قصهی پسرکی از سیارهای دیگر که به ما یاد میدهد چیزهای مهم را باید با قلب دید.
این قصهی معروف و دوستداشتنی مال کشور فرانسهست و دربارهی یه پسرک کوچولوئه به اسم شازده کوچولو که از یه سیارهی دوردست اومده. تو این قصه میخوایم یاد بگیریم که دوستی واقعی با چشم دیده نمیشه، با قلب دیده میشه.
یکی بود، یکی نبود. یه روز یه خلبان تو صحرای بزرگ و داغ آفریقا گیر افتاده بود. هواپیماش خراب شده بود و آب و غذا هم نداشت. نشسته بود و غصه میخورد.
ناگهان یه صدای نازک و شیرین گفت: «لطفاً… برام یه گوسفند بکش!» خلبان سرش رو بلند کرد. یه پسرک کوچولو با موهای طلایی و یقهی بلند قرمز ایستاده بود. خلبان تعجب کرد: «تو این صحرا چیکار میکنی؟» شازده کوچولو گفت: «گوسفند میخوام!»
خلبان که خیلی خسته بود، یه گوسفند کشید. شازده کوچولو نگاه کرد و گفت: «نه، این مریضه! یه دونه دیگه بکش.» خلبان دوباره کشید. شازده کوچولو گفت: «این قوچ داره، میخوره گوسفندمو! یکی دیگه.» خلبان دیگه حوصله نداشت. یه جعبه کشید و گفت: «گوسفندت تو این جعبست.» شازده کوچولو خندید و گفت: «دقیقاً! من با قلبم میبینمش.»
شازده کوچولو از خلبان پرسید: «گوسفندهات چقدر عمر میکنن؟» خلبان گفت: «بیست، سی سال.» شازده کوچولو غمگین شد: «پس اون گلمون هم زود پیر میشه…» خلبان تازه فهمید که شازده کوچولو از یه سیارهی دیگه اومده.
شازده کوچولو تعریف کرد: «من تو سیارهی خودم یه گل سرخ دارم. خیلی قشنگه، ولی خودخواهه. من عاشقش بودم، ولی نمیدونستم چطور باید دوستش داشت. یه روز حرفش من رو ناراحت کرد و رفتم سفر.»
شازده کوچولو تو سفرش به چند تا سیاره رفت. اولی یه پادشاه داشت که همه رو فرمان میداد، ولی هیچ کس نبود. بعدی یه آدم مغرور که فقط میخواست همه تحسینش کنن. بعدی یه تاجر که مدام ستارهها رو میشمرد و میگفت مال خودمه.
آخرش رسید به زمین. تو یه باغ پر از گل سرخ، نشست و گریه کرد. فکر کرد گلش توی سیارهش از همه قشنگتره، ولی این همه گل شبیه هم هستن! اون موقع یه روباه قشنگ اومد و گفت: «سلام!» شازده کوچولو گفت: «بیا با من بازی کن.» روباه گفت: «نمیتونم. من رام نشدم.»
روباه به شازده کوچولو یاد داد: «رام شدن یعنی دوست شدن. تو باید هر روز یه کم نزدیکتر بیای. همون وقت، من برات خاص میشم و تو برام خاص میشی.» شازده کوچولو هر روز میرفت و باهاش حرف میزد. تا اینکه روباه رام شد.
روز خداحافظی، روباه گفت: «راز من سادهست: فقط با قلب میشه درست دید. چیزای مهم با چشم دیده نمیشن. تو برای گل سرخت وقت گذاشتی، برای همین گل سرخت برات خاص شده.» شازده کوچولو فهمید که دوستی یعنی وقت گذاشتن و مراقبت کردن.
شازده کوچولو برگشت پیش خلبان و گفت: «من باید برگردم سیارهام. گل کوچولوم منتظره.» خلبان ناراحت شد. شازده کوچولو گفت: «وقتی به آسمون نگاه میکنی، ستارهها رو ببین. من تو یکی از اونام. اون موقع میخندی و خندهی من رو تو ستارهها میبینی.»
خلبان بعد از رفتن شازده کوچولو، همیشه به آسمون نگاه میکرد. دیگه با چشمش ستاره نمیدید، با قلبش میدید. یاد گرفته بود که دوستی واقعی با چشم دیده نمیشه، با قلب دیده میشه.
این قصه مال کشور فرانسه هست.
چی یاد گرفتیم؟ دوستی و دیدن با قلب
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)