قصهی پیرمرد مهربونی که با درست کردن کلاه حصیری برای مجسمههای سنگی، یه پاداش بزرگ میگیره.
این قصهی قشنگ و قدیمی مال کشور ژاپنه و دربارهی یه پیرمرد مهربونه که با یه کار کوچیک و خوب، یه معجزهی بزرگ توی زندگیش اتفاق میافته. اسم این قصه «کاسا جیزو» هست و به ما یاد میده که مهربونی همیشه پاداش داره.
یکی بود یکی نبود، توی یه ده کوچیک و خوشگل توی ژاپن، یه پیرمرد و پیرزن مهربون زندگی میکردن. اونا خیلی فقیر بودن و فقط با درست کردن کلاه حصیری پول درمیآوردن. پیرمرد هر روز میرفت توی جنگل و علفهای بلند و محکم میچید و میآورد خونه. بعد پیرزن با همون علفها کلاهای قشنگی میبافت. اونا کلاهها رو میفروختن و با پولش یه کم برنج و چیزای دیگه میخریدن.
یه روز که هوا خیلی سرد شده بود و برف میبارید، پیرمرد و پیرزن نشسته بودن کنار بخاری و غصه میخوردن. پیرهزن گفت: «امسال زمستون خیلی سخته. ما هیچ پولی نداریم که برنج بخریم. این چند تا کلاه حصیری رو که بافتی، ببر بفروش تا یه چیزی برای خوردن بخریم.» پیرمرد آهی کشید و گفت: «حق با توئه. من میرم بازار و سعی میکنم اینها رو بفروشم.»
پیرمرد کلاهها رو گذاشت توی یه پارچه و راه افتاد سمت بازار. اما توی راه، برف حسابی میبارید و باد سردی میوزید. پیرمرد لرزید و فکر کرد: «ای وای، چه هوای بدی! امیدوارم بتونم این کلاهها رو بفروشم.» وقتی به بازار رسید، دید همهی مغازهها بستهست و هیچ کس توی کوچهها نیست. فقط یه چند تا آدم که عجله داشتن به خونههاشون میرفتن. پیرمرد تا غروب منتظر موند ولی هیچ کس نیومد که کلاهی بخره. با ناامیدی، کلاهها رو جمع کرد و تصمیم گرفت برگرده خونه.
توی راه برگشت، هوا تاریک شده بود و برف بیشتر و بیشتر میبارید. یهو چشمش به چند تا مجسمهی سنگی افتاد که کنار جاده نشسته بودن. این مجسمهها رو بهشون میگفتن «جیزو» و اونا نگهبان بچهها و مسافرها بودن. مجسمهها پر از برف شده بودن و سردشون بود. پیرمرد ایستاد و بهشون نگاه کرد و گفت: «وای، اینا چه قدر سردشونه! کلاه ندارن که سرشون گرم بشه. چه بیچارهها!» دلش سوخت و فکر کرد: «من که نتونستم کلاههام رو بفروشم، بهتره یکی از کلاهها رو بذارم روی سر این مجسمهها.»
پیرمرد یه کلاه از توی پارچه درآورد و گذاشت روی سر یکی از مجسمهها. دید که کلاه یه کمی کوچیکه و خوب روی سرش نمیشینه. با خودش گفت: «ای بابا، این کلاه زیادی کوچیکه. بذار یه کلاه دیگه رو امتحان کنم.» کلاه دوم رو هم گذاشت ولی اونم اندازه نبود. تا این که کلاه سوم رو گذاشت و دید که درست اندازهی سر مجسمهست. پیرمرد خوشحال شد و گفت: «آفرین! این خوب شد. حالا دیگه سردت نیست.»
بعد رفت سراغ مجسمهی بعدی و یه کلاه دیگه گذاشت روی سرش. اونم اندازه نبود و پیرمرد مجبور شد چند تا کلاه رو امتحان کنه تا بالاخره یه کلاه خوب پیدا کرد. همینجوری همهی مجسمهها رو یه کلاه گذاشت، جز یکی. دیگه کلاهی نمانده بود. پیرمرد به مجسمهی آخر نگاه کرد که برف روش نشسته بود و گفت: «ای وای، تو هنوز بیکلاهی و سردته. من دیگه کلاهی ندارم که بهت بدم. ولی صبر کن، من یه کار میکنم.»
پیرمرد کلاه خودش رو از سرش برداشت. اون کلاه کهنه و پاره بود ولی برای پیرمرد خیلی ارزش داشت. با مهربونی، کلاه خودش رو گذاشت روی سر مجسمهی آخر و گفت: «بفرما، اینم کلاه من. حالا دیگه همهی شماها کلاه دارین و سردتون نیست.» بعد به مجسمهها تعظیم کرد و گفت: «خداحافظ، مواظب خودتون باشین.» و راه افتاد سمت خونه.
وقتی پیرمرد به خونه رسید، خیس و یخ زده بود. پیرزن در رو باز کرد و با تعجب گفت: «چی شد؟ کلاهها رو فروختی؟» پیرمرد سرش رو تکون داد و گفت: «نه، هیچ کس نیومد بازار. ولی نگران نباش. من یه کار خوب کردم. رفتم و کلاهها رو گذاشتم روی سر مجسمههای جیزو که سردشون نباشه.» پیرزن اول یه کمی ناراحت شد ولی بعد لبخند زد و گفت: «آفرین! کار خوبی کردی. اونا بیچارهها توی برف سردشون بود. حالا بیا بشین کنار بخاری و گرم شو.»
پیرمرد و پیرزن نشستن و یه کم چای داغ خوردن. ولی هنوز گرسنه بودن و توی خونه هیچ غذایی نبود. پیرمرد آهی کشید و گفت: «ای کاش میتونستیم یه چیزی بخوریم. ولی هیچی نداریم.» پیرزن گفت: «نگران نباش. فردا یه فکری میکنیم. امشب با چای میگذرونیم.» اونا همونجور نشسته بودن که یهو صدای عجیبی شنیدن. یه صدای خیلی خفیف که مثل آواز خوندن بود. پیرمرد گفت: «این صدا چیه؟» پیرزن گفت: «نمیدونم. شاید باد باشه.»
نصف شب، پیرمرد و پیرزن خواب بودن که یهو یه صدای بلندتر شنیدن. انگار یکی داشت میخوند: «پیرمرد مهربون، پیرزن مهربون، کلاهها رو دزدیدن، حالا برنج بیارین، برنج بیارین!» پیرمرد و پیرزن از خواب پریدن و با تعجب به هم نگاه کردن. پیرمرد گفت: «این صدا از کجا میاد؟» پیرزن گفت: «نمیدونم ولی خیلی قشنگه!» اونا دوباره خوابیدن ولی دوباره صدا اومد. این بار خیلی واضحتر بود: «پیرمرد مهربون، پیرزن مهربون، کلاهها رو دزدیدن، حالا برنج بیارین، برنج بیارین!»
صبح روز بعد، پیرمرد و پیرزن از خونه بیرون اومدن و دیدن که توی برف، یه عالمه چیزهای قشنگ و باارزش گذاشتن. یه جعبه پر از برنج سفید، یه بسته لباس گرم، یه کیسه پول، و کلی چیزای دیگه. پیرمرد و پیرزن با تعجب به هم نگاه کردن و گفتن: «اینها مال کیه؟ کی اینها رو آورده؟» بعد یاد مجسمههای جیزو افتادن و فهمیدن که اونا این چیزها رو براشون فرستادن. پیرمرد گفت: «ببین! مهربونی ما بیجواب نموند. اونا به خاطر کلاههایی که بهشون دادیم، اینها رو برامون آوردن.»
پیرمرد و پیرزن خیلی خوشحال شدن و خدا رو شکر کردن. اونا برنج رو پختن و یه غذای حسابی درست کردن. بعد لباسهای گرم رو پوشیدن و دیگه هیچ وقت گرسنه نموندن. از اون روز به بعد، اونا همیشه به یاد مجسمههای جیزو بودن و هر وقت که میتونستن به دیگران کمک میکردن. اونا فهمیدن که مهربونی همیشه پاداش داره، حتی اگه اون پاداش دیر برسه.
این قصه به ما یاد میده که اگر ما هم مثل پیرمرد مهربون باشیم و به دیگران کمک کنیم، خدا هم یه جوری جواب مهربونیمون رو میده. پس همیشه سعی کنیم مهربون باشیم، حتی وقتی که خودمون چیز زیادی نداریم.
این قصه مال کشور ژاپن هست.
چی یاد گرفتیم؟ مهربانی پاداش دارد
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)