قصهی ماهپیشونی، دختر مهربونی که با خوبیهاش به یه شاهزادهی قشنگ میرسه و پاداش مهربونیهاش رو میگیره.
این قصهی قشنگ و قدیمی مال کشور خودمون ایرانه. قصهی دختر مهربونی به اسم ماهپیشونی که همیشه به همه کمک میکرد و آخرشم به خاطر خوبیهاش به یه زندگی عالی رسید. بیا با هم قصهش رو بشنویم.
یکی بود یکی نبود، تو یه دهقورتی یه دختر کوچولو و مهربون زندگی میکرد که یه ماه کوچولو و قشنگ روی پیشونیش داشت. به خاطر همون ماه، همه صداش میکردن ماهپیشونی. ماهپیشونی با مامان و باباش تو یه خونهی کوچولو و تمیز زندگی میکرد. مامانش همیشه بهش میگفت: «ماهپیشونی جون، مهربونی کن تا خدا روزیت رو بده.» و ماهپیشونی هم همیشه حرف مامانش رو گوش میکرد.
یه روز، مامان ماهپیشونی مریض شد و حالش خیلی بد شد. ماهپیشونی هر چی داشت به مامانش میداد تا خوب بشه، ولی فایدهای نداشت. تا اینکه یه روز مامانش بهش گفت: «ماهپیشونی، برو تو باغِ پادشاه، از اون درختای میوه که میگن خیلی خوشمزهان، یه کم میوه بیار تا من بخورم و خوب بشم.» ماهپیشونی که خیلی مامانش رو دوست داشت، بدون معطلی راه افتاد که بره باغ پادشاه.
باغ پادشاه خیلی بزرگ و قشنگ بود، با دیوارهای بلند و درختای میوه که از بالاشون میاومد بیرون. ماهپیشونی یه درِ کوچولو پیدا کرد که باز بود و رفت تو باغ. داشت از درختا میوه میچید که یهو یه نگهبان باغ اومد و داد زد: «هی! تو اینجا چیکار میکنی؟ این باغ مال پادشاهه!» ماهپیشونی ترسید و گفت: «ببخشید آقا نگهبان، مامانم مریضه و دکتر گفته فقط میوهی این باغ میتونه خوبش کنه. من فقط یه کم میوه میخوام، خواهش میکنم به من بدی.» نگهبان که دلش به رحم اومد، گفت: «باشه، ولی زود باش و برو، وگرنه پادشاه میفهمه و من به دردسر میافتم.» ماهپیشونی یه کم میوه چید و تشکر کرد و رفت خونه.
مامان ماهپیشونی از میوهها خورد و حالش یه کم بهتر شد. ولی هنوز کامل خوب نشده بود. یه روز دیگه باز مامانش گفت: «ماهپیشونی، بازم برو از باغ پادشاه میوه بیار، اگه باز بخورم خوب میشم.» ماهپیشونی باز رفت باغ. این بار نگهبان اونجا نبود، ولی یه پیرمرد مهربون که باغبان بود، دیدش و گفت: «دخترجون، تو اینجا چیکار میکنی؟» ماهپیشونی قصهش رو گفت و باغبان دلش سوخت و گفت: «بیا، خودت میوه بچین، ولی مواظب باش کسی نبینه.» ماهپیشونی میوه چید و رفت.
ولی یه روز، وقتی ماهپیشونی داشت میوه میچید، پادشاه خودش اومد تو باغ. پادشاه که مرد مهربونی بود، اول داد زد: «کی جرئت کرده تو باغ من بیاد؟» ولی وقتی چشمش به ماهپیشونی افتاد و اون ماه روی پیشونیش رو دید، تعجب کرد و گفت: «دخترجون، تو کی هستی و چرا اینجایی؟» ماهپیشونی با ترس و لرز قصهش رو گفت و از پادشاه خواهش کرد که ناراحت نشه. پادشاه که دلش خیلی رحم داشت، گفت: «اشکالی نداره، تو برای مامانت این کار رو کردی، این خیلی خوبه. من بهت اجازه میدم هر وقت خواستی بیای میوه بچینی.» ماهپیشونی خوشحال شد و تشکر کرد و رفت خونه.
از اون به بعد، ماهپیشونی هر وقت مامانش حالش بد میشد، میرفت باغ پادشاه و میوه میآورد. تا اینکه یه روز مامانش کامل خوب شد و دیگه احتیاجی به میوه نبود. ولی ماهپیشونی دیگه با پادشاه دوست شده بود. پادشاه که پسرش، شاهزاده، خیلی جوان و قشنگ بود، بهش گفت: «ماهپیشونی، بیا قصر ما زندگی کن، تو یه دختر خوب و مهربونی هستی.» ماهپیشونی اول خجالت کشید، ولی مامانش گفت: «برو عزیزم، خدا روزیت رو داده.»
ماهپیشونی رفت قصر پادشاه. اونجا شاهزاده رو دید که واقعاً قشنگ و مهربون بود. شاهزاده هم وقتی ماهپیشونی رو دید، دلش براش تنگ شد و دوستش داشت. کمکم اونا با هم دوست شدن و کلی باهم بازی و حرف میزدن. شاهزاده به ماهپیشونی گفت: «ماهپیشونی، تو مهربونترین دختری هستی که من دیدم. میخوام با تو ازدواج کنم.» ماهپیشونی خیلی خوشحال شد و قبول کرد.
پادشاه یه جشن بزرگ گرفت و همهی مردم دهقورتی رو دعوت کرد. مامان و بابای ماهپیشونی هم اومدن و خیلی خوشحال بودن. تو جشن، همه از مهربونی ماهپیشونی تعریف میکردن و میگفتن: «این پاداش خوبیه که به خاطر مهربونیهاش بهش رسید.» ماهپیشونی و شاهزاده با هم ازدواج کردن و تا آخر عمر با خوشی و خرمی زندگی کردن.
ماهپیشونی هیچوقت خوبیها و مهربونیهاش رو فراموش نکرد. همیشه به فقیرا کمک میکرد و به همه محبت میکرد. مردم هم دوستش داشتن و میگفتن: «ماهپیشونی نمونهی یه آدم خوبه.» و اینطوری شد که مهربونی ماهپیشونی، نه فقط برای خودش، بلکه برای همهی اطرافیانش خوشبختی آورد.
بچهها، دیدید که چطور ماهپیشونی با مهربونیهاش به یه شاهزاده رسید و یه زندگی قشنگ پیدا کرد؟ همیشه یادتون باشه که اگه شما هم مهربون باشید و به دیگران کمک کنید، خدا هم به شما پاداش میده و زندگیتون پر از خوشبختی میشه.
این قصه مال کشور ایران هست.
چی یاد گرفتیم؟ مهربانی و پاداش خوبی
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)