قصهی یه مرغ ماهیخوار که با یه ماهی طلایی آشنا میشه و یاد میگیره که قانع باشه.
این قصهی قشنگ و قدیمی مال کشور روسیهست و دربارهی یه مرغ ماهیخواره که فکر میکنه هر چی بیشتر داشته باشه خوشبختتره، ولی آخرش میفهمه که قانع بودن و راضی بودن به چیزایی که داری، بهترین چیزه.
یکی بود یکی نبود، یه روز از روزای گرم تابستون، یه مرغ ماهیخوارِ لاغر و نحیف کنار یه برکهی قشنگ و آروم نشسته بود. اسمش رو نمیدونم، ولی هر چی بود، یه مرغ ماهیخوارِ خیلی خوشگل با پرهای خاکستری و یه نوکِ بلند و تیز بود. اون هر روز میومد کنار برکه و یه چند تا ماهی کوچیک میگرفت و میخورد و سیر میشد. ولی اون روز، یه فکرِ بد افتاد توی سرش: «واای، چرا من همیشه باید این ماهیِ کوچیکو بخورم؟ کاش میتونستم یه ماهیِ گنده بگیرم که یه هفته سیر بمونم!»
همینطور که نشسته بود و به این فکرها میکرد، یهو دید یه ماهیِ طلاییِ برقبرقی از توی آب اومد بالا و جلوش وایستاد. ماهیِ طلایی با یه صدای نازکی گفت: «سلام مرغ ماهیخوار! چرا اینقدر غمگینی؟» مرغ ماهیخوار یه نگاهی به ماهی انداخت و گفت: «چون من همیشه از این ماهیهای کوچیک و لاغر میخورم و هیچ وقت سیر نمیشم. دلم میخواد یه روزی یه ماهیِ درشت و چاقِ حسابی بگیرم که شکمم پر بشه!»
ماهیِ طلایی خندید و گفت: «تو که هر روز یه ماهی میگیری و میخوری. مگه سیر نمیشی؟» مرغ ماهیخوار با ناراحتی گفت: «نه بابا! این ماهیهای کوچیک اصلاً به درد نمیخورن. اگه من میتونستم یه ماهیِ گنده بگیرم، دیگه هیچ وقت گرسنه نمیشدم و همیشه خوشحال بودم.» ماهیِ طلایی که دید مرغ ماهیخوار اینقدر حریصه، یه فکری کرد و گفت: «باشه، من بهت کمک میکنم. ولی یادت باشه که هر چیزی که زیاد باشه، خوب نیست. قانع باش به چیزایی که داری.»
مرغ ماهیخوار که اصلاً حرف ماهی رو گوش نمیداد، گفت: «آره آره، تو فقط یه ماهیِ گنده بهم نشون بده تا ببینم چقدر خوشمزهست!» ماهیِ طلایی گفت: «خب، برو اون طرف برکه، یه ماهیِ خیلی گنده و چاق هست که همیشه زیر اون سنگ بزرگ قایمه. اگه بتونی بگیریش، یه هفته سیر میشی.» مرغ ماهیخوار با خوشحالی پر زد و رفت اون طرف برکه. همون جا یه سنگِ خیلی بزرگ دید که زیرش یه ماهیِ گنده و چاق خوابیده بود. مرغ ماهیخوار با ذوق گفت: «آخیش! بالاخره یه شام حسابی گیرم اومد!»
مرغ ماهیخوار با نوکِ بلندش زد زیرِ اون ماهیِ گنده و خواست بگیرش، ولی اون ماهی یهو پرید و رفت توی آب. مرغ ماهیخوار که ناامید شده بود، دنبالش کرد. اون ماهیِ گنده هر بار که مرغ ماهیخوار میخواست بگیرش، یه جوری فرار میکرد. مرغ ماهیخوار حسابی خسته و عصبانی شد و گفت: «ای بابا! این ماهیِ لعنتی چرا اینقدر فرار میکنه؟»
ماهیِ طلایی که از دور داشت نگاه میکرد، اومد پیشش و گفت: «دیدی؟ گفتم بهت که هر چیزی که زیاد باشه خوب نیست. اون ماهیِ گنده برای تو خیلی بزرگه و نمیتونی بگیریش. ولی اون ماهیِ کوچیکی که همیشه میگرفتی، برای تو اندازهست و همیشه سیرت میکرد.» مرغ ماهیخوار که حسابی خسته و گرسنه شده بود، گفت: «آخه من که هیچی نخوردم امروز. حالا چی کار کنم؟»
ماهیِ طلایی لبخندی زد و گفت: «نگران نباش. من بهت یه ماهیِ کوچیک میدم که بخوری و سیر بشی. ولی یادت باشه که از این به بعد قانع باش و به همون ماهیهای کوچیک خودت راضی باش.» مرغ ماهیخوار با شرمندگی گفت: «حق با توئه. من که همیشه یه ماهیِ کوچیک داشتم و سیر میشدم. چرا باید دنبال چیزای بزرگتر باشم و آخرش هم هیچی گیرم نیاد؟»
ماهیِ طلایی یه ماهیِ کوچیک براش گرفت و بهش داد. مرغ ماهیخوار با خوشحالی اونو خورد و سیر شد. بعد رو به ماهیِ طلایی کرد و گفت: «ممنونم که بهم فهموندی که قانع بودن چقدر خوبه. من دیگه هیچ وقت حریص نمیشم و به همون چیزایی که دارم راضی میشم.»
از اون روز به بعد، مرغ ماهیخوار هر روز میاومد کنار برکه، یه ماهیِ کوچیک میگرفت و میخورد و با خوشحالی میخوند. دیگه هیچ وقت به ماهیِ گنده فکر نمیکرد و میدونست که خوشبختی توی چیزای بزرگ نیست، توی راضی بودن به چیزایی که داریه.
بچهها، دیدید که مرغ ماهیخوار وقتی حریص شد، هیچی گیرش نیومد و فقط خسته و گرسنه موند. ولی وقتی قانع شد و به همون ماهیِ کوچیک راضی بود، همیشه سیر و خوشحال بود. پس یادمون باشه که همیشه از چیزایی که داریم راضی باشیم و دنبال چیزایی که نداریم نباشیم. این قصه به ما یاد میده که قانع بودن و راضی بودن به داشتههامون، بهترین راه برای خوشبخت شدنه.
این قصه مال کشور روسیه هست.
چی یاد گرفتیم؟ قانع بودن
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)