کره خر و گرگ

قصه‌ای شیرین از یک کره خر باهوش که با زرنگی از چنگال گرگ نجات پیدا می‌کنه.

این قصه‌ی قدیمی و بامزه از کشور ایران، درباره‌ی یه کره خر کوچولوی باهوشه که توی یه موقعیت سخت گیر می‌افته و با فکر کردن می‌تونه خودش رو نجات بده. این داستان به بچه‌ها یاد می‌ده که توی شرایط ترسناک هم باید خونسرد باشن و از مغزشون استفاده کنن.

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. توی یه ده قشنگ و سرسبز، یه خر پیر زندگی می‌کرد که یه کره خر کوچولوی ناز و بازیگوش داشت. کره خر هر روز صبح با مامانش می‌رفت توی چمن‌زار و علف‌های تازه می‌خورد و پروانه‌ها رو دنبال می‌کرد.

یه روز، مامان خر گفت: «عزیزم، من باید برم چندتا هیزم بیارم. تو اینجا بمون و از جات تکون نخور، مواظب خودت باش.» کره خر که خیلی شیطون بود، همون‌طور که مامانش رفت، زد به دلِ دشت و شروع کرد به جست‌وخیز کردن. از این طرف می‌دوید، از اون طرف می‌پرید و کیف می‌کرد.

نکته اینجاست که توی همون جنگل، یه گرگ گرسنه و حیله‌گر زندگی می‌کرد. گرگ که از دور کره خر رو دید، چشمهاش برق زد و با خودش گفت: «به به! چه ناهار خوشمزه‌ای!» آروم آروم از لای بوته‌ها به کره خر نزدیک شد.

کره خر که یهو گرگ رو دید، از ترس خشکش زد. قلبش تند تند می‌زد و پاهاش می‌لرزید. اما یاد حرف مامانش افتاد که همیشه می‌گفت: «توی سختی، اول فکر کن بعد عمل کن.» پس نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم باشه.

گرگ با یه لبخند شیطانی جلو اومد و گفت: «سلام کره خر کوچولو! چه روز قشنگیه! می‌خوای با هم بریم یه گردش بزنیم؟» کره خر گفت: «نه متشکرم، من منتظر مامانم هستم.» گرگ خندید و گفت: «مامانت که نیومد! بیا با من بیا، کلی علف تازه بهت می‌دم.»

کره خر که فهمید گرگ می‌خواد گولش بزنه، یه فکر باحال به ذهنش رسید. یهو شروع کرد به لنگیدن و گفت: «آخ جونم! پای من خیلی درد می‌کنه. مامانم گفت تا برنگشته، هیچی نخورم وگرنه پام بدتر می‌شه.»

گرگ که خیلی حریص بود، گفت: «پس بیا من تو رو ببرم پیش دامپزشک!» کره خر جواب داد: «نه نه، دامپزشکم گفته مخصوصاً دوستام نباید من رو لمس کنن، وگرنه بیماری‌م بهشون سرایت می‌کنه. تو اگه من رو بخوری، مریض می‌شی و می‌میری.»

گرگ که از این حرف ترسیده بود، یه قدم عقب رفت و با شک گفت: «واقعاً؟» کره خر با جدیت گفت: «آره، مامانم و دامپزشک هر دو گفتن. بهترین کار اینه که صبر کنی تا مامانم بیاد و من رو ببره پیش دکتر، بعد من خوب بشم و تو بتونی من رو بخوری.»

گرگ که خیلی گرسنه بود، اما از مریضی هم می‌ترسید، قبول کرد. نشست زیر یه درخت و منتظر موند. کره خر هم وانمود می‌کرد که درد می‌کنه و ناله می‌زد. تا اینکه از دور، مامان خر رو دید که با یه چوب بزرگ توی دستش برمی‌گرده.

مامان خر که از دور گرگ رو کنار بچه‌ش دید، دلش هری ریخت. اما وقتی نزدیک شد، دید که کره خر بهش چشمک می‌زنه و فهمید بچه‌ش نقشه‌ای داره. کره خر با صدای بلند گفت: «مامان! ببین کی اومده منتظره تا من خوب بشم!»

مامان خر که همه‌چیز رو فهمید، چوب رو محکم گرفت و دوید سمت گرگ. گرگ که دید مامان خر با چوب به سمتش میاد، ترسید و فرار کرد و رفت توی جنگل تا دیگه پیداش نشد. کره خر پرید بغل مامانش و هر دو از ته دل خندیدن.

مامان خر کره خر رو بوسید و گفت: «آفرین پسر گلم! تو توی سخت‌ترین لحظه، از مغزت استفاده کردی و خودت رو نجات دادی. همیشه یادت باشه که زرنگی و فکر کردن، از هر زور و قدرتی قوی‌تره.»

این قصه مال کشور ایران هست.

چی یاد گرفتیم؟ زرنگی و فکر کردن در شرایط سخت

به این قصه امتیاز بده

هنوز امتیازی ثبت نشده — اولین نفر باش!

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!
بازگشت به خانه