نصفهشب بود که صدای گریهی مومی از اتاقش بلند شد. دویدم بالای سرش. نشسته بود وسط تخت، پتوش چنگ زده بود تو مشتش، و چشمهای درشتش پر از اشک بود. با یه صدای لرزون گفت: «مامان... یه چیز بدی خواب دیدم. یه سایهی گنده دنبالم میکرد.»
نصفهشب بود که صدای گریهی مومی از اتاقش بلند شد. دویدم بالای سرش. نشسته بود وسط تخت، پتوش چنگ زده بود تو مشتش، و چشمهای درشتش پر از اشک بود. با یه صدای لرزون گفت: «مامان... یه چیز بدی خواب دیدم. یه سایهی گنده دنبالم میکرد.»
قصه
نشستم لبهی تخت و بغلش کردم. سرشو گذاشت رو سینهام. قلب کوچولوش تند تند میزد، انگار واقعا از یه جایی فرار کرده بود. هیچی نگفتم اول. فقط دستمو کشیدم رو موهای بنفش و نرمش تا نفسش آرومتر بشه.
بعد آروم گفتم: «مومی جان، اون سایه الان کجاست؟» یه نگاه به دور و بر اتاق کرد و گفت: «نیست...» گفتم: «آفرین. چون اون فقط تو خواب بود. یه فیلم بود که مغزت ساخته بود. الان که چشماتو باز کردی، فیلمه تموم شد.»
مومی هقهقکنان گفت: «ولی خیلی واقعی بود مامان. من ترسیدم.» صورتشو گرفتم تو دستام و گفتم: «میدونم عزیزم. ترسیدنت اصلا مسخره نیست. خواب بد آدمو واقعا میترسونه. ولی میخوای یه راز بهت بگم؟» سرشو تکون داد.
گفتم: «ما یه کاری بلدیم به اسم بادکنکِ خوابِ بد. چشماتو ببند.» چشماشو بست. گفتم: «حالا اون سایهی بد رو بذار تو یه بادکنک. رنگش چیه؟» یه کم فکر کرد و گفت: «خاکستری.» گفتم: «خب، حالا اون بادکنک خاکستری رو بگیر تو دستت. با هم فوتش میکنیم بره بالا، بالای بالا، تا بترکه و دیگه هیچوقت برنگرده. آمادهای؟ یک... دو... سه... فوووووت!»
با هم فوت کردیم. مومی حتی یه لبخند کوچولو زد. گفتم: «رفت؟» گفت: «رفت مامان! ترکید!» بغلش کردم و گفتم: «حالا که جاش خالی شد، بذار یه خواب خوب بذاریم جاش. یادته دیروز رفتیم پارک؟ یادته چقدر تاب بازی کردی و خندیدی؟» مومی سرشو تکون داد و آرومتر شد. گفتم: «حالا چشماتو ببند و همون پارک رو تصور کن. تاب، سُرسُره، بستنی، و صدای خندهی خودت.»
مومی دراز کشید. من کنارش موندم و آروم دستمو رو پشتش کشیدم. یه چند دقیقه بعد، نفسش عمیق و منظم شد. خوابش برد. اون شب دیگه بیدار نشد. صبح که بیدار شد، اولین چیزی که گفت این بود: «مامان، دیشب پارک خواب دیدم!»
پن: از اون شب به بعد، مومی یاد گرفت که خواب بد یه دشمن واقعی نیست. یه چیزیه که میاد و میره، و ما بلدیم فوتش کنیم بره. و مهمتر از همه، یاد گرفت که وقتی میترسه، مامان همیشه اونجاست.
برای پدر و مادر عزیز
کابوس دیدن در کودکان سه تا هشت سال کاملا طبیعی و بخشی از رشد مغز آنهاست. در این سن، مرز بین خیال و واقعیت هنوز کامل شکل نگرفته، برای همین یک خواب ترسناک میتواند بهاندازهی یک اتفاق واقعی کودک را بترساند. واکنش شما در آن لحظه، بیش از خودِ کابوس، در حافظهی او میماند.
اول آرامش جسمی
وقتی کودک با ترس بیدار میشود، قبل از هر حرفی او را بغل کنید. تماس بدنی، ضربان قلب شما و گرمای آغوشتان سریعتر از هر جملهای سیستم عصبی او را آرام میکند. اجازه بدهید اول نفسش جا بیاید، بعد حرف بزنید.
ترس را انکار نکنید، خطر را انکار کنید
هیچوقت نگویید «چیزی نبود، الکی میترسی». این جمله به کودک میگوید که احساسش اشتباه است. در عوض بگویید «میدونم که ترسیدی، خواب بد واقعا ترسناکه» (تأیید احساس)، و بعد «ولی الان اینجا امنه، هیچ خطری نیست» (انکار خطر، نه احساس). این تفاوت ظریف اما حیاتی است.
خواب بد را برایش توضیح بدهید
به زبان ساده بگویید کابوس مثل یک فیلم است که مغز موقع خواب میسازد، و مثل هر فیلمی، وقتی چشم باز میکنی تمام میشود. این توضیح به کودک حس کنترل میدهد و ترس از ناشناخته را کم میکند.
تکنیک بیرونیکردن ترس
تکنیک «بادکنک» در قصه، یک روش شناختهشده به نام بیرونیسازی است: ترس را از درون کودک بیرون میکشیم، به آن شکل میدهیم (رنگ، اندازه)، و بعد کنترلش را به خود کودک میسپاریم. وقتی کودک خودش کابوس را «فوت میکند و میترکاند»، حس میکند بر ترسش مسلط است، نه قربانی آن.
جایگزینی با تصویر مثبت
بعد از دور کردن خواب بد، ذهن کودک را با یک خاطرهی شاد و امن پر کنید. مغز نمیتواند همزمان روی ترس و شادی تمرکز کند؛ هدایت او به سمت یک تصویر خوشایند، بازگشت به خواب را آسان میکند.
فرق کابوس و ترسِ شبانه
اگر کودک نیمهشب جیغ میکشد اما شما را نمیشناسد و بعد صبح چیزی یادش نیست، این احتمالا «night terror» یا وحشت شبانه است، نه کابوس. در این حالت بیدارش نکنید؛ فقط کنارش بمانید تا آرام شود. اگر این اتفاق مکرر و شدید بود، با پزشک کودک مشورت کنید.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)