ماجرای ستارهای کوچک که برای کمک به دوستانش به زمین سفر میکند
روزی روزگاری، در آسمان پر ستارهی شب، ستارهی کوچولویی به نام "نورا" زندگی میکرد. نورا از همهی ستارههای دیگر کوچکتر بود و نورش کمی کمسوتر. او همیشه آرزو داشت که مثل ستارههای بزرگ، نور زیادی داشته باشد تا شبها راه مسافران را روشن کند.
یک شب، نورا صدای گریهای شنید. با دقت نگاه کرد و دید که پایین، روی زمین، باغ کوچکی هست که همهی گلهایش پژمرده و بیرنگ شدهاند. یک پروانهی آبی رنگ روی شاخهای خشک نشسته بود و گریه میکرد. نورا با صدایی نازک پرسید: «پروانهی کوچولو، چرا گریه میکنی؟»
پروانه سرش را بلند کرد و گفت: «ای ستارهی مهربان! باغ ما که روزی پر از رنگ و بوی خوش بود، حالا همهاش خاکستری شده. رنگینکمانی که هر روز صبح به باغ ما میآمد و به گلها رنگ میداد، ناپدید شده است. بدون او، گلها رنگشان را از دست دادهاند و ما پروانهها دیگر گردهافشانی نمیکنیم.»
نورا که دلش برای باغ سوخت، تصمیم بزرگی گرفت. او به ستارهی بزرگ و مهربان آسمان، «مهتاب بانو» رفت و گفت: «مهتاب بانو، من میخواهم به زمین بروم و به باغ کمک کنم. اما نمیدانم چطور!» مهتاب بانو لبخندی زد که تمام آسمان را نورانی کرد و گفت: «نورای کوچولو، قلب تو پر از مهربانی است. این مهربانی، نوری بیشتر از هر ستارهای دارد. برو، اما یادت باشد: گاهی کوچکترین موجودات، بزرگترین کارها را میکنند.»
نورا با شادی دنبالهدار طلاییاش را آماده کرد و مثل یک شهاب، به سمت زمین پرواز کرد. وقتی به باغ رسید، همه جا ساکت و غمگین بود. گلهای بیرنگ سرشان را پایین انداخته بودند. پروانههای آبی، زرد و صورتی روی شاخهها نشسته بودند و با صدای آرامی زمزمه میکردند.
یکی از گلها، گل رز پیری با برگهای خاکستری، سرش را بلند کرد و پرسید: «تو کیستی، موجود نورانی؟» نورا جواب داد: «من ستارهی کوچولویی هستم که از آسمان آمدهام تا رنگینکمان را پیدا کنم و رنگها را به باغ شما برگردانم!»
یک خرگوش کوچک سفید که زیر بوتهای پنهان شده بود، بیرون آمد و گفت: «رنگینکمان در غار ابرها زندانی شده. اژدهای سیاه ابرها، او را دزدیده چون میخواست تمام رنگهای دنیا را برای خودش نگه دارد. اما غار ابرها خیلی دور و خطرناک است!»
نورا با شجاعت گفت: «من نمیترسم! اگر همه با هم کمک کنیم، میتوانیم رنگینکمان را نجات دهیم.» پروانهی آبی بالهایش را تکان داد و گفت: «من با تو میآیم! من میتوانم راه را نشانت بدهم.» خرگوش کوچولو هم گفت: «من هم میآیم! من میتوانم سریع بدوم و خبر بیاورم.»
آنها سهتایی راه افتادند. از میان جنگلهای تاریک رد شدند که درختان بلند و پیچیده، سایههایی عجیب میانداختند. نورا با نور کوچکش راه را روشن میکرد. پروانه جلوتر پرواز میکرد و خرگوش کنارشان میدوید. وقتی به کوهستان رسیدند، ابرهای تیره و خاکستری آسمان را پوشانده بودند.
ناگهان صدای غرش بلندی شنیدند. اژدهای سیاه ابرها، با چشمان قرمز و بالهای بزرگ، جلوی غار ظاهر شد و با صدای غرشمانندی گفت: «چه کسانی جرأت کردهاند به غار من بیایند؟» نورا با صدایی که لرزش کمی داشت اما شجاع بود، گفت: «ما آمدهایم رنگینکمان را آزاد کنیم! تو حق نداری رنگهای دنیا را زندانی کنی!»
اژدها خندید، خندهای که باعث شد ابرها بلرزند. او گفت: «رنگها مال من هستند! من آنها را برای همیشه نگه میدارم تا هیچکس خوشحال نشود!» اما نورا به یاد حرفهای مهتاب بانو افتاد. او با تمام قدرت، نور مهربانیاش را از قلبش بیرون فرستاد. نور طلایی و گرمی که از او بیرون آمد، آنقدر زیبا بود که اژدها برای لحظهای خیره ماند.
پروانهی آبی سریع به داخل غار پرواز کرد و رنگینکمان را پیدا کرد. رنگینکمان در زنجیرهای تاریکی گرفتار بود. خرگوش کوچولو با دندانهای تیزش زنجیرها را جوید و رنگینکمان آزاد شد! رنگینکمان با خوشحالی از غار بیرون پرید و هفت رنگ زیبایش آسمان را روشن کرد: قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش!
اژدهای سیاه وقتی رنگهای زیبا را دید، یک اشک از چشمانش چکید. او آرام گفت: «من... من فقط تنها بودم. فکر میکردم اگر رنگها را نگه دارم، همیشه کنارم میمانند.» نورا نزدیک شد و گفت: «تنهایی سخت است، اما وقتی رنگها را آزاد کنی و با دیگران قسمت کنی، دوستان بیشتری پیدا میکنی!»
رنگینکمان به سمت اژدها رفت و یکی از رنگهایش، آبی آسمانی زیبایی را به او هدیه داد. اژدها که حالا یک خط آبی روشن روی بالهایش داشت، لبخند زد. او دیگر سیاه و ترسناک نبود، بلکه زیبا و دوستداشتنی شده بود.
نورا، پروانه، خرگوش، رنگینکمان و حتی اژدها با هم به باغ برگشتند. رنگینکمان با شادی روی باغ تابید و همهی گلها رنگهای زیبای خود را دوباره پس گرفتند. گلهای سرخ، زرد، بنفش و صورتی همه جا را پر کرده بودند. پروانهها شروع به رقصیدن کردند و خرگوش کوچولو از خوشحالی میپرید.
گل رز پیر که حالا دوباره سرخ و زیبا شده بود، به نورا گفت: «تو ستارهی کوچولویی بودی که نور بزرگی داشت. با مهربانی و شجاعتت، همهی ما را نجات دادی!» نورا خجالت کشید اما خیلی خوشحال بود. او فهمید که مهم نیست چقدر کوچک باشی، اگر قلبت پر از مهربانی باشد، میتوانی کارهای بزرگ انجام دهی.
از آن روز به بعد، نورا هر شب از آسمان به باغ نگاه میکرد و باغ هر روز صبح با رنگینکمان زیباتر میشد. اژدها هم دوست جدید همه شد و با ابرهایش، باران مهربانی را برای گلها میفرستاد. و همه با هم، شاد و خوشحال زندگی کردند.
پیام داستان: مهربانی و کمک به دیگران، قدرتی بزرگ دارد که میتواند دنیا را زیباتر کند. حتی کوچکترین موجودات هم میتوانند با مهربانی و شجاعت، کارهای بزرگ انجام دهند.