قصهای برای کودکانی که فکر میکنند هیولایی زیر تختشان است؛ همراه با راهنمای والدین.
قصهای برای کودکانی که فکر میکنند هیولایی زیر تختشان است. مومی یاد میگیرد که هیولاها فقط در قصهها هستند.
قصه
بذار امشب برات از یه شبی بگم که مومی مطمئن بود، اما مطمئنِ مطمئن، که یه هیولا زیرِ تختش قایم شده! میخوای بدونی آخرش چی شد؟ بذار برات بگم.
مومی رفته بود تو تختش، ولی هی پاهاشو جمع میکرد تو شکمش. چرا؟ چون میترسید اگه پاشو بذاره لبِ تخت، یه هیولا از زیرِ تخت دستشو دراز کنه و پاشو بگیره!
هی گوش وایمیستاد. «اِاِاِ! یه صدایی اومد! حتماً هیولاست! داره تکون میخوره!»
آخرش دیگه طاقت نیاورد و داد زد: «بابااااا!»
بابا مومی اومد تو اتاق: «جانم مومی؟ چی شده باباجون؟»
مومی با صدای یواش، انگار که نمیخواست هیولا بشنوه، گفت: «باباجون... یه هیولا... زیرِ تختمه... صداشو شنیدم... میترسم پامو بذارم پایین بگیرتم!»
بابا اومد نشست لبِ تخت. «آهان، فکر میکنی یه هیولا زیرِ تخته. باشه. بیا با هم بریم چک کنیم. من همراهتم.»
مومی چشماش گرد شد. «نه! نرو زیرِ تخت! میگیرتت!»
بابا لبخند زد. «مومیجان، من که اینجام کنارت. بیا با هم، با چراغقوه، نگاه کنیم زیرِ تخت. اگه واقعاً یه هیولا باشه، من که اینجام، مگه نه؟ من نمیذارم هیچی به تو دست بزنه.»
مومی دستِ بابا رو محکم گرفت. بابا چراغقوه رو روشن کرد و با هم، یواش، خم شدن و نگاه کردن زیرِ تخت.
خب... زیرِ تخت چی بود؟
یه توپِ قِلخورده. یه لنگه جوراب. یه دفترِ نقاشی که گم شده بود. و... یه دونه دمپاییِ خرگوشیِ مومی!
مومی زد زیرِ خنده. «باباجون! دمپاییِ خرگوشیم اینجا بود! من دنبالش میگشتم!»
بابا هم خندید. «دیدی؟ هیولایی در کار نبود. اون صدایی هم که شنیدی، حتماً همین توپه بوده که یهکم قِل خورده. زیرِ تختِ تو فقط پُرِ اسباببازیای گمشدهست!»
مومی یه نفسِ راحت کشید. ولی گفت: «باباجون، پس چرا من فکر کردم هیولاست؟»
بابا نشست کنارش و گفت: «بذار یه چیزی بهت بگم مومی. مغزِ ما یهکم شیطونه. وقتی شب میشه و تاریک میشه و ما تنهاییم، مغزمون شروع میکنه داستان ساختن. یه صدای کوچولو میشنوه، میگه "اوه، شاید هیولا باشه!" ولی این فقط یه فکره، واقعی نیست. هیولاها تو قصهها و کارتونان، نه زیرِ تختِ تو.»
مومی سرشو تکون داد. «یعنی هیولاها واقعی نیستن؟»
«نه عزیزم. اون هیولاهای تو کارتون، فقط نقاشیان که یکی کشیده. تو دنیای واقعی، زیرِ تخت فقط اسباببازیای گمشده و دمپاییِ خرگوشیه!»
مومی خندید. دمپاییِ خرگوشیشو بغل کرد و گفت: «باباجون، دفعهی بعد که یه صدا شنیدم، بهجای اینکه بترسم، فکر میکنم "حتماً توپم دوباره قِل خورده!"»
بابا پیشونیشو بوسید: «آفرین! حالا شد یه اژدهای شجاع.»
اونشب، مومی پاهاشو دیگه جمع نکرد. راحت دراز کشید، دمپاییِ خرگوشیشو گذاشت کنارِ بالشش و آروم خوابید. دیگه از زیرِ تخت نمیترسید.
قصهی ما تموم شد. یادت باشه هیولاها فقط تو قصهها و کارتونان. اگه یهوقت شب ترسیدی، به مامانبابات بگو تا با هم چک کنین و ببینی چیزی نیست.
برای پدر و مادر عزیز
— — — — — — — — — —
برای پدر و مادر عزیز
چرا این قصه مفید است؟
«هیولای زیر تخت» یا «هیولای توی کمد» یکی از کلاسیکترین ترسهای کودکان است و معمولاً بین ۳ تا ۷ سالگی اوج میگیرد. در این سن، مرزِ بین «تخیل» و «واقعیت» در ذهن کودک هنوز کاملاً شکل نگرفته است. کودک قدرت تخیل فوقالعادهای دارد (که چیز خوبی است!)، اما همین تخیل میتواند علیه خودش کار کند و از یک صدای معمولی، یک هیولا بسازد.
در این قصه، پدرِ مومی چند کار کلیدی انجام داد:
۱. **بررسی مشترک بهجای انکار:** پدر نگفت «هیولا خیالیه، بخواب!» بلکه گفت «بیا با هم چک کنیم.» این تفاوت حیاتی است. اگر فقط انکار کنیم، کودک فکر میکند «پدر متوجه نیست چه خطری اینجاست.» اما وقتی خودِ کودک با چراغقوه زیر تخت را میبیند و میفهمد چیزی نیست، ترس واقعاً حل میشود. **دیدن، از شنیدن قویتر است.**
۲. **پیدا کردن منشأ صدا:** پدر توضیح داد که صدا از توپ بوده. وقتی کودک بفهمد آن «صدای مشکوک» یک منبع عادی دارد، دیگر آن را به هیولا نسبت نمیدهد.
۳. **آموزش کارکرد مغز:** جملهی «مغزِ ما یهکم شیطونه و شب داستان میسازه» به کودک کمک میکند بفهمد ترسش یک «فکر» است، نه یک «واقعیت». این مهارت (تشخیص فکر از واقعیت) یکی از ارزشمندترین مهارتهای سلامت روان در تمام طول زندگی است.
۴. **تفکیک تخیل از واقعیت:** پدر بهروشنی گفت هیولاها در قصهها و کارتونها هستند، نه در دنیای واقعی. این کمک میکند کودک مرز را یاد بگیرد.
یک نکتهی مهم: به محتوایی که کودک قبل از خواب میبیند دقت کنید. کارتونها یا کلیپهای ترسناک، درست قبل از خواب، میتوانند این نوع ترس را تشدید کنند. ساعت قبل از خواب را به محتوای آرام و دلنشین اختصاص دهید.
چطور استفاده کنید؟
- اگر کودک از هیولای زیر تخت میترسد، با چراغقوه با هم زیر تخت و داخل کمد را «بازرسی» کنید. بگذارید خودش ببیند.
- میتوانید یک بازی بسازید: «اسپریِ ضدِ هیولا» (یک بطری آب با برچسب) که قبل از خواب دور اتاق میپاشید. این به کودک حس کنترل میدهد. (البته در کنارش، مفهوم «هیولا واقعی نیست» را هم آموزش دهید.)
- جملهی «مغز ما شب داستان میسازه» را یادآوری کنید تا کودک یاد بگیرد افکار ترسناکش را جدی نگیرد.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)