هایدی بین کوهستان و شهر، دوستی با کلارا و دلتنگی برای پدربزرگ رو تجربه میکنه و یاد میگیره از احساسش حرف بزنه.
معرفی داستان
هایدی عاشق صدای زنگولهی بزها و بوی علفهای کوهستانه. اما وقتی یه دوست تازه توی شهر پیدا میکنه، میفهمه دل آدم میتونه هم برای خونه تنگ بشه، هم برای دوستش. این قصه یه بازآفرینی کودکانه از داستان «هایدی» نوشتهی یوهانا اسپیریه.
داستان کامل
یکی بود، یکی نبود. دختر کوچولویی به اسم هایدی بود که بعد از مرگ پدر و مادرش، خاله دته ازش مراقبت میکرد. وقتی کار خاله تغییر کرد، قرار شد هایدی پیش پدربزرگش، توی یه کلبهی چوبی در کوههای سوئیس زندگی کنه.
خاله توی راه براش توضیح داد کجا میرن و کی دوباره بهش سر میزنه. هایدی هم ذوق داشت، هم یه کم نگران بود. وقتی به کلبه رسیدن، پدربزرگ کنار در ایستاده بود. مرد کمحرفی بود با ریش سفید و دستهای بزرگ. خم شد و گفت: «خوش اومدی هایدی. بیا اول خونه رو ببینیم.»
هایدی از پنجره به کوهها نگاه کرد. پرسید: «شب هم میشه ستارهها رو دید؟» پدربزرگ گفت: «اگه هوا صاف باشه، کلی ستاره میبینی.» براش جای خواب گرم و نرمی آماده کرد و وسایلش رو کنارش گذاشت. هایدی وقتی پتوش رو دید، یه کم خیالش راحتتر شد.
صبح با صدای زنگوله بیدار شد. از پنجره دید پسری به اسم پتر داره بزها رو از مسیر کنار کلبه میبره. پدربزرگ همراه هایدی بیرون رفت و اونها رو به هم معرفی کرد. یه بز کوچولو جلو اومد و بینیش رو نزدیک دست هایدی برد. هایدی ریز خندید: «قلقلکم داد!»
کمکم هایدی راههای نزدیک کلبه رو شناخت. با اجازه و همراهی بزرگترها به جاهای امن میرفت، گلها رو تماشا میکرد و با پتر دربارهی اسم بزها حرف میزد. پتر تند راه میرفت. یه روز هایدی گفت: «یه کم آرومتر میری؟ من میخوام این پروانه رو ببینم.» پتر برگشت و کنارش ایستاد. تازه اون هم پروانهی زرد رو دید.
پدربزرگ هنوز زیاد حرف نمیزد، ولی حواسش به هایدی بود. وقتی دلتنگ میشد، کنارش مینشست. یه شب هایدی پرسید: «اشکالی داره هم اینجا رو دوست داشته باشم، هم دلم برای خاله تنگ بشه؟» پدربزرگ گفت: «نه عزیزم. دل آدم میتونه چند نفر و چند جا رو با هم دوست داشته باشه.»
یه مدت بعد، خاله دته خبر آورد که توی شهر، دختری به اسم کلارا دنبال یه همبازی میگرده. قرار شد هایدی مدتی مهمون خانوادهی کلارا باشه. پدربزرگ باهاش دربارهی سفر حرف زد و قول دادن برای هم خبر بفرستن.
خونهی کلارا بزرگ بود؛ با پنجرههای بلند و اتاقهای زیادی که هایدی هنوز راهشون رو بلد نبود. کلارا برای رفتوآمد از ویلچر استفاده میکرد. وقتی هایدی رسید، کلارا یه جعبه مدادرنگی نشونش داد و گفت: «دوست داری با هم نقاشی کنیم؟»
هایدی نشست کنارش و یه کوه سبز کشید. کلارا یه باغ با نیمکتهای آبی کشید. بعد تصمیم گرفتن نقاشیهاشون رو به هم وصل کنن؛ حالا یه راه از باغ کلارا تا کوه هایدی کشیده شده بود!
روزها با هم کتاب میخوندن و بازی میکردن. هایدی موقع رفتن به حیاط پرسید: «دوست داری کمکت کنم؟» کلارا گفت: «آره، لطفاً در رو برام نگه دار. بقیهش رو خودم میرم.» هایدی در رو باز کرد و هر دو رفتن زیر سایهی درخت.
با اینکه بهشون خوش میگذشت، هایدی شبها دلتنگ میشد. صدای زنگولهها رو یادش میاومد و دلش میخواست پدربزرگ رو ببینه. اول چیزی نگفت؛ میترسید کلارا فکر کنه از دوستی با اون خوشش نمیاد.
یه عصر، کلارا دید هایدی به نقاشی کوهها خیره شده. پرسید: «دلت برای خونه تنگ شده؟» هایدی سر تکون داد: «آره. ولی تو رو هم خیلی دوست دارم.» کلارا گفت: «میدونم. دلتنگشدن که دوستیمون رو خراب نمیکنه.»
هایدی با کمک کلارا، احساسش رو به بزرگترها گفت. خانوادهها با هم هماهنگ کردن تا برگرده پیش پدربزرگ. روز خداحافظی، کلارا یه دفتر کوچیک بهش داد: «توش چیزایی رو که میبینی بکش. وقتی همدیگه رو دیدیم، بهم نشون بده.» هایدی گفت: «تو هم از باغتون برام بکش!»
پدربزرگ دم کلبه منتظرش بود. هایدی دوید توی بغلش. بعد از اینکه استراحت کرد، دفتر رو باز کرد و گفت: «ببین! این راهیه که من و کلارا کشیدیم.» پدربزرگ عینکش رو زد و با دقت نگاه کرد.
تابستون، کلارا با خانوادهش به دیدن هایدی اومد. قبل از سفر، بزرگترها جای اقامت و مسیر مناسب ویلچر رو آماده کرده بودن. هایدی هم یه گوشهی صاف نزدیک کلبه برای پیکنیک انتخاب کرده بود.
پتر اول گفت: «بریم بالای اون تپه!» هایدی به مسیر باریک نگاه کرد. کلارا گفت: «من از این راه راحت نمیتونم بیام. ولی اونجا کنار کلبه، کوهها خیلی خوب دیده میشن.» پتر یه لحظه فکر کرد و گفت: «پس من بز کوچولو رو میآرم همونجا پیشمون.»
زیر آسمون آبی، دفترهاشون رو باز کردن. کلارا زنگولهی بز رو کشید و هایدی گلهای بنفش رو. پدربزرگ سبد خوراکی رو آورد. باد آرومی میاومد و هر سه دوست برای نقاشیهاشون اسم میذاشتن.
هایدی به کلارا گفت: «خوشحالم اینجایی.» کلارا لبخند زد: «منم. برای خوشگذروندن، لازم نیست هممون یه کار رو دقیقاً یه جور انجام بدیم.» اون روز، کوهها همون کوههای همیشگی بودن، ولی کنار دوستها قشنگتر به نظر میرسیدن.
شخصیتهای داستان
هایدی: دختری کنجکاو که طبیعت و دوستهاش رو دوست داره.
پدربزرگ: آدم کمحرف و مراقبی که به هایدی احساس امنیت میده.
کلارا: دوست خوشفکر هایدی که از ویلچر استفاده میکنه و نقاشی رو دوست داره.
پتر: دوست کوهستانی هایدی که یاد میگیره برای همراهی با دوستهاش، برنامهش رو عوض کنه.
خاله دته: یکی از بزرگترهای زندگی هایدی که در مراقبت از اون نقش داره.
پیام آموزشی داستان
دلتنگی یه احساس طبیعیه و میتونیم دربارهش حرف بزنیم. برای کمککردن به دوستهامون هم اول از خودشون میپرسیم چی لازم دارن و بازی رو طوری انتخاب میکنیم که همه بتونن توش شرکت کنن.
سؤالهایی برای گفتوگو با کودک
هایدی چرا اول دلتنگیش رو به کلارا نگفت؟
کلارا چه جوابی داد که خیال دوستش راحت شد؟
چرا جای پیکنیک رو کنار کلبه انتخاب کردن؟
تو وقتی دلت برای کسی تنگ میشه، با کی حرف میزنی؟
چی یاد گرفتیم؟
میشه هم از یه جای تازه خوشمون بیاد، هم دلمون برای خونه تنگ بشه.
قبل از کمککردن، از دوستمون میپرسیم چه کمکی میخواد.
دوستی به شبیههمبودن یا یکسان حرکتکردن بستگی نداره.
بازی خوب، برای همهی دوستها جا داره.
نتیجهگیری
عزیزم، بعضی روزها دلمون برای کسی تنگ میشه. لازم نیست قایمش کنیم. میتونیم حرف بزنیم، نامه بنویسیم یا یه نقاشی بکشیم؛ مثل هایدی و کلارا که دوستیشون رو از شهر تا کوهستان ادامه دادن.
برای گذاشتن نظر وارد شوید
نظرات (0)