نصفههای شب بود که در اتاقمون آروم باز شد. چشمامو باز کردم و دیدم مومی اونجا وایساده، عروسک خرسش زیر بغلش، و با یه صدای خوابآلود گفت: «مامان، بیدار شدم. دیگه خوابم نمیبره.»
نصفههای شب بود که در اتاقمون آروم باز شد. چشمامو باز کردم و دیدم مومی اونجا وایساده، عروسک خرسش زیر بغلش، و با یه صدای خوابآلود گفت: «مامان، بیدار شدم. دیگه خوابم نمیبره.»
قصه
بغلش کردم و آوردمش کنار تخت. گفتم: «چی شد عزیزم؟ خواب بد دیدی؟» گفت: «نه. فقط یهو چشمام باز شد. الان همهجا تاریکه و ساکته و من نمیدونم چیکار کنم.» فهمیدم که خواب بد ندیده، فقط وسط شب بیدار شده و بلد نبوده خودش دوباره بخوابه.
گفتم: «آهان. میدونی مومی جان، بیدار شدن وسط شب اصلا اتفاق بدی نیست. همهی آدما، حتی من و بابا، بعضی وقتا نصفهشب یه لحظه بیدار میشن. فرقش اینه که ما یاد گرفتیم چطوری دوباره خودمونو بخوابونیم. میخوای یادت بدم؟» سرشو تکون داد.
گفتم: «اول، مهمترین چیز اینه که بدونی همهچی امنه. الان ساعت خوابه. بابا اینجاست، من اینجام، خونه قفله، همهچی سرِ جاشه. هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط شبه و شب برای خوابیدنه.» مومی یه نفس راحت کشید.
بعد گفتم: «حالا من میبرمت تو تختِ خودت. نه بهخاطر اینکه دوستت ندارم پیشم بمونی، بلکه چون تختِ خودت جای خوابِ خوبِ توئه. من باهات میام تا خوابت ببره.» رفتیم تو اتاقش. دراز کشید و من نشستم کنارش.
گفتم: «حالا یه کار میکنیم. بهجای اینکه فکر کنی چرا بیدار شدم، فقط ستارهها رو بشمار. تو ذهنت. یه ستاره... دو ستاره... سه ستاره... و هر ستاره که میشمری، پلکهات یه کوچولو سنگینتر میشن.» مومی آروم شروع کرد به شمردن، اول بلند، بعد تو دلش. صداش کمکم محو شد.
دستمو گذاشتم رو پشتش و آروم نوازشش کردم، بدون اینکه حرفی بزنم. یه چند دقیقه بعد، نفسش عمیق شد و دوباره خوابش برد. آروم بلند شدم، پتوش رو مرتب کردم، و اومدم بیرون. اینبار خودش، تو تختِ خودش، دوباره خوابیده بود.
پن: چند شب بعد، صبح که بیدار شد، با افتخار گفت: «مامان! دیشب من نصفهشب بیدار شدم، ولی خودم ستارهها رو شمردم و دوباره خوابیدم! نیومدم بیدارت کنم.» بغلش کردم و گفتم: «تو دیگه یه بلد شدی خودتو بخوابونی. آفرین قهرمانِ من.»
برای پدر و مادر عزیز
بیدار شدن کوتاه در میانهی شب برای همهی انسانها، از جمله کودکان، کاملا طبیعی است و بخشی از چرخهی طبیعی خواب محسوب میشود. مسئله زمانی چالشبرانگیز میشود که کودک نتواند خودش دوباره به خواب برود و هر بار نیاز به حضور والدین داشته باشد. هدف بلندمدت، آموزش مهارتِ «دوباره بهخوابرفتنِ مستقل» است.
اضطراب را کم کنید، نه اینکه بزرگش کنید
اولین کاری که باید بکنید این است که به کودک اطمینان بدهید بیدار شدن شبانه یک اتفاق بد یا غیرعادی نیست. وقتی بداند این برای همه پیش میآید، دیگر خودِ بیدارشدن برایش منبع اضطراب نمیشود. آرامش شما مستقیما به او منتقل میشود.
حس امنیت را یادآوری کنید
جملهی سادهی «همهچیز امن است، بابا و مامان اینجا هستند، الان وقت خواب است» به کودک چارچوبی امن میدهد. کودک وقتی وسط شب بیدار میشود و همهجا تاریک و ساکت است، به این تأیید نیاز دارد که دنیا سر جای خودش است.
به تخت خودش برگردانید، اما همراهی کنید
وسوسهانگیز است که کودک را در تخت خودتان نگه دارید، اما این کار در بلندمدت وابستگی را تقویت میکند. بهتر است او را با ملایمت به تخت خودش برگردانید و کنارش بمانید تا آرام شود. این تعادلِ ظریف بین امنیت و استقلال است.
ابزار خودآرامسازی به او بدهید
شمردن ستارهها، یک تکنیک تمرکز ساده است که ذهن کودک را از نگرانی «چرا بیدار شدم» دور میکند و به یک فعالیت آرام و یکنواخت میسپارد. این ابزارها را در طول روز هم تمرین کنید تا شبانه راحتتر به کارشان ببرد.
نوازش آرام، بدون گفتوگوی زیاد
در نیمهشب، هرچه تعامل کمتر و آرامتر باشد بهتر است. نوازش آرام پشت کودک بدون حرفزدنِ زیاد، به او پیام میدهد که وقت خواب است، نه وقت بازی یا گفتوگو. مغز کودک این تفاوت را یاد میگیرد.
استقلال او را جشن بگیرید
وقتی کودک توانست خودش دوباره بخوابد، صبح آن را تحسین کنید. این تشویق مثبت، رفتار مطلوب را تقویت میکند و به کودک حس توانمندی میدهد. کودک دوست دارد «قهرمانِ» خواب خودش باشد.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)