قصهی پسرکی که توی جنگل هند بزرگ شد و با کمک دوستای حیوونیش، یاد گرفت خونهاش همون جاست که دلشه.
این قصهی معروف «کتاب جنگل» از کشور هند میاد و دربارهی یه پسر کوچیکه به اسم موگلیه که توی جنگل بزرگ میشه. توی این قصه یاد میگیریم که خونه و خانواده همیشه جایی نیست که به دنیا اومدیم، بلکه جاییه که دوستامون و کسایی که دوستمون دارن هستن.
یکی بود یکی نبود، توی یه جنگل بزرگ و سرسبز تو هند، یه خانوادهی گرگ توی یه لونهی قشنگ زیر یه درخت تنومند زندگی میکردن. بابا گرگ و مامان گرگ تازه سه تا بچهی کوچولو داشتن و خیلی خوشبخت بودن.
یه روز بابا گرگ برای شکار از لونه بیرون رفت. دید یه پسر کوچولوی برهنه داره از یه شاخه بالا میره و کلی خرخره. یه هو یه ببر درنده به اسم «شیرخان» از پشت بوتهها درومد و گفت: «این بچه مال منه! بذار بخورمش!» بابا گرگ که ترسیده بود، سریع بچه رو گرفت و برد پیش مامان گرگ.
مامان گرگ که بچه رو دید، دلش سوخت. گفت: «این بچهی بیچاره رو شیرخان میخواد بخوره! ما نمیذاریم. این بچه مال ماست و با بچههامون بزرگش میکنیم.» همون لحظه شیرخان اومد جلوی لونه و غرش کرد: «بچه رو پس بده!» مامان گرگ با شجاعت گفت: «این بچه مال ماست و تا زندهام نمیذارم بهش دست بزنی!» شیرخان که دید مامان گرگ خیلی عصبانیه، جیغی کشید و رفت.
گرگها اسم بچه رو گذاشتن «موگلی» یعنی قورباغهی کوچولو. موگلی پیش گرگها بزرگ میشد و با دو تا بچهی گرگ بازی میکرد. مامان گرگ بهش یاد میداد که چی بخوره، چطور از خطر دور بمونه و حرف زدن حیوونا رو بفهمه. موگلی خیلی زود یاد گرفت و با همهی جونورای جنگل دوست شد.
یه روز موگلی رفت پیش خرس قهوهای مهربونی به اسم «بالو». بالو بهش گفت: «بیا با من زندگی کن و یاد بگیر چطور از زنبورا عسل بگیریم و چه میوههایی رو میشه خورد.» موگلی که عاشق یاد گرفتن بود، با بالو رفت. بالو بهش یاد میداد که چطور با میمونها حرف بزنه، چطور از رودخونه رد بشه و چطور از آتیش نترسه.
یه روز موگلی و بالو داشتن قدم میزدن که یه پلنگ سیاه خوشگل و چابک از راه رسید. اسمش «باقیرا» بود. باقیرا به موگلی گفت: «من تو رو از دست شیرخان نجات دادم و حالا میخوام بهت یاد بدم چطور شکار کنی و چطور از خودت دفاع کنی.» موگلی خیلی خوشحال شد و با باقیرا دوست شد.
شب که میشد، موگلی پیش گرگها برمیگشت و براشون از چیزایی که یاد گرفته بود میگفت. مامان گرگ که بهش افتخار میکرد، گفت: «موگلی جان، تو دیگه بزرگ شدی و میتونی از خودت مواظبت کنی. ولی یادت باشه هر وقت به کمک احتیاج داشتی، ما همیشه کنارتم.»
یه روز شیرخان که هنوز از دست موگلی عصبانی بود، یه نقشه کشید. اومد پیش گرگها و گفت: «این بچهی آدما مال جنگل نیست. اون باید پیش آدما برگرده وگرنه همهی گرگها رو میکشم!» گرگها ترسیدن و به موگلی گفتن: «شاید بهتر باشه بری پیش آدما.» موگلی که خیلی ناراحت شده بود، گفت: «من نمیخوام برم! شما خانوادهی منین!» ولی گرگها گفتن: «ما تو رو دوست داریم، ولی شیرخان خیلی قویه. تو باید بری و اگه برگشتی، خونهی ما همیشه مال توئه.»
موگلی با چشمای پر از اشک از جنگل بیرون اومد و رفت توی دهکدهی آدما. اونجا یه زن مهربون به اسم «مسیوآ» که پسرش رو گم کرده بود، موگلی رو دید و گفت: «تو پسر منی! بیا پیش من زندگی کن.» موگلی پیش مسیوآ موند و یاد گرفت که با آدما حرف بزنه، لباس بپوشه و کار کنه. ولی دلش همیشه پیش گرگها و بالو و باقیرا بود.
یه روز شیرخان اومد دهکده و خواست موگلی رو ببره. موگلی که دیگه بزرگ شده بود و شجاعت یاد گرفته بود، با یه چوب آتیشدار جلوش ایستاد و گفت: «دیگه از تو نمیترسم! تو هیچوقت نمیتونی منو از جنگل جدا کنی چون جنگل خونهی منه!» شیرخان که از آتیش ترسیده بود، فرار کرد و دیگه هیچوقت برنگشت.
موگلی فهمید که خونه جایی نیست که فقط آدما هستن، بلکه جاییه که دوستامون و کسایی که دوستمون دارن هستن. اون برگشت پیش گرگها و بالو و باقیرا و تا آخر عمرش توی جنگل موند، ولی هر وقت دلتنگ مسیوآ میشد، میرفت دهکده و باهاش حرف میزد. موگلی یاد گرفته بود که میتونه هم آدم باشه هم گرگ، چون عشق و دوستی مرز نمیشناسه.
این قصه مال کشور هند هست.
چی یاد گرفتیم؟ دوستی و تعلق
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)