دختر مهربان و رودخانه

قصه‌ی مهربانی و سخاوت دختر کوچولویی که به خاطر قلب پاکش، پاداش بزرگی گرفت.

این قصه‌ی قشنگ و قدیمی از کشور آفریقا اومده و درباره‌ی یه دختر مهربونه که به همه کمک می‌کنه. قصه‌ی «دختر مهربان و رودخانه» به ما یاد می‌ده که مهربونی و بخشندگی هیچ وقت بی‌جواب نمی‌مونه و همیشه یه روزی پاداشش رو می‌گیریم.

یکی بود یکی نبود، توی یه ده‌ی کوچیک و قشنگ توی آفریقا، یه دختر کوچولو زندگی می‌کرد که همه‌ش رو دوست داشتن. این دختر یه قلب خیلی مهربون داشت و همیشه به فکر بقیه بود. هر کی بهش نیاز داشت، به دادش می‌رسید. به پرنده‌ها دونه می‌داد، به گربه‌های ولگرد شیر می‌داد و به بچه‌های کوچیک تر از خودش کمک می‌کرد تا راه برن.

یه روز صبح زود، دختر کوچولو با یه کوزه‌ی خالی اومد کنار رودخونه که آب بیاره. رودخونه‌ی بزرگ و پر آب با صدای قشنگش داشت می‌خوند و آبش توی آفتاب می‌درخشید. دختر کوچولو کوزه‌ش رو پر از آب کرد و خواست برگرده خونه که یه دفعه چشمش به یه پیرزن افتاد که کنار رودخونه وایساده بود و غمگین نگاه می‌کرد.

پیرزن یه لباس کهنه و مندرس پوشیده بود و یه چوب دستی دستش بود. انگار خیلی خسته بود. دختر کوچولو پیشش رفت و گفت: «سلام مادربزرگ! ناراحتی؟ چی شده؟» پیرزن آهی کشید و گفت: «سلام عزیزم! من خیلی تشنه‌ام و راه زیادی اومدم. ولی آب رودخونه اونقدر زیاده که نمی‌تونم برم پایین و آب بردارم. پاهام دیگه طاقت ندارن.»

دختر کوچولو که دلش نمی‌اومد پیرزن این‌طوری تشنه بمونه، یه لحظه فکر کرد و گفت: «نگران نباش مادربزرگ! من برات آب می‌ارم.» اون کوزه‌ش رو که پر از آب بود، گذاشت زمین و با عجله رفت پایین رودخونه، یه کوزه‌ی دیگه پر از آب کرد و اومد بالا. کوزه‌ رو داد به پیرزن و گفت: «بفرما مادربزرگ! بنوش تا خستگیت در بره.»

پیرزن با خوشحالی آب رو خورد و تشنگیش برطرف شد. بعد به دختر کوچولو لبخند زد و گفت: «الهی قربون مهربونیت برم! تو که این‌قدر مهربونی، بدون که من یه پاداش برات دارم.» پیرزن یه دستش رو کرد توی جیبش و یه گردنبند کهنه و ساده درآورد. گردنبند از یه نخ معمولی بود و یه سنگ سبز کوچولو روش آویزون بود. پیرزن گفت: «اینو بگیر و همیشه با خودت نگه دار. این سنگ جادوئیه و هر وقت کسی بهت محبت کنه، رنگش عوض می‌شه. این مال توئه.»

دختر کوچولو اول تعجب کرد و گفت: «مادربزرگ! این که خیلی قشنگه! ولی من که برای پاداش آب نبردم. دلم می‌خواست تو تشنه نباشی.» پیرزن خندید و گفت: «می‌دونم عزیزم! برای همین هم این سنگ رو به تو می‌دم. تو لیاقتش رو داری.» دختر کوچولو گردنبند رو گرفت و گردنش انداخت. سنگ سبز توی آفتاب می‌درخشید و خیلی قشنگ بود.

دختر کوچولو با خوشحالی برگشت خونه. توی راه، یه پرنده‌ی کوچولو دید که از لونه افتاده بود و جیغ می‌زد. دختر کوچولو دلش سوخت و پرنده رو برداشت و گذاشتش روی شونه‌ش. یهو دید که سنگ سبز گردنبندش شروع کرد به تغییر رنگ و آبی شد! دختر کوچولو تعجب کرد و فکر کرد: «وا! یعنی این سنگ مال همینه؟» پرنده رو رسوند به لونه‌ش و مامان پرنده ازش تشکر کرد.

دختر کوچولو ادامه داد و رسید به یه بز که توی یه گودال افتاده بود و نمی‌تونست بیاد بیرون. بز وحشت زده بود و بع بع می‌کرد. دختر کوچولو یه کم فکر کرد و بعد یه طناب پیدا کرد و انداخت پایین و بز رو کشید بالا. بز خوشحال پرید و رفت پیش گله‌ش. دختر کوچولو به گردنبندش نگاه کرد و دید سنگ آبی شده یه کم سبز شد، ولی بازم یه رنگ دیگه‌ای شد. انگار بنفش شده بود.

دختر کوچولو تازه فهمید که این سنگ واقعا جادوئیه و هر کار خوبی بکنه، یه رنگ قشنگ‌تر می‌شه. دلش پر از شادی شد و با خودش گفت: «پس این سنگ به من نشون می‌ده که مهربونی‌های من دیده می‌شن.»

چند روز گذشت و دختر کوچولو هر روز کارهای خوب بیشتری می‌کرد. به یه بچه که گریه می‌کرد کمک کرد، به یه پیرمرد که بارش سنگین بود رسید و به یه سگ گرسنه غذا داد. هر بار که کار خوبی می‌کرد، سنگ گردنبندش یه رنگ جدید و قشنگ‌تر می‌شد. از سبز به آبی، از آبی به بنفش، از بنفش به صورتی و بعد طلایی شد.

یه روز که سنگ طلایی شده بود، دختر کوچولو کنار رودخونه نشسته بود و به آب نگاه می‌کرد. یه دفعه یه ماهی قشنگ از آب پرید بیرون و یه چیز براق توی دهنش بود. ماهی اومد نزدیک دختر و چیز براق رو انداخت جلوش. یه سکه‌ی طلایی بود! ماهی گفت: «این مال توئه دختر مهربون! من همون پرنده‌ای بودم که تو نجاتم دادی. این سکه رو از ته رودخونه برات آوردم. باهاش می‌تونی برای خودت و خانواده‌ات چیزای خوب بخری.»

دختر کوچولو مات و مبهوت موند و سکه رو گرفت. حالا فهمید که مهربونی‌هاش چقدر ارزش داره. اون با اون سکه براشون یه خونه‌ی تمیز و قشنگ خرید و همه‌ی اهالی ده از دست و دلبازی و مهربونی‌ش تعریف می‌کردن. گردنبند طلایی هم همیشه گردنش بود و هر وقت به کسی کمک می‌کرد، می‌درخشید.

از اون روز به بعد، دختر مهربون و رودخونه همیشه دوست موندن. دختر هر روز می‌ومد کنار رودخونه و به ماهی‌ها و پرنده‌ها سر می‌زد و به هر کی که نیاز داشت کمک می‌کرد. اون یاد گرفته بود که سخاوت و مهربونی، بزرگ‌ترین گنجیه که یه آدم می‌تونه داشته باشه. و تا آخر عمرش، سنگ جادویی بهش یادآوری می‌کرد که هر کار خوبی که می‌کنه، دنیا رو جای قشنگ‌تری می‌کنه و همیشه پاداشش رو می‌گیره.

این قصه مال کشور آفریقا هست.

چی یاد گرفتیم؟ سخاوت پاداش دارد

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه