مومی تازگیها یه عادت جدید پیدا کرده بود. هر شب موقع خواب، دستمو محکم میگرفت و میگفت: «مامان نرو. من تنهایی نمیخوابم.» و اگه یه قدم از اتاق دور میشدم، صداش بلند میشد: «مامااان!»
مومی تازگیها یه عادت جدید پیدا کرده بود. هر شب موقع خواب، دستمو محکم میگرفت و میگفت: «مامان نرو. من تنهایی نمیخوابم.» و اگه یه قدم از اتاق دور میشدم، صداش بلند میشد: «مامااان!»
قصه
میدونستم که نباید باهاش دعوا کنم. یه شب نشستم لبهی تختش و گفتم: «مومی جان، چرا دوست نداری تنهایی بخوابی؟» یه کم مِنمِن کرد و بعد گفت: «آخه وقتی تو میری، اتاق خیلی بزرگ میشه و من خیلی کوچیک. انگار هیشکی نیست.»
دلم ریخت. بغلش کردم و گفتم: «آهان، پس موضوع اینه. تو نمیترسی، فقط دلت میخواد بدونی یکی هست، درسته؟» سرشو تکون داد. گفتم: «خب پس بذار یه فکری بکنیم که هم تو راحت بخوابی، هم بدونی من همیشه نزدیکم.»
از تو کشو یه دستمال گردن قدیمیمو درآوردم که بوی عطر خودمو میداد. گذاشتمش کنار بالشتش و گفتم: «این مالِ منه. بوشو حس میکنی؟ هر وقت دلت گرفت، فقط بوش کن. مثل اینه که من همونجا کنارتم.» مومی دستمالو گرفت جلوی دماغش، یه نفس عمیق کشید و لبخند زد.
بعد گفتم: «یه کار دیگه هم میکنیم. من میرم تو اتاق بغلی، ولی درو یه کم باز میذارم. اگه گوش کنی، صدای منو میشنوی. و یه چراغخواب کوچولو هم روشن میذارم که اتاقت دیگه اونقدر بزرگ بهنظر نیاد.» چراغخواب ماهشکل رو روشن کردم. اتاق شد یه فضای نرم و آبی.
بعد گفتم: «حالا بریم سراغ نگهبانهای تو. اون خرسه، اون فیله، و اون خرگوش گوشدرازه. اینا نگهبانهای تخت تواَن. تا صبح مواظبتن. تو فقط باید چشماتو ببندی و بذاری کارشونو بکنن.» مومی خرسو بغل کرد و گفت: «باشه. ولی تو زود بیا سر بزنی.» گفتم: «قول میدم. من هر شب یه بار میام و بوسِت میکنم، حتی اگه خواب باشی.»
اون شب مومی دستمالو بغل کرد، خرسو گذاشت کنارش، و به چراغ ماه نگاه کرد تا خوابش برد. هفتهی اول، یکی دو بار صدام کرد. ولی کمکم دیگه صداش نیومد. یه شب که رفتم سر بزنم، دیدم دستمال گردن هنوز کنار دماغشه و خودش عمیق خوابیده. آروم بوسش کردم و اومدم بیرون.
پن: چند وقت بعد، یه شب خودش گفت: «مامان، امشب من با نگهبانهام میخوابم. تو برو استراحت کن.» و اولین بار بود که از خوابیدن تنهایی، نه ترس، بلکه یهجور افتخار تو صداش بود.
برای پدر و مادر عزیز
ترس یا بیمیلی به خوابیدن تنها، یکی از رایجترین چالشهای خواب در کودکان پیشدبستانی است. مهم است بدانید این معمولا نشانهی لوسبودن نیست، بلکه ریشه در نیاز طبیعی کودک به احساس امنیت و پیوند دارد. هدف ما «مجبور کردن» او به تنهایی نیست، بلکه ساختن پلی است که او با اطمینان از آن عبور کند.
علت واقعی را پیدا کنید
همانطور که در قصه دیدید، گاهی کودک از «تنهایی» نمیترسد، بلکه از حس «رهاشدگی» یا بزرگیِ فضا مضطرب میشود. با یک سوال ساده و بدون قضاوت («چرا دوست نداری؟») بپرسید. پاسخ او مسیر راهحل را نشان میدهد.
شیء انتقالی
دستمالی که بوی مادر میدهد، یک «شیء انتقالی» است؛ چیزی که حضور شما را بهشکل ملموس نگه میدارد وقتی خودتان آنجا نیستید. عروسک، پتوی مخصوص یا یک لباس شما همگی همین نقش را دارند و به کودک کمک میکنند جدایی را راحتتر تحمل کند.
جدایی تدریجی، نه ناگهانی
در باز، صدای شما از اتاق کناری، و قول سرزدن، همه فاصله را کمکم زیاد میکنند نه یکباره. این روش «محو تدریجی حضور» به سیستم عصبی کودک فرصت میدهد به استقلال عادت کند بدون آنکه احساس طردشدگی کند.
محیط خواب را امن و آرام کنید
یک چراغخواب ملایم، اتاق را از حالت تاریکِ ترسناک درمیآورد. نور آبی یا زرد کمرنگ بهتر از تاریکی مطلق است. شلوغی و بزرگیِ فضا را هم میتوان با چیدن چند عروسک آشنا نزدیک تخت، صمیمیتر کرد.
به کودک نقش و کنترل بدهید
«نگهبانهای تخت» به کودک حس میدهند که خودش بخشی از راهحل است. وقتی کودک احساس کند کنترل اوضاع دست خودش است، اضطرابش کم میشود. بگذارید خودش عروسک نگهبان را انتخاب کند.
قولهایتان را نگه دارید
اگر گفتید سر میزنم، حتما سر بزنید، حتی اگر خوابیده باشد. اعتماد کودک به این ساخته میشود که حرف شما همیشه درست از آب دربیاید. این اعتماد، پایهی احساس امنیت اوست.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)