مومی و دندان‌پزشکی

مومی و دندان‌پزشکی

دو روز بود که مومی لپش رو می‌گرفت و یواشکی می‌نالید. فکر کرد من نمی‌فهمم، ولی مادرها همه‌چی رو می‌فهمن. شب، موقع مسواک، دیدم که وقتی مسواک به دندون عقبیش می‌خوره، صورتش جمع می‌شه. نشستم کنارش و آروم گفتم: «مومی جان، دندونت درد می‌کنه؟» اول گفت نه، ولی بعد چشماش پر شد و سرشو تکون داد که آره.

دو روز بود که مومی لپش رو می‌گرفت و یواشکی می‌نالید. فکر کرد من نمی‌فهمم، ولی مادرها همه‌چی رو می‌فهمن. شب، موقع مسواک، دیدم که وقتی مسواک به دندون عقبیش می‌خوره، صورتش جمع می‌شه. نشستم کنارش و آروم گفتم: «مومی جان، دندونت درد می‌کنه؟» اول گفت نه، ولی بعد چشماش پر شد و سرشو تکون داد که آره.

قصه

گفتم: «چرا به من نگفتی عزیزم؟» با یه صدای بغض‌دار گفت: «چون می‌ترسیدم بگی باید بریم دندون‌پزشکی. دوستم گفته اونجا با یه چیزِ صدادار دندونتو سوراخ می‌کنن و خیلی درد داره.» آهان. پس ترسش از درد نبود، از چیزی بود که شنیده بود. بغلش کردم و گفتم: «بیا بشینیم و راستشو بهت بگم، باشه؟ چون تو بزرگ شدی و باید حقیقت رو بدونی.»

نشستیم رو مبل. گفتم: «اول اینکه، آفرین که بهم گفتی. این خیلی کار شجاعانه‌ایه. حالا بذار برات بگم دندون‌پزشکی واقعا چیه. دندون‌پزشک یه دکترِ مخصوصِ دندونه. کارش اینه که دندونای خراب رو خوب کنه تا دیگه درد نکنن. اون دشمنِ دندون نیست، بهترین دوستِ دندونه.» مومی با شک نگام کرد: «ولی اون صدای ویزویز...»

گفتم: «آهان، اون صدا. اون یه مسواکِ برقیِ خیلی کوچولوئه که میکروب‌های روی دندون رو تمیز می‌کنه. درست مثل وقتی که جاروبرقی میکشم و خونه تمیز می‌شه. فقط یه کم قلقلک می‌ده و صدا داره، همین. و می‌دونی چی؟ اگه یه کوچولو هم اذیت‌کننده باشه، دکتر اول یه داروی خواب‌آور به دندونت می‌زنه که اصلا هیچی حس نکنی. دندونت می‌خوابه و تو فقط نشستی و کارتون نگاه می‌کنی.»

یه کم آروم‌تر شد، ولی هنوز نگران بود. گفتم: «می‌خوای یه بازی کنیم؟ من می‌شم دندون‌پزشک، تو می‌شی مریض. بعد جامونو عوض می‌کنیم.» ذوق کرد. یه چراغ‌قوه آوردم، یه آینه‌ی کوچیک، و یه مسواک. مومی دراز کشید رو مبل و دهنشو باز کرد. من با چراغ‌قوه دندوناشو نگاه کردم و گفتم: «به‌به! چه دندونای قشنگی! فقط این آقای دندونِ عقبی یه کوچولو ناخوشه. الان درستش می‌کنیم.» با مسواک آروم دندونشو تمیز کردم و صدای «ویزویز» رو با دهنم درآوردم. مومی غش‌غش خندید.

بعد نوبت مومی شد که دکتر بشه. عروسک خرسش رو خوابوند رو مبل و با جدیت گفت: «آقای خرس، دهنتو باز کن. اوه‌اوه، اینجا یه میکروب هست! الان درستش می‌کنم. نترس، فقط یه کوچولو قلقلک می‌شه.» من نشسته بودم و به کارآگاهِ کوچولوی دندونم نگاه می‌کردم که حالا خودش داشت ترس رو درمان می‌کرد.

فرداش رفتیم مطب. مومی دستمو محکم گرفته بود، ولی وقتی دکتر، یه خانم مهربون با روپوش صورتی، گفت «به‌به، چه مهمونِ شجاعی!» مومی یه کم سینه‌شو داد جلو. دکتر اول همه‌چی رو نشونش داد: صندلیِ بالا پایین‌شونده (که مومی اسمشو گذاشت «صندلیِ فضایی»)، آینه‌ی کوچولو، و همون مسواکِ ویزویزی. گذاشت مومی خودش دکمه‌ی صندلی رو فشار بده و بالا پایین بره. کلی خندید.

وقتی کار دندونش تموم شد، مومی باورش نمی‌شد. گفت: «همین؟ درد نداشت که!» دکتر یه استیکرِ ستاره‌ی طلایی بهش داد و گفت: «چون تو خیلی شجاع بودی.» مومی تمام راه برگشت، استیکرو به همه نشون می‌داد و می‌گفت: «من رفتم دندون‌پزشکی و اصلا نترسیدم!»

پ‌ن: اون شب موقع مسواک، مومی خودش گفت: «مامان، باید خوب مسواک بزنم که آقای دندونام سالم بمونن و دوباره ناخوش نشن.» و این بهترین هدیه‌ای بود که دندون‌پزشکی می‌تونست بهش بده: نه فقط یه دندونِ خوب‌شده، بلکه یه ترسِ شکسته.


برای پدر و مادر عزیز

ترس از دندان‌پزشک یکی از شایع‌ترین ترس‌های دوران کودکی است و اغلب نه از تجربه‌ی واقعی، بلکه از شنیده‌ها و تصورات کودک شکل می‌گیرد. نحوه‌ی مدیریت این ترس در سال‌های اول، می‌تواند رابطه‌ی کودک با سلامت دهان و دندانش را برای تمام عمر تعیین کند.

درد پنهان را جدی بگیرید

کودکان گاهی درد یا ناراحتی را پنهان می‌کنند، دقیقا به‌خاطر ترس از پیامد آن (مثل رفتن به دکتر). به نشانه‌های غیرکلامی مثل دست‌کشیدن مکرر روی صورت، کم‌اشتهایی یا تغییر در جویدن توجه کنید. وقتی کودک بالاخره حرف می‌زند، اولین واکنش شما باید تحسین صداقتش باشد، نه نگرانی یا سرزنش.

منبع ترس را پیدا کنید

همان‌طور که در قصه دیدید، ترس مومی از «درد» نبود، از چیزی بود که از دوستش «شنیده» بود. قبل از آرام‌کردن کودک، بفهمید دقیقا از چه چیزی می‌ترسد. ترس‌های مبتنی بر تصورِ غلط، با اطلاعات درست حل می‌شوند.

با زبان کودکانه و واقعی توضیح بدهید

هرگز دروغ نگویید («اصلا هیچ صدایی نیست») چون اگر واقعیت فرق داشته باشد، اعتماد کودک شکسته می‌شود. در عوض، واقعیت را با تشبیه‌های آشنا و آرام‌بخش توضیح بدهید؛ مثل تشبیه مته به جاروبرقی یا مسواک برقی. کودک باید بداند چه انتظاری داشته باشد.

بازی نقش‌آفرینی

بازی «دکتر-مریض» در خانه، یکی از قوی‌ترین ابزارهای کاهش اضطراب است. وقتی کودک خودش در نقش دندان‌پزشک قرار می‌گیرد و «ترس را درمان می‌کند»، حس کنترل پیدا می‌کند و موقعیت ناشناخته برایش آشنا و قابل‌پیش‌بینی می‌شود. اجازه بدهید کودک روی عروسکش «دکتربازی» کند.

مطب را از قبل آشنا کنید

اگر ممکن است، یک دندان‌پزشک کودک انتخاب کنید که با بچه‌ها خوب رفتار کند و اجازه بدهد کودک ابزارها را از نزدیک ببیند و لمس کند. آشنا شدن با محیط قبل از شروع کار، نیمی از ترس را از بین می‌برد. دادن یک نقش کوچک به کودک (مثل فشاردادن دکمه‌ی صندلی) حس مشارکت و کنترل می‌دهد.

ترس را به افتخار تبدیل کنید

بعد از تجربه‌ی موفق، دستاورد کودک را برجسته کنید؛ یک استیکر، یک تحسین، یا تعریف کردن ماجرا برای اعضای خانواده. این کار، خاطره‌ی مثبت را در ذهن کودک تثبیت می‌کند و دفعه‌ی بعد را آسان‌تر می‌سازد. هدف نهایی، تبدیل «من می‌ترسم» به «من شجاع بودم» است.

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه