لاما و کوه

لاما و کوه

لامای کوچولو با مامانش به دامنه‌ی کوه می‌ره و یاد می‌گیره چطور از دیدن طبیعت لذت ببره، مراقبش باشه و به‌موقع برگرده.

معرفی داستان

لامای کوچولو دلش می‌خواد کوه رو از نزدیک ببینه. وقتی با مامانش راه می‌افته، می‌فهمه دیدنی‌های سفر فقط بالای قله نیستن. این قصه‌ی خیالی درباره‌ی کنجکاوی و مراقبت از طبیعته.

داستان کامل

یکی بود، یکی نبود. کنار کوه‌های بلند، یه لامای کوچولو با خانواده‌ش زندگی می‌کرد. هر روز از جلوی خونه به قله نگاه می‌کرد و می‌پرسید: «اون بالا چه خبره؟ ابرها روی کوه می‌خوابن؟»

یه صبح مامانش گفت: «امروز هوا خوبه. می‌تونیم با هم تا چمنزار دامنه بریم. برای رفتن تا قله هنوز آماده نیستیم، ولی توی راه کلی چیز برای دیدن هست.»

لاما ذوق کرد و کیف کوچیکش رو آورد. آب آشامیدنی، خوراکی و یه لباس گرم برداشتن. مامان مسیر رو به بابا گفت و قرار گذاشتن پیش از عصر برگردن.

لاما اول تند راه می‌رفت. چشمش فقط به قله بود. مامان صداش زد: «همین‌جا کنار هم می‌ریم. ببین زیر پات چه گل کوچیکی دراومده!»

لاما ایستاد. کنار مسیر یه گل بنفش بود که اندازه‌ی نوک گوشش هم نمی‌شد. خم شد و گفت: «فکر می‌کردم گل‌های قشنگ فقط اون بالان!» مامان خندید: «بعضی چیزها رو فقط وقتی آروم‌تر می‌ریم می‌بینیم.»

کمی جلوتر، لاما خواست از وسط گل‌ها میان‌بُر بزنه. بعد به رد باریک راه نگاه کرد و پرسید: «چرا همه از همین‌جا می‌رن؟» مامان گفت: «اینجا مسیر رفت‌وآمده. اگه هر کدوممون از یه طرف بریم، بوته‌های بیشتری زیر پا می‌مونن.»

لاما برگشت توی مسیر. دلش می‌خواست یه دسته گل برای بابا ببره، اما دید زنبوری روی یکی از گل‌ها نشسته. گفت: «اگه بچینمش، این مهمون کوچولو چی؟» مامان گفت: «می‌تونیم رنگ و شکلش رو توی دفترت بکشیم و خود گل رو همین‌جا بذاریم.»

لاما کنار مامان نشست و شروع کرد به کشیدن. گلش اول شبیه یه ستاره‌ی کج شد. خودش خندید: «این گل منه؛ یه کم هم ستاره‌ست!»

وقتی دوباره راه افتادن، صدای جویبار رو شنیدن. لاما تشنه شده بود. مامان بطری آب رو بهش داد. لاما پرسید: «آب جوی خیلی زلاله. می‌شه از اون بخوریم؟» مامان گفت: «از روی ظاهرش نمی‌فهمیم برای نوشیدن مناسبه یا نه. ما آب آشامیدنی خودمون رو داریم.»

لاما آب خورد و گفت: «پس مراقبت از آب یعنی آب نخوریم؟» مامان جواب داد: «نه عزیزم! تو باید به اندازه‌ی نیازت آب بخوری. مراقبت یعنی هدرش ندیم و چیزی توی جوی نریزیم.»

همون وقت یه کاغذ خوراکی کنار پای لاما تکون خورد. لاما کیفش رو نگاه کرد؛ کاغذ از جیب خودش افتاده بود. گفت: «اوه، مال منه!» برداشتش و توی کیسه‌ی زباله‌ی همراهشون گذاشت.

بالای یه بوته، پرنده‌ای با شاخه‌ی ریزی توی نوکش نشست. لاما هیجان‌زده شد و خواست نزدیک‌تر بره، اما مامان گفت: «از همین‌جا نگاه کنیم که مزاحمش نشیم.» پرنده شاخه رو برد لابه‌لای برگ‌ها و دوباره پرواز کرد.

توی خیال لاما، کوه با صدای بم و آرومی گفت: «اینجا فقط جای دیدن منظره نیست؛ خونه‌ی خیلی‌ها هم هست.» لاما زیر لب جواب داد: «پس من مهمونم. بهتره مهمون باحواسی باشم.»

به چمنزار که رسیدن، ابرها جمع شده بودن و باد خنک‌تر شده بود. لاما گفت: «قله هنوز دوره. ادامه بدیم؟» مامان آسمون رو نگاه کرد: «امروز از همین‌جا برمی‌گردیم. سفر خوب لازم نیست حتماً تا بالاترین جا بره.»

لاما اول کمی دلخور شد. بعد دفترش رو باز کرد: یه گل ستاره‌ای، یه پرنده و یه جویبار کشیده بود. گفت: «ولی من کلی چیز پیدا کردم!»

توی راه برگشت، آروم‌تر قدم برداشت. این بار رنگ سنگ‌ها رو دید، به صدای باد گوش داد و رد راه رو دنبال کرد. هر وقت خسته می‌شد، می‌گفت و با مامان کمی استراحت می‌کردن.

وقتی به خونه رسیدن، بابا پرسید: «بالای کوه چه خبر بود؟» لاما دفترش رو نشون داد: «تا قله نرفتیم. ولی فهمیدم راه هم پر از قصه‌ست!»

نقاشی گل رو کنار پنجره گذاشت. بیرون، کوه همون‌جا بود و ابرها آروم از کنارش می‌گذشتن. لاما توی دلش گفت: «باز می‌آم دیدنت؛ با آمادگی، همراه مامان و از همون مسیر.»

شخصیت‌های داستان

  • لامای کوچولو: کنجکاوه و یاد می‌گیره با دقت بیشتری اطرافش رو ببینه.

  • مامان: همراهی که برای سفر برنامه داره و به سؤال‌ها و خستگی لاما توجه می‌کنه.

  • کوه: توی خیال لاما حرف می‌زنه و یادآور خونه‌ی گیاه‌ها و جانورانه.

پیام آموزشی داستان

برای لذت بردن از طبیعت لازم نیست چیزی ازش جدا کنیم. می‌تونیم نگاه کنیم، نقاشی بکشیم و با مراقبت از مسیر بگذریم. برگشتن به‌موقع هم یه تصمیم عاقلانه‌ست.

سؤال‌هایی برای گفت‌وگو با کودک

  1. لاما وقتی آروم‌تر راه رفت، چی دید؟

  2. به‌جای چیدن گل چه کاری کرد؟

  3. چرا از آب بطری خودشون خوردن؟

  4. اگه توی گردش خسته بشی، به همراهت چی می‌گی؟

چی یاد گرفتیم؟

  • توی گردش کنار بزرگ‌تر می‌مونیم و از مسیر مشخص می‌ریم.

  • زباله‌ی خودمون رو برمی‌گردونیم و مزاحم جانوران نمی‌شیم.

  • برای لذت بردن از سفر، لازم نیست حتماً به قله برسیم.

نتیجه‌گیری

عزیزم، گاهی یه گل کوچولو کنار راه از دورترین قله هم دیدنی‌تره. کافیه فرصت بدیم ببینیمش. با مراقبت از خودمون و طبیعت، هم سفر خوش می‌گذره، هم جای قشنگی برای دفعه‌ی بعد باقی می‌مونه.

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه