پری دریایی کوچولو

داستان پری دریایی کوچولویی که برای رسیدن به عشق و آرزوهاش از همه چیزش می‌گذره.

این قصه‌ی قشنگ و معروف که مال کشور دانمارکه، داستان یه پری دریایی کوچولو به اسم آریل هست که عاشق یه شاهزاده‌ی ادمیزاد می‌شه. تو این قصه می‌بینیم آریل چطور برای رسیدن به آرزوهاش از همه چیزش می‌گذره و فداکاری بزرگی می‌کنه.

یکی بود یکی نبود، تو ته ته دریای آبی و عمیق، یه دنیای قشنگ زیر آبی بود. اون جا یه پادشاه دریایی زندگی می‌کرد که شش تا دختر پری دریایی داشت. از بین همه‌ی اونا، کوچک‌ترینش که اسمش آریل بود، از همه کنجکاوتر و عاشق‌تر بود. آریل یه دنیایی از چیزای عجیب و غریب تو خونه‌ش جمع کرده بود که از کشتی‌های غرق شده پیدا کرده بود: یه مجسمه‌ی مرمری از یه پسر خوشگل، یه ساعت دیواری، و کلی چیزای دیگه. اما از همه بیشتر، عاشق قصه‌هایی بود که مادربزرگش از دنیای بالای آب، یعنی دنیای آدمیزادها، تعریف می‌کرد.

مادربزرگش می‌گفت: «آریل جان، آدمیزادها یه چیز دارن به اسم روح که تا ابد زنده‌ست. ما پریای دریایی فقط سیصد سال عمر می‌کنیم، بعدش تبدیل به کف روی آب می‌شیم. ولی اونا اگه خوب باشن، روحشون می‌ره به آسمون و تا همیشه زنده می‌مونه.» آریل با چشمای گرد شده می‌گفت: «وای! منم می‌خوام روح داشته باشم! دوست دارم برم بالا و ببینم اون دنیا چه جوریه!»

وقتی آریل پونزده سالش شد، بالاخره اجازه پیدا کرد بره بالای آب. از ته دل خوشحال بود! از آب بیرون اومد و دید یه کشتی بزرگ با چراغای رنگ و وارنگ روشن شده. همه جا موزیک و رقص بود. وسط همه، یه پسر جوون و خوشگل با تاج طلایی روی سرش نشسته بود. آریل زل زد بهش و دلش ریخت. اون پسر کسی نبود جز شاهزاده‌ی اون مملکت که جشن تولدش بود.

تا نصفه‌های شب، آریل فقط به شاهزاده نگاه می‌کرد. دلش می‌خواست بره پیشش، ولی می‌دونست نمی‌تونه. ناگهان طوفان شد! موجای عظیم اومد و کشتی رو شکوند. شاهزاده افتاد تو آب و داشت غرق می‌شد. آریل فوری رفت سمتش، دستش رو گرفت و کشیدش سمت ساحل. گذاشتش روی شنای گرم و بوسیدش. تا صبح پیشش موند تا یه دختر جوون از راه رسید و شاهزاده رو پیدا کرد. آریل که نمی‌تونست جلوی آدمیزادا ظاهر بشه، قایم شد و دید که شاهزاده چشماش رو باز کرد و به دختر لبخند زد. دل آریل شکست، چون فکر کرد اون دختر نجات‌دهنده‌ش بوده.

آریل برگشت خونه و دلش خیلی گرفته بود. مادربزرگش گفت: «آریل جان، آدمیزادا فقط اگه عاشق بشن می‌تونن روح بگیرن. یعنی اگه یه آدمیزاد واقعاً دوستت داشته باشه و با تو ازدواج کنه، یه ذره از روحش به تو هم می‌رسه و تو هم تا ابد زنده می‌مونی. ولی اگه نه، روز بعد از عروسیش با یکی دیگه، قلب تو می‌شکنه و تو تبدیل به کف روی آب می‌شی.» آریل با عشق گفت: «من حاضرم هر خطری رو قبول کنم!»

آریل رفت پیش جادوگر دریا، یه زن بدجنس که تو یه خونه با اسکلت و استخون زندگی می‌کرد. جادوگر گفت: «آریل جان، من می‌تونم به جای پاهات، دو تا پا بهت بدم. ولی هر قدمی که بذاری، مثل راه رفتن روی تیغ درد داره. و از همه مهم‌تر، اگه شاهزاده عاشق یکی دیگه بشه و با اون ازدواج کنه، تو روز بعدش می‌میری و تبدیل به کف می‌شی. و یه چیز دیگه: تو دیگه صدای قشنگت رو نداری! باید صدات رو به من بدی.» آریل که فقط به فکر شاهزاده بود، قبول کرد و یه معجون بهش داد تا بخوره.

آریل معجون رو خورد و از هوش رفت. وقتی بیدار شد، دید به جای دم ماهی، دو تا پای قشنگ داره. ولی هر قدمی که برمی‌داشت، انگار روی تیغ راه می‌رفت. ولی از درد هم نمی‌ترسید، چون می‌رفت پیش شاهزاده. شاهزاده که آریل رو تو ساحل پیدا کرده بود، ازش خیلی خوشش اومد. ولی آریل نمی‌تونست حرف بزنه. فقط با چشماش و لبخندش حرف می‌زد. شاهزاده همیشه نگهش می‌داشت و می‌گفت: «تو مثل دختری هستی که من رو نجات داد. ولی اون دختر حتماً یه جایی هست.» و آریل فقط دلش می‌خواست بهش بگه: «من بودم!»

شاهزاده با آریل خیلی مهربون بود، ولی دلش جای دیگه‌ای بود. یه روز بهش گفت: «آریل جان، پدر و مادرم می‌خوان من با یه شاهزاده‌خانوم از کشور همسایه ازدواج کنم. ولی من فقط عاشق دختری هستم که من رو نجات داد. قراره برم ببینمش.» دل آریل گرفت و می‌دونست که اگه اون دختر همون شاهزاده‌خانوم باشه، دیگه تمومه. شاهزاده رفت و دید که شاهزاده‌خانوم همون دختری بود که تو ساحل دیده بود. کلی خوشحال شد و گفت: «بالاخره پیدات کردم!»

شب عروسی، همه جشن گرفتن. آریل باید می‌رقصید، ولی دلش مثل یخ سرد بود. هر قدمش روی تیغ بود، ولی برای آخرین بار می‌خواست به شاهزاده لبخند بزنه. هنوز امید داشت که شاید آخرین لحظه یه معجزه بشه. خواهراش که از جادوگر فهمیده بودن ماجرا، بهش یه خنجر جادویی دادن. گفتن: «آریل جان، اگه شاهزاده رو با این خنجر بکشی، دوباره پری دریایی می‌شی و برمی‌گردی پیش ما!»

آریل خنجر رو گرفت. رفت تو اتاق شاهزاده که خواب بود. دلش می‌خواست بزنه، ولی نگاه کرد به صورت آروم و خوشگل شاهزاده. یادش اومد که چقدر دوستش داره. نتونست! خنجر رو پرت کرد تو آب و خودش هم پرید تو دریا. بدنش شروع کرد به آب شدن. داشت تبدیل به کف روی آب می‌شد. ولی ناگهان یه نور قشنگ دورش رو گرفت و دید که داره می‌ره بالا. موجودای نورانی بهش گفتن: «آریل جان، تو فداکاری کردی و عشق واقعی رو نشون دادی. حالا تو هم روح داری و می‌تونی بری به آسمون و تا ابد زنده باشی.» آریل خوشحال شد و به سمت آفتاب پرید. از اون به بعد، همیشه مراقب بچه‌های خوب بود و بهشون کمک می‌کرد.

این قصه مال کشور دانمارک هست.

چی یاد گرفتیم؟ فداکاری و دنبال کردن آرزوها

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه