قصهای برای کودکانی که از آب و استخر میترسند؛ همراه با راهنمای والدین.
قصهای برای کودکانی که از آب و استخر میترسند. مومی قدمبهقدم با آب دوست میشود.
قصه
بذار امشب برات از یه روزِ تابستونی بگم که مومی رفت استخر، ولی حاضر نبود پاشو بذاره تو آب! میخوای بدونی چرا؟ چون از آب میترسید.
بابا مومی مومی رو برده بود استخرِ بچهها. یه استخرِ کوچولو که آبش تا زانو بود. همهی بچهها داشتن آببازی میکردن و میخندیدن. ولی مومی لبِ استخر وایساده بود و تکون نمیخورد.
بابا گفت: «مومیجان، نمیای تو آب؟ ببین چقدر بچهها دارن خوش میگذرونن!»
مومی سرشو تکون داد که یعنی «نه». «باباجون، میترسم. اگه برم تو آب، غرق میشم!»
بابا اومد کنارش نشست: «آهان، از آب میترسی. باشه عزیزم، عجلهای نیست. بیا اول فقط پاهاتو بذار لبِ استخر، تو آب. لازم نیست بری تو.»
مومی یواش نشست لبِ استخر و فقط نوکِ پاهاشو کرد تو آب. آب خنک بود. یهکم پاهاشو تکون داد. قلقلکش اومد و خندید.
«باباجون! خنکه! قشنگه!»
بابا گفت: «دیدی؟ آب که ترسناک نیست. حالا اگه بخوای، من دستتو میگیرم و با هم یواش میریم تو استخر. اونقدر که تا زانوت آب باشه. من همهی مدت کنارتم و دستتو ول نمیکنم. اصلاً غرقشدن تو کار نیست، چون آب اینجا خیلی کمه.»
مومی دستِ بابا رو محکم گرفت. یواش یواش رفت تو آب. اول یه قدم، بعد یه قدمِ دیگه. آب تا مچِ پاش بود، بعد تا ساقش، بعد تا زانوش. مومی دید که غرق نشد! پاهاش رو کفِ استخر بود و محکم وایساده بود.
«باباجون! من تو آبم! غرق نشدم!»
بابا خندید: «آفرین! دیدی؟ اینجا آب کمه و پاهات به کفِ استخر میرسه. تو کاملاً در امانی. حالا بیا یهکم آببازی کنیم!»
مومی با دستاش آب رو پاشید و کلی خندید. یکی از بچهها یه توپِ رنگی داد بهش و با هم بازی کردن. مومی دیگه اصلاً یادش رفت که میترسید.
آخرِ روز که میخواستن برن، مومی گفت: «باباجون، آب اونقدرام ترسناک نبود! فردا بازم میایم؟»
بابا پیشونیشو بوسید: «آره عزیزم. ولی یه چیزِ مهمو همیشه یادت باشه مومی: ما هیچوقت تنهایی و بدونِ یه بزرگتر نمیریم تو آب. آب میتونه قشنگ و باحال باشه، ولی همیشه باید یه آدمِ بزرگ کنارمون باشه که حواسش بهمون هست. باشه؟»
مومی سرشو تکون داد: «باشه باباجون. همیشه با تو یا مامان میام تو آب.»
اونشب مومی خوابِ استخرو دید. خوابِ آببازی و توپِ رنگی و خنده. دیگه از آب نمیترسید، ولی یادش بود که همیشه باید با یه بزرگتر بره تو آب.
قصهی ما تموم شد. یادت باشه آب میتونه خیلی باحال باشه، ولی همیشه باید یه بزرگتر کنارت باشه وقتی میری تو آب.
برای پدر و مادر عزیز
— — — — — — — — — —
برای پدر و مادر عزیز
چرا این قصه مفید است؟
ترس از آب یکی از ترسهای رایج کودکان است و جالب اینجاست که این یکی از معدود ترسهایی است که یک «هستهی منطقی و مفید» دارد. احتیاط در برابر آب، برای ایمنی کودک ضروری است. بنابراین هدف ما این نیست که کودک را کاملاً «بیباک» کنیم، بلکه میخواهیم ترسِ فلجکننده را به «احتیاطِ سالم» تبدیل کنیم.
در این قصه، چند اصل کلیدی رعایت شد:
۱. **مواجههی کاملاً تدریجی:** پدر مومی را مجبور نکرد بپرد در آب. مسیر را قدمبهقدم پیش برد: اول فقط نوک پا، بعد تا مچ، بعد تا زانو. این «مواجههی تدریجی» مؤثرترین و امنترین روش برای غلبه بر ترس از آب است.
۲. **کاهش خطر واقعی:** پدر تأکید کرد که «آب اینجا کمه و پاهات به کف میرسه.» یعنی ترسِ کودک (غرقشدن) را با واقعیت (آب کمعمق) روبهرو کرد. کودک با تجربهی مستقیم فهمید که در امان است.
۳. **حفظ احتیاط لازم:** بسیار مهم است که پدر، در کنارِ کمکردن ترس، قانون ایمنی را هم آموخت: «هیچوقت تنهایی نمیریم تو آب.» این تعادل حیاتی است. نمیخواهیم کودکی بسازیم که بیباکانه به سمت آب برود.
۴. **تبدیل تجربه به لذت:** با آببازی و توپ، پدر آب را از «منبع ترس» به «منبع شادی» تبدیل کرد. تجربهی مثبت، ترس را جایگزین میکند.
نکاتی برای شما:
- هرگز کودک را بهزور در آب نیندازید یا او را غافلگیر نکنید. این کار میتواند ترس را به یک وحشت عمیق و ماندگار تبدیل کند.
- روی قانون «همیشه با یک بزرگتر» تأکید کنید و خودتان هم همیشه هنگام حضور کودک نزدیک آب، حواستان کاملاً جمع باشد.
- در نظر داشته باشید که آموزش شنا (در سن مناسب و با مربی) یکی از بهترین راهها برای هم کمکردن ترس و هم افزایش ایمنی واقعی کودک است.
به یاد داشته باشید: هدف نهایی، کودکی است که هم از آب لذت میبرد و هم احتیاط لازم را رعایت میکند — نه بیباک، نه وحشتزده.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)