُمشو ببین. داره تکون می‌ده. می‌دونی معنیش چیه؟»

مومی سرشو تکون داد که یعنی «نه».

«یعنی خوشحاله! سگا وقتی دُمشونو تکون می‌دن، یعنی دلشون می‌خواد باهات دوست شن. اون هاپ‌هاپی هم که کرد، داشت می‌گفت "سلام! بیا بازی کنیم!" نه اینکه بخواد اذیتت کنه.»

مومی یه‌کم دیگه نگاه کرد. دید راست می‌گه. سگه اصلاً قیافه‌ی بدی نداشت. حتی یه‌جورایی بامزه بود. زبونش اومده بود بیرون و انگار داشت می‌خندید.

«باباجون... یعنی نمی‌خواد منو بخوره؟»

بابا خندید و گفت: «نه‌بابا! این فقط می‌خواد یه دوست جدید پیدا کنه. البته یه چیزو یادت باشه مومی: ما همیشه اول از صاحبِ سگ اجازه می‌گیریم. هر سگی رو هم نباید دست بزنیم، چون بعضی سگا رو نمی‌شناسیم. ولی این سگه، صاحبش خانوم همسایه‌ست و می‌گه مهربونه.»

خانوم همسایه که دید مومی داره نگاه می‌کنه، اومد جلو و گفت: «مومی‌جان، می‌خوای بیای سلام کنی به "پشمک"؟ اسمش پشمکه. خیلی هم مهربونه.»

مومی یه نفس عمیق کشید. دستِ بابا رو محکم گرفت. یه قدم رفت جلو. پشمک نشست و آروم دُمشو تکون داد. مومی خیلی یواش، با نوکِ پنجه‌ش، پشتِ پشمکو نوازش کرد.

پشمک نرم بود! گرم بود! اصلاً ترسناک نبود!

مومی یه‌دفعه خندید. «باباجون! نرمه! پشمکِ پشمالو! مثل خودم!»

پشمک هم انگار خوشش اومد، یه‌کم اومد جلوتر و سرشو مالید به دستِ مومی. مومی دیگه اصلاً نمی‌ترسید. کلی با پشمک بازی کرد و آخرش که می‌خواست بره خونه، حتی دلش نمی‌خواست از پشمک جدا شه.

اون‌شب موقع خواب، مومی به بابا گفت: «باباجون... من دیگه از پشمک نمی‌ترسم. فردا بازم می‌ریم پیشش؟»

بابا پیشونیشو بوسید و گفت: «آره عزیزم. دیدی؟ اون چیزی که ازش می‌ترسیدی، آخرش شد دوستت. بعضی‌وقتا ترسامون فقط واسه اینه که یه چیزو خوب نمی‌شناسیم. وقتی می‌شناسیمش، دیگه نمی‌ترسیم.»

و مومی با لبخند خوابید. خوابِ پشمکو دید. خوابِ یه دوستِ جدیدِ پشمالو.

قصه‌ی ما تموم شد، ولی یادت باشه: تو هم مثل مومی، هر وقت از یه چیزی ترسیدی، به مامان یا بابات بگو. اونا دستتو می‌گیرن و کمکت می‌کنن که ببینی اون‌قدرام که فکر می‌کردی ترسناک نیست.


برای پدر و مادر عزیز

— — — — — — — — — —

برای پدر و مادر عزیز

چرا این قصه برای کودک شما مفید است؟

ترس از حیوانات، به‌خصوص سگ، یکی از شایع‌ترین ترس‌های دوران کودکی است. این ترس کاملاً طبیعی است و ریشه در چند چیز دارد: اندازه‌ی بزرگ حیوان نسبت به کودک، صدای بلند و ناگهانی، حرکات غیرقابل‌پیش‌بینی، و مهم‌تر از همه، «ناشناخته بودن». کودک نمی‌داند این موجود چه می‌خواهد، و همین ندانستن، ترس ایجاد می‌کند.

نکته‌ی کلیدی‌ای که در این قصه به آن پرداختیم این است که پدرِ مومی **ترس او را مسخره نکرد و کوچک نشمرد**. این مهم‌ترین اصل در برخورد با ترس کودک است. وقتی به کودک می‌گوییم «این که ترس نداره!» یا «نترس، بچه‌ننه نباش!»، در واقع دو پیام اشتباه به او می‌دهیم: اول اینکه احساسش بی‌ارزش است، و دوم اینکه نباید احساسش را با ما در میان بگذارد. نتیجه این می‌شود که کودک ترسش را پنهان می‌کند، اما ترس از بین نمی‌رود.

در عوض، پدرِ مومی سه کار درست انجام داد که شما هم می‌توانید انجام دهید:

۱. **ترس را به رسمیت شناخت:** «ترسیدن اصلاً اشکالی نداره.» او حتی از ترس خودش گفت تا مومی احساس تنهایی نکند. وقتی کودک بفهمد حتی بزرگ‌ترها هم می‌ترسند، احساس شرم نمی‌کند.

۲. **مواجهه‌ی تدریجی و همراه با امنیت:** پدر، مومی را مجبور نکرد یک‌دفعه سگ را بغل کند. قدم‌به‌قدم، «از دور نگاه کن»، بعد «یک قدم نزدیک‌تر»، و در نهایت «یک نوازش کوچک». این روش در روان‌شناسی «مواجهه‌ی تدریجی» نام دارد و مؤثرترین راه غلبه بر ترس است. هرگز کودک را به‌زور با چیزی که از آن می‌ترسد روبه‌رو نکنید؛ این کار ترس را بیشتر می‌کند.

۳. **دانش به‌جای ترس:** پدر به مومی یاد داد که رفتار سگ را «بخواند» (تکان‌دادن دم = دوستی). وقتی کودک بفهمد چیزی که از آن می‌ترسید قابل‌فهم است، ترسش کم می‌شود.

یک نکته‌ی ایمنی مهم: توجه کنید که در قصه، پدر تأکید کرد که «همیشه اول از صاحب سگ اجازه می‌گیریم» و «هر سگی را نباید دست بزنیم». این تعادل مهم است: می‌خواهیم ترس بی‌مورد را از بین ببریم، اما نمی‌خواهیم احتیاط لازم را هم از کودک بگیریم. هدف، کودکی است که نه بی‌جهت می‌ترسد و نه بی‌احتیاط است.

چطور از این قصه استفاده کنید؟

- بعد از خواندن قصه، از کودک بپرسید: «تو هم از چیزی مثل مومی می‌ترسی؟» و با دقت و بدون قضاوت گوش دهید.
- اگر کودک شما هم از سگ می‌ترسد، می‌توانید در فرصت مناسب و کنترل‌شده (مثلاً با یک سگ آرام و صاحب‌دار)، همان مواجهه‌ی تدریجی مومی را تمرین کنید.
- این جمله‌ی پدر مومی را به یک اصل خانوادگی تبدیل کنید: «بعضی‌وقتا ترسامون فقط واسه اینه که یه چیزو خوب نمی‌شناسیم.»

به یاد داشته باشید: هدف ما این نیست که کودک را «نترس» بار بیاوریم، بلکه می‌خواهیم به او یاد بدهیم که چطور با ترس‌هایش روبه‌رو شود و بر آن‌ها غلبه کند. این مهارت، در تمام طول زندگی به کارش خواهد آمد.

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه